پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

رشته پنبه شده!

حرفهای زیادی برای نوشتن در وبلاگ داشتیم که متاسفانه با برگشتمان به خانه خودمان و نقل مکان کنونی از منزل پدری آنهم فردا هر چه رشته بودیم پنبه شد

اما انشالله در آینده ای نزدیک به هدفمان حتما دست خواهیم یافت

مقدمه جدید!

پست حقله زر مقدمه ای بود برای انچه می خوام بنویسم

قبلش یه چیزایی هست که تا یادم نرفته بگم

قبلها یه مدت عنوان وبلاگم "قلعه هزار اردک" بود... که نوشته هام بر میگشت به خونه ای که توش زندگی می کنم و مادر شوهر و خواهر شوهر و ... که ادامه اش ندادم

اما این چند روزه که هستم (خونه بابا) می خوام خیلی خاطره ها که تو این یه سال نامزدی و یه سال ازدواج برام پیش اومد رو بنویسم

فعلا دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه یادآوری کنم اما اگه یادم افتاد بعدا نوشت حتما خواهم نوشت

فقط نمی دونم با زبان طنز بنویسم... همینطور فارسی روان که صحبت می کنیم بنویسم یا ادبیاتی!؟

حالا یه کاریش می کنم

شاید شروعی دوباره

خیلی دلم می خواد این دو سه روزه که هستم و اینترنت دم دستم هست شروع کنم به نوشتن و یه حال حسابی به وبلاگم بدم

یه خورده فکرم مشغوله و نمی دونم چطوری شروع کنم

ولی اینو میدونم که تصمیم دارم یه دست به وبلاگم بکشم

اینجا تنها جاییه که دارم و کسی ازش خبر نداره

هههههه

حلقه زر

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد وگفت:

حلقه خوشبختی ست حلقه زندگی است
همه گفتند مبارک باشد

دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است

                                                  (فروغ فرخزاد)

واقعا که حرف دل ما زنا رو زده

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan