پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۳۳

بوی عشق!

و چه لذت بخش است وقتی متوجه میشوی آینه ماشین را جوری تنظیم کرده است که به تو مسلط باشد و دزدکی تو را دید بزند، یک چیزی درون قلبت قیلی ویلی میرود!!!...


پ.ن: متن بالا بوی عشق می دهد، خبر از عشق، خبر از بیدار شدن قلب زنی که سالهاست پوسیده و زنگ زده گوشه ای تنها فقط غصه ها را در خود تلنبار کرده است... 

ناهید بانو

بگذار در جلد قدیممان فرو رفته و به یاد گذشته اینگونه بنگاریم...

روزی روزگاری یک بانویی بود بنام ناهید بانو که برای خود برو بیایی در قلعه ای داشت به نام قلعه هزار اردک و همچنین روزمره گی هایش را مینوشت در وبلاگی به نام پس از دوشیزگی و اینگونه روزگار به سر میگذارند و می زیست، تا دست بر قضا جانش به لبش رسید و ماجراهای قلعه هزار اردک را برای همیشه به پایان رسانید و برگشت سر همان خانه اولش در دوران مجردی، البته با تفاوتاتی جدید!

در فلش بک جدیدش به دوران مجردی اینبار با خیالی آسوده روزگار میگذراند و برای امرار معاش از مبلغی که بابت مهریه به او تعلق گرفته بود امرار معاش می نمود و کاملا به خودش رسیدگی نموده و انواع و اقسام سرگرمی ها از قبیل کتاب، فیلم، باشگاه، وبگردی، موبایل بازی، جدول، بافتنی، شنا، تفریحات جمعه ای، صله رحم نسبت به دوستان و آشنایان و ... برای خودش تهیه نمودندی تا ساعات روزش را مفید به شب برسانندی!

خلاصه اینگونه روزگار به سر میرسانید وبه نصایح اطرافیانش مبنی بر نقشه هایی که برایش کشیده تا او را هرجور شده وارد اجتماع و کار نمایند نیوش نمی نمود و بر این باور بود که بانوان در اجتماع نباید به خود سختی وارد نموده و برای کار جان خود را فدا بنمایند و باید در آسایش و راحتی زندگی نمایند و هرکسی را هم که جان خودش را در راه کار فدا میکرد به این باور خود تشویق می نمود، البته بیشترین باور و بلندپروازیش بر این بود که باید کاری باشد که او برای خودش در آن صاحب کار باشد نه اینکه برای دیگری زور بزند و آخر سر حق الزحمه ای ناچیز نصیبش بشود.

یکی از همین روزها که قرار بود صبح به باشگاه عزیمت نماید زن برادرش که در استخر ناجی و مربی شنا بود و قرار بود به سر کار برود به او گفت که امروز صبح با شاگردهایم تنها هستم و تو اگر میخواهی با من بیا، و نیز گفت که استخر را به مزایده گذاشته اند و فعلا از دست صاحبان قبلی خارج شده و در اختیار اداره تربیت بدنی میباشد تا وقتی که به دست فرد جدیدی بی افتد، و به همین خاطر که در قسمت مدیریت داخلی کسی نبود و آنروز دست تنها بودند از بنده خواست تا آنروز را اگر تربیت بدنی موافقت کرد مدیریت را به دست بگیرم (و بنده قبلا یکی دوبار این کار را برای مدیریت قبلی انجام داده بودم و به روال کار آشنایی داشتم)، به همین منظور آنروز باشگاه را تعطیل کرده و راهی تربیت بدنی گشتیم تا کلید استخر را از مسؤول آنجا بگیریم.

ماجرا را طولش ندهیم، و اینگونه شد که تربیت بدنی آنروز با مدیریت اینجانب موافقت اعلام نمود و ما رفتیم در گرمای طاقت فرسای محوطه استخر مشغول به کار گشتیم و عرق ریختیم

همان روز ساعت 2 بعد از ظهر بود که خبر آوردند مزایده استخر به پایان رسیده و مسؤول جدید استخر انتخاب گشته و از همان لحظه کلید و مسؤولیت استخر در دست آن فرد جدید می باشد

و به بنده خبر دادند که ایشان دم در استخر با چند نفری منتظر دیدار بنده است تا صحبت هایش را عرض اینجانب برساند!

و وقتی ما به خدمت ایشان رسیدیدم اعلام داشت که تربیت بدنی بسیار از شما راضی بوده و سفارش نموده است از این پس خودتان مدیریت داخلی بخش بانوان را به عهده داشته باشید و با ایشان (یعنی مسؤول جدید) همکاری لازم را مبذول بدارید!

و اینگونه الابختکی  دست قضا با ما یار شد و ما را به سمت کار و اجتماع روانه نمود و ماجراها و دهن سرویس کنی های جدید برایمان به ارمغان آورد...!

ناهید بانو

یعنی به معنای واقعی این مدت با مدیریت استخر سرویس شدم رفت!

خیلی سرم شلوغ بود و نمیشد اینجا بیام و بنویسم، از 8 صبح تا 6 عصر استخر بودم و شب دیگه بیهوش میشدم و فرصت نداشتم

بزار یکم سوسول بازی دربیارم و بگم وبلاگ جونم ببخشید که بین این همه مشغله یه وقت هرچند کوچیک واسه تو اختصاص ندادم!

البته در واقع این معذرت خواهی واسه اینه که از خودم معذرت میخوام که برای خودم یه وقت بیکاری نمیتونستم تعیین کنم و خودم رو فراموش کردم

قبل هرچی بگم که ادامه ماجراهای ناگفته پس از دوشیزگی رو فراموش نمیکنم و بازم ادامه میدم، ولی یه تصمیمی گرفتم و اون اینکه از این به بعد اگه تونستم از روزمرگی های جدیدم بنویسم و لا به لای روزمرگی ها از پس از دوشیزگی های گذشته هم یادی کنم و پرونده اون رو واسه همیشه اینجا ببندم!

خب بعد از این چی میخواستم بگم؟؟؟!!!

اها جدیدا یه تصمیمی گرفتم که نمیدونم میتونم بهش عمل کنم یا نه!

این گوشی لعنتی با این همه راحتی که برامون به وجود آورده کلا از همه چی دورم کرده

هرچند الان همه برنامه هام تو گوشی هست و چه ایمیل چه فیسبوک چه وبلاگ چه .... و خلاصه همه جی رو با گوشی چک میکنم 

اما تازگی ها شدیدا دلم میخواد مثل قدیم از لپ تاپ استفاده کنم واسه چک کردن این ها

هرچند حتی دیگه فیسبوک سوت و کور شده و ایمیل هم که دیگه فک نکنم کاربرد خاصی داشته باشه و اینا ولی من دلم واسه اینا تنگ شده

اتفاقا همیشه وقتی یه برنامه شلوغ پلوغ میشه ازش فرار میکنم

الان از اینستا فراری شدم و میخوام مثل قدیم پناه ببرم به فیسبوک!

دلم میخواد وبلاگم پر جا باشه و خاطراتم و ثبت کنم

دوس دارم از ایمیلم استفاده کنم

و از گوشی فقط تو مواقع ضروری استفاده کنم

نه اینکه همه کارا با گوشی باشه و فقط گه گداری واسه فیلم نگاه کردن پناه ببرم به لپ تاپ

خلاصه که یه تصمیمایی واسه خودم گرفتم که خودم هم نمیدونم مزیتش چی هست دقیقا ولی دلم میخواد انجام بدم

اصلا اومده بودم از مدیریت استخر بگم اما چیزای دیگه یادم افتاد و اصل کار رو فراموش کردم

سری بعدی که سعی میکنم فردا باشه میام و از مدیریت استخر و چطور شد که اونجا سرکار رفتم و دردسرهایی که داره و اینکه چند روز پیش حتی خسته شده بودم که کنار بزارمش و دیگه نرم و مدیریت باشگاه بدنسازی و .... مینویسم

فعلا شب همه دوستانی که مثل خودم هنوز اینجا پرسه میزنن به خیر


ناهید بانو
۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۶

مدیریت استخر

دوستان واقعا ببخشید که یه مدته غیبم زده

خیلی ناگهانی و شانسی شدم مذیر استخر که بازم اگه فرصت شد میام مینویسم چطور

فعلا یه کم سرم شلوغه

ناهید بانو

با اینکه از همه چی دل زده بودم

با اینکه از زور فکر و خیال خواب راحت نداشتم

با اینکه میدیدم هر تلاشی میکنم این زندگی درست بشو نیست

با اینکه .....

ولی باز هم تلاشم رو میکردم که کارمون به جدایی ختم نشه، تا جایی که میتونستم کوتاه می اومد، تا اونجا که میتونستم تو خلوت حرص میخوردم و دم نمیزدم و تحمل میکردم

شوشویی که تغییر کرده بود دوباره مبدل شد به همون شوشوی قبلی، ذات آدما تغییر دادنی نیست، یه چیزایی از اخلاق و رفتار دست خود آدمه و میتونه عوض کنه اما یه چیزایی تربیتیه، ارثیه، تو گوشت و پوست و خون استخونته انگار و نمیشه تغییرش داد

و شوشو واقعا رفتارهایی که داشت تو وجود کل خانواده اشون بود و درست شدنی نبود

من نمیگم شوشو بد بود، اخلاقمون با همدیگه همخونی نداشت

اون ادم ساکت و سرد و بیخیال و مغرور و غیر اجتماعی بود و من درست برعکس اینا بودم و اینا با هم خیلی تضاد داشت

همینطور آروم و بی دردسر به زندگیمون داشتیم ادامه میدادیم، هر چند خیلی جاها پیش می اومد و من بازم از کارای شوشو حرصم میگرفت، بیشتر از خسیس بودنش حرصم میگرفت

من آدم دست و دل بازی ام و هر چیزی رو هم که خوشم بیاد هر قیمتی باشه برام مهم نیست و باید داشته باشم (ولخرج نیستم ولی سعی میکنم اگه چیزی قراره بخرم چیز خوبی باشه)، مجرد که بودم عادت نداشتم از بابام پول بگیرم و برام خیلی سخت بود دستمو واسه گرفتن پول جلوش دراز کنم و سعی میکردم حتی اگه کم باشه ولی خودم کار کنم و به خواسته هام برسم و ....

و حالا همه جوره شوشو از این بابت دست و پامو بسته بود، نه بهم پولی نفقه ای چیزی میداد و نه میذاشت خودم برم کار کنم، بهش میگفتم پول میخوام میگفت پول ندارم! پیش کسی قرار میشد برم و باید کادو میدادم نمیزاشت و خساست به خرج میداد و باعث میشد آبروی من بره، میگفتم برای من یه پولی تعیین کن و هر ماه خودت بهم بده که من انقد نگم پول بازم گوشش بدهکار نبود، اگه چیزی دوست داشتم بخرم میگفت گرونه پول ندارم (آخه با دوتا ون و مغازه لوازم خانگی و تا نصف شب کار کردن و نه اجاره خونه میدادیم نه وامی داشتیم نه هیچی من نمیدونم چرا پول نداشتیم!)

البته بماند که چند سال طول کشید و من هر چند مدت یه بار این پیشنهاد یه پولی واسه من تعیین کن رو بهش میداد و بالاخره با هزار بدبختی راضی شده بود صد تومن پول خرجی به من بده واسه خودم که اونم با هزار تا نیازی که من داشتم انتظار داشت جمعش کنم! و یه ماه میداد دو ماه نمیداد و باز مجبور بودم بهش بگم پس خرجی من چی شد! چقد سر همین پول خرجی حرص میخوردم من، هزار جور وسایل نیازم میشد (چه آرایشی بهداشتی و شخصی چه لباس و ....) که همش باید منتظر این صد تومن میشدم و با همین صد تومن یکی دوتاشو هم نمیتونستم بخرم و هنوز یه روز نشده جیبم خالی میشد و اون زبونش دراز بود که این همه پول بهت میدم معلوم نیست چیکارش میکنی!

حتی یه مدت آبمیوه گیری و آسیاب نیازم بود که با اینکه مغازه دارن هرکار میکردم برام نمی آورد و اخرش گفتم اندازه پولش چند ماه به من پول نده ولی برام اینو بخر نیازش دارم و خلاصه کلی از این دردسرهای خساستی من با شوشو داشتم و آخرش هم همین خساستش کار دستش داد!

یسری برای دوتا از فامیلامون بچه به دنیا اومده بود و زشت بود اگه چشم روشنی بهشون نمیدادم

پیش یکیشون که قرار بود با مادرشوهر برم، همیشه خدا هم که جیب لعنتیم خالی بود وگرنه اکثر وقتا تو اینجور موارد از خودم مایه میزاشتم به دور از چشم شوشو خودم مبلغی که قرار بود رو بیشتر میکردم) یه روز مادرشوهر صدام کردم که میخوام برم پیش بچه فلانی بهش سربزنم اگه می آی و منم خدا رو شکر شوشو خونه بود و بهش گفتم یه پولی چیزی بده بزارم تو پاکت برم پیشش، زشته نرم، اولش که گفت ولش کن بابا بری چیکار و من اصرار که نمیشه زشته و اینا و اونم اخرش راضی شد دست کرد تو جیبش 5 هزار بیرون آورد گفت بیا اینو بده بهش!!!!

دهم باز مونده بود و اعصابم خراب شد، گفتم آخه زشت نیست 5 هزار تومن! الان دیگه 5 هزار واسه کسی هیچی نمیکنه، ما با این همه دبدبه کبکبه 5 هزار ببریم بدیم! یه خانواده بزرگیم فقط 10 تا ماشین دم در داریم 5 هزار چیه آخه حداقل 20 هزار بده

عصبی شد داد زد نه صد هزار میدم، چه خبره بیا خب 10 هزار ببر برو دیگه! گفتم اصلا هرچی مامانت داد منم همونو میدم، از راهرو مادرشوهرو صدا زدم گفتم تو چقد کادو آوردی گفت 10 هزار، بعد گفت از سرشم زیاده و داد زد بیا دیگه بریم

دیگه واقعا نمیدونستم چیکار کنم و با ده هزار و عرق شرم رو پیشونیم راه افتادم رفتم

واسه دیدن اون یکی بچه فامیل هم با هزار بدبختی راضیش کردم 20 هزار بدیم و قیمت 20 هزارم میوه خریدیم رفتیم

از همه این رفتارهاش شدیدا حرصی میشدم و احساس خار بودن میکردم

یه روز دیگه یکی از دوستام که قرار بود مراسم عروسی بگیره دعوتم کرده بود، شوشوی قبلی که هیچ وقت همچین مواقعی نمیزاشت من برم اما اینبار وقتی بهش گفتم دوستم برامون کارت دعوت فرستاده گفت باشه میبرمت! هرچند دوست داشتم به عنوان شوهرم خودش هم باهام بیاد اما بازم اینکه از اون شوشوی همیشه ناراضی این برمیاد واسه من خیلی بود!

البته چقد شبی که میخواستم برم بازم حرص خوردم!

عروسی اگه اشتباه نکنم ساعت 9 شروع میشد و من از ساعت 9 آماده بودم و منتظر شوشویی که از قبل بهش گفته بودم امشب قراره منو ببری و اونم گفته بود باشه زود میام اما تا ساعت 10 شب اومدنش طول کشید و تازه وقتی اومد غذا میخواست و من با تیپ مهمونی واسش غذا آماده کردم و جمع کردم و آخر سر هم که از همون اول میدونستم الان بازم سر کادو باید باهاش جرو بحث داشته باشم، سی هزار تومن کل موجودی خودم بود که تو پاکت گذاشته بودم و خودمو آماده کرده بودم که طی جر و بحث لازم هرجور شده حداقل 20 هزار ازش بگیرم و کلا بشه 50 تومن که دیگه سکه یه پول نشم جلو دوستم، هر چند 50 تومن هم مبلغ قابلی نبود اما دیگه واقعا نداشتم

وقتی میخواستیم بریم بهش گفتم یه پولی هم بده کادو بدم باز دست کرد تو جیبش ده هزار دراورد گفت بیا

گفتم اخه زشت نیست با ده هزار پاشم برم مهمونی! گفت دیگه ندارم، بابا مردم 2 هزار تومن 5 هزار تومن میدن تو هر دفعه گیر میدی جیب منو خالی میکنی!

گفتم اولا کی رو دیدی انقد بده! تو چه زمانی به سر میبری!؟ بعدم اخه چرا ما اصن باید همیشه جزو باند 2 هزار 5 هزاریا باشیم چرا تو گروه صد هزاری به بالاها نباشیم، چی کم داریم! هرکی کادومونو باز کنه میگه ببین با اون وضعشون کادو چی دادن و خلاصه انقد کفریم کرد و اخرش همون 20 هزارتومنو با نارضایتی کامل داد و با داد و هوار منو برد رسوند اونجا و خودش رفت که فقط نیم ساعت مونده بود

تا رفتم نشستم پذیرایی شروع شد و اخر سر هم باید زنگ میزدم شوشو بیاد دنبالم که حالا محیط تالار آنتن نمیداد و هرکاری میکردم شمارشو نمیشد بگیرم!

همه مهمونا داشتن میرفتن و من آخرش رفتم بیرون تالار تا تونستم شمارشو بگیرم که حالا از شانس من چون به نت وصل شده بود همراه اول میگفت که در دسترس نیست و مجبور شدم زنگ بزنم به جاریم بگم بره به شوشو بگه بیاد دنبال من تو عروسی ام مراسم تموم شده همه رفتن من بیرون تالار تک و تنها موندم، و خلاصه کلی دیگه اونجا حرص خوردم که الان چی میشد عین بچه آدم اینجا وایمیستاد و می اومد مراسم اونم، اصلا اون غیرت لعنتیش کجاست که الان ساعت 11 شبه و من تنها موندم دم تالار که هرکی رد میشه زل میزنه بهم و بالاخره اومد و رفتیم خونه

و خلاصه دیگه برای آخرین باری که از خساستش و رفتارهای غلطش حرصم گرفت و دیگه تحملم تموم شد روزی بود که قبل اینکه بره مغازه بهش گفتم پول بده امروز برم آرایشگاه که باز گفت ندارم، گفتم چی شد تو با یه مغازه و دو تا ون همیشه خدا پول نداری، اصلا چکار میکنی تو اون مغازه، دست کرد تو جیبش گفت بیا سه هزار دارم دو هزارش واسه تو و رفت بیرون و در خونه رو محکم پشت سرش بست! (عادت کرده بود از مغازه که می اومد خونه با جیب خالی می اومد و هر دفعه که من میگفتم میخوام برم بیرون یه پولی بده همرام باشه میگفت بیا همینو دارم هزار واسه تو 5 هزار واسه من سیگار بخرم!)

دیگه واقعا کفری شده بودم، کارد میزدی خونم بالا نمی اومد، با خودم میگفتم به چه دلیلی من باید بمونم و رفتارهای اینو تحمل کنم

تا کی باید این وضعیت ادامه داشته باشه

من که ناراضی ام و ناراضی هم میمونم و اگه همینطوری ادامه بدیم فردا اگه یه بچه وارد زندگیمون شد اونوقت چیکار میتونم بکنم! فقط دست و پام بسته میشه

دیگه طی تصمیماتی که هر شب واسه خودم میگرفتم و مرور میکردم که چی میشه اگه طلاق بگیرم زدم به سیم آخر

زنگ زدم خونه گفتم به بابا بگید بیاد منو ورداره از این خراب شده ببره

دیگه سکه یه پول شدم پیش اینا، هر دفعه واسه هرچیزی عین گدا باید سه ساعت منت کشی کنم

به شرط و شروطهاش هم که عمل نکرد

اخلاقشم که خودشه و من واسه چی اینجا دارم میپوسم

چه زندگیه که من دارم

فردا پس فردا تحمل کنم بعد با یه بچه تو بغلم بیام ور دلتون خوبه

ادامه جوونیمو بزارید از دست این نجات بدم

......

ناهید بانو

بعد از اینکه رفتم بابا اینا اصلا نپرسیدن که چی شد که شوشو نیاوردت یا اون سر و صداهای پشت گوشی چی بود و من هم طبق معمول عادت و اخلاقی که داشتم هیچی نمیگفتم و با دیدن اونا به کلی فراموش کردم که بینمون چی گذشته

فردای روز بعدش من و مامان و داداش راه افتادیم سمت تهران

از اون ساعتی هم که اومده بودم هیچ خبری از شوشو نبود و هیچ تماسی نگرفته بود و من طبق شناختی که ازش داشتم انتظاری هم ازش نداشتم و خودم هم از دستش دلخور بودم و به خودم اجازه ندادم که باهاش تماس بگیرم

حتی موقع رفتن نگفته بود پولی چیزی لازمت نیست! و من کاملا دست خالی بدون حتی یه هزار تومانی توی جیبم داشتم میرفتم تهران و مراسم عروسی!

حتی پول ساک بزرگتری که واسه وسایلهام لازم داشتم و صبح روزی که میخواستیم بریم قبل حرکت رفتم و خریدم و از مامان قرض گرفتم

ساعت 8 شب رسیدیم تهران و رفتیم خونه آبجیم که برامون شام تدارک دیده بود و حدود ده بیس دقیقه بعدش بود که باهام تماس گرفت و خیلی سرد و جزیی فقط پرسید که رفتین یا نه و من گفتم که بیست دقیقه ای میشه رسیدیم و خونه آبجیم هستیم و مکالممون در همین حد تموم شد و تازه بعد از شنیدن صداش دوباره یاد کاراش افتادم ولی خیلی زود حواسم رو به چیزای دیگه دادم که یه موقع ناراحتی به چهره ام منتقل نشه

چون مراسم خیلی خاصی قرار نبود بگیریم و فقط قرار بود یه لباس عروس و یه آرایش برای عروس انجام بدیم (البته از آرایشگاه) که برن آتلیه عکس یادگاری بگیرن و یه دور همی کوچیک بین فامیلای اونجا و خوردن شیرینی و ... که مراسمشون جنبه رسمی بودن پیدا کنه واسه همین کار خیلی زیادی نداشتیم و یه روز نمیدونم یا دو روز بیشتر وقتمون رو نگرفت و همون موقع ها که من گاه گاهی یاد دعوای اونشبمون می افتادم اعصابم خرابم میشد که واقعا چرا باید یه زندگی که براش کلی زحمت میکشی رو با دلخوری از همدیگه بخوای خرابش کنی و واسه خودت و طرفت زهر کنی! مگه چقد زنده ایم که بخوایم با دلخوری از همدیگه بگذرونیم و زندگی کنیم!

با خودم میگفتم اون که دیگه میشناسیش و رفتارش همینه و تمام تلاشش هم همین بوده و دیگه شاید نمیتونه بهتر از این باشه

تو که همیشه خودت کوتاه اومدی و دلخوریا رو از بین بردی بیا و این یه بار هم فراموش کن

به اون که فکر میکردم با خودم میگفتم حتما الان اونم به یاد اون درگیری اونشب ناراحته ولی غرورش اجازه نمیده کاری کنه و خلاصه خر درونم باهام مبارزه میکرد که بیخیال شو و کوتاه بیا

واسه همین چون تو خونه پیش بقیه نمیشد زنگ بزنم اومدم و یه پیام واسه شوشو فرستادم و نوشتم ببخشید اگه اونشب باعث ناراحتی و دلخوریت شدم، دوست دارم

یه لحظه خواستم اون دوست دارمی که به ذهنم اومده و نوشتم رو پاک کنم، چون هرچی فکر میکردم دیگه اون دوست داشتنی که قبلا وجود داشت الان دیگه از بین رفته بود

اما خب با توجه به اینکه اینطور فکر میکردم و خودم رو گول میزدم که شوشو خیلی آدم ساده ایه و چون خیلی ساده اس راه و رسم درست زندگی کردن رو بلد نیست و گناه داره و اینا واسه همین فک میکردم شخصیت ساده اش رو دوست دارم و خلاصه با کلنجار رفتن با خودم پیام رو فرستادم رفت

اکثر وقتا وقتی همچین جوگیری هایی برام پیش می اومد و براش پیامی میفرستادم و شادمانه منتظر جواب دادنش میشدم هر چی انتظار میکشیدم جوابی نمی اومد و شب که می اومد خونه میگفتم چرا بهت پیام دادم جواب ندادی و با دو جواب مواجه میشدم که یا من پیامی ندیدم و گوشی رو برمیداشت و همون موقع پیام رو نگاه میکرد و میگفت صدای پیام رو شنیدم ولی حوصله نداشتم و یا پیام رو دیده بود و میگفت جواب دادن نداشت دیگه

الان هم با خودم گفتم حتما پیام رو میبینه و جواب نمیده یا ممکنه خیلی دیر وقت یا شاید اصلا فردا ببینه و بازم جواب نده!

شوشو آدم بیخیالی بود، مثلا میدیدی طرف سعی کرده در کمال احترام و احوالپرسی و ببخشید و .... یه صفحه بلند بالا براش پیام فرستاده و مثلا بر فرض مثال درخواست مقداری پول قرض کرده شوشو هم پیام رو میخوند و جواب نمیداد یا مثلا تو جواب اخر بعد از تشریفات طرف که گفته بود پول نداری بهم قرض بدی فقط مینوشت نه یا مثلا ن یا اصلا نوچ! عین خیالشم نبود!

یا حتی عادت داشت گوشیش یه سره دستشم بود و اینستا و تلگرام گردی میکرد اما براش تو موقعیت خاصی پی ام میفرستادی اصلا انگار نه انگار و فردا اصلا پیامت رو میدید! فقط اون چیزایی که خودش میخواست رو دنبال میکرد!

مثلا یه بار مهمون داشتیم و هنوز سر شب بود و شوشو هم گوشی دستش و داشت تلگرام گردی میکرد تو تلگرام بهش پیام دادم برو یکم از سر کوچه میوه بگیر تا ده بیس دقیقه منتظر شدم جواب نداد دوباره فرستادم اس ام اس فرستادم اما انگار نه انگار آخرش صداش زدم بردمش یه گوشه و بازم گفت ول کن بابا میوه واسه چیه، خلاصه خیلی کارها گاهی پیش می اومد که باهاش داشتم و مجبور میشدم تو تلگرامی چیزی رد و بدل کنم اما نمیدید و من حرصی میشدم و حتی اومده بود صدای پیام خودم رو مخصوص عوض کرده بودم براش و میگفتم هر وقت این صدا رو شنیدی بودن منم و کارت دارم و دیگه جواب بده ولی بازم فرقی نداشت و ... بگذریم

داشتم میگفتم که انتظار نداشتم جواب بده ولی برعکس انتظارم خیلی زود جواب داد و نوشت که من هیچ وقت از دست تو ناراحت نمیشم

همین جوابش باعث شد همه چی از یادم بره و دیگه بهش فکر نکنم

مراسم داداش وسطی دیگه گذشته بود و با خانومش ماشین رو برده بودن و رفته بودن ماه عسل و دیگه فعلا معلوم نبود کی بیان و من و مامان انگار گیر افتاده بودیم و چون فکر میکردیم ماشین تصادفی داداش بزرگم که سر تعمیر تو تهران بود تا همون روزها دیگه کارش تموم میشه و همه با هم برمیگردیم اونجا موندگار شده بودیم اما اصلا حال و حوصله موندن تو تهرون رو نداشتیم ولی کاری هم نمیتونستیم بکنیم

شب همون روزی که به شوشو پیام معذرت خواهی دادم پیام داده بود که شماره کارتت رو بفرست تا برات یکم پول بفرستم و 200 تومان رو کارتم واریز کرد که همونجا با موبایل بانک فوری 50 هزاری که بابت خرید ساک از مامان گرفته بودم رو براش انتقال دادم و روز بعدش هم شوشو دوباره زنگ زده بودم که من دیگه طاقت ندارم بمونم ببینم کی میتونید بیاید پول میفرستم خودت و مامانت بلیط هواپیما بگیرید و برگردید و منم از خدام بود از اونجا خلاص شم فوری همون موقع بلیط گرفتم و روز بعدش با مامان برگشتیم خونه 

چون صبح رسیدیم خونه و تا عصر هم استراحت کردیم خستگیمون در رفته بود و شبش هم مامان رو بردیم و رفتیم شهر پدری و یه چند ساعتی موندیم و برگشتیم و حتی دیگه از ماجرای اونشب هیچ حرفی نزدیم و اینطوری شد که زندگیمون باز ادامه پیدا کرد تا ...

ناهید بانو
۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۹:۴۱

مشهد-شمال

خیلی یهویی و یه دفه ای قسمت شد و طلبید رفتیم مسافرت و زیارت و عشق و حال

یکی دو روزی میشه برگشتم اما فرصت نشده درست حسابی بیام بشینم پای وبلاگ

میام به زودی 😋

ناهید بانو
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۵

و ناگفته های پس از دوشیزگی 5

بحثی که اونشب پیش اومد همونجا تموم شد و من دیگه حرفش رو نزدم و زندگی ما دوباره ادامه پیدا کرد
واقعا دیگه زندگی کردن و جنگیدن واسه اون زندگی واسم هیچ معنای خاصی نداشت
متنفر شده بودم از اون خونه و زندگی و حتی خود شوشو!
گاهی با کوچکترین حرکت خاصی که میکرد وجودم پر نفرت میشد نسبت بهش و گاهی که همه چی عادی بود و منم حالم خوب نسبت بهش حس خاصی نداشتم، حس میکردم فقط یه جور وابستگی جزیی برام مونده! حس میکردم فقط به خاطر حس ترحم و دلسوزی که نسبت به شوشو داشتم کنارش موندم
دقیقا یادمه که تیر ماه بود، و باشگاه بدنسازی که شوشو نمیزاشت من برم و یه بار به خاطرش جلوی دوستم که باهاش میرفتم آبروی من رو برد و کلی قشقرق الکی به پا کرد که مسیر باشگاه دوره
حالا میزاشت که برم (البته تو یه باشگاه کم امکانات نزدیکای خونمون) و تنها سرگرمی من واسه فرار از فکرای زندگیم فقط باشگاه کاراته و بدنسازیم شده بود
یادمه توی ماه رمضون بودیم و من روزه میگرفتم و دوتا باشگاه رو با هم میرفتم و قرار بود بعد عید فطر بریم تهران و واسه داداش وسطیم یه مراسم بی سر و صدای عروسی بگیریم (به دلیل فوت شوهرعمه نمیتونستیم اینجا مراسم بگیریم)
مامانم که حالا بعد از شوهر کردن خواهرم تو خونه کلی تنها شده بود حدود دو هفته به عیدفطر یه روز که زنگ زده بود به من گفت نمیای اینجا سربزنی یا مسیرتون نمیخوره یه روز بیاین که با من بیای برم واسه مراسم داداشت یه دست لباس بگیرم
قبلنا همیشه واسه خرید من با مامانم میرفتم و بارای سنگینش رو براش حمل میکردم و از وقتی تنها شده بود دیگه بابا براش خریدای خونه رو انجام می داد و میگفتم خودم تنهایی اصلا بلد نیستم برم بازار
بهش گفتم شوشو گفته از یه هفته به عید مونده منو میاره اونجا که هم یه هفته به شما سر بزنم هم اگه رفتیم تهران از همونجا همراتون باشم و بریم، اون یه هفته که اومدم حتما میریم خرید
شوشو رو واسه اون دو بار دیگه که واسه خواستگاری و خرید داداشم رفته بودم تهران با هزار بدبختی راضی کرده بودم، نمیدونم چرا همیشه الکی تو کارایی که ازش اجازه میگرفتم نه می آورد، هر چی هم دلیل منطقی ازش میخواستم که اصلا چرا نه هیچی جواب نمیداد و میگفت واسه اینکه من میگم، همین، تموم شد انقدم حرف نزن، اما اینبار که دیگه میترسید من بزارم و برم خیلی نتونست واسه مخالفت کردن دووم بیاره!
البته اینم بگم که اون شوشوی که هزار درجه تغییر کرده بود کم کم دوباره رنگ عوض کرده بود و شده بود شوشوی عادی یا یه درجه خیلی ناقابل بهتر!
منم طوری نبودم که اون هر مخالفتی کنه فوری از این نقطه ضعف استفاده کنم و بهش بگم اگه نه و اگه فلان پس من میرم
خیلی عادی برخورد میکردم که ببینم بالاخره این اخلاق جدیدی که شوشو پیش گرفته فقط به خاطر ترس از منه یا واقعا عوض شده
و حالا متوجه شده بودم که فقط به خاطر ترسش بوده و الان که دیگه خیالش از بابت من راحت شده دوباره شده همونی که بود
خب چی داشتم میگفتم، اها، سر اینکه بخوام برم تهران قبلش خیلی ساکت موند تا دوباره سوالم رو مطرح کردم، گفت چند روز طول میکشه، گفتم نمیدونم ولی خیلی نیست، بقیه هم کار و زندگی دارن اونجا نمی مونیم که کارای عروسی که تموم شد و اونا رفتن ماه عسل ماهم برمیگردیم
اخرش گفت خب باشه اگه در عرض دو سه روز برمیگردین میتونی بری و وقتی بهش گفتم که با مامان میخوام برم خرید و کی یه روز منو میبره اونجا اون قول رو داد و گفت یه هفته قبل عید میبرمت و همونجا بمون و برو تهران و برگرد
کم کم نزدیک شده بود به این یه هفته که یه روز به شوشو گفتم کی قراره بریم که من وسایلمو آماده کنم
در کمال ناباوری متوجه شدم که بازم شوشو یه تصمیم جدید در نبود من گرفته
گفتش که من خودم احتمالا یه چند روز برم تهران، وقتی برگشتم میبرمت
گفتم تهران چرا؟ گفت یه کاری دارم، گفتم تنها میری گفت نه با رضا، گفتم خب چه کاری هست به مغازه مربوطه؟ گفت نه یه ذره این پا اون پا کرد و بعد گفت خب بهت میگم ولی قول بده پیش کسی نگی! گفتم کسی دیگه کیه؟ کی تا حالا دیدی من حرفی رو به کسی بگم! گفت منظورم ادریس یا عباس ایناست (داداشای من که هردوشون بازم ون داشتن و اصلا اونا باعث شده بودن که شوشو هم ون بگیره و هم اینجا مغازه داری کنه و هم تو خط اونجا"شهرپدری" مسافرکشی) یکم بهم برخورد که اینطور راجع به داداشای من فکر میکنه، یعنی منظورش این بود اونا ممکنه حسادت کن، و حالا میفهمیدم چرا کلا همه چی رو از من مخفی میکنه و فکر میکنه ممکنه من پیش خانواده ام بگم و اونا حسادت کن و ما چشم بخوریم! ولی گفتم خب بعد...
گفت تو دیوار یه ون دیدم میخوایم بریم اونو بخریم و بیایم و تو هم فعلا به کسی نگو
گفتم ون واسه چی مگه یکی ندارین، عوض کنین؟ گفت نه یکی دیگه، میاریم میزاریمش تو شرکت نفت
خلاصه اینکه بازم یه تصمیم جدید واسه خودش گرفته بود و فردای همون روز رفت تهران
من داداش عباسم همون اوایل رمضان تصادف کرده بود و واسه تعمیر ماشینش خودش و زن داداشم تهران خونه پدرخانومش بودن و منم به شوشو گفتم اگه تهران رفتی و شب موندی نمیدونستیم کجا برین به عباس زنگ بزن و برین اونجا و بماند که حالا کسی که حسادت میکرد چقد اونجا تحویلشون گرفته بود و برده بود خونه و حتی ابجیمم دعوتشون کرده بود و ....
وقتی شوشو میخواست بره بهش گفتم نزدیکای عید فطره و قولی که داده بودی ولی داری میری اگه میدونی من زنگ میزنم داداشم میاد دنبالم میرم
گفت نه بمون من دو سه روزه میرم و میام و خودم حتما میبرمت و منم رو قولش حساب کردم و اون چند روز رو تنها توی خونه موندم تا برگرده
دو سه روزش اندازه پنج شش روز طول کشید و من میدونستم انقد طول میکشه چون حداقل یه روز اینور و یه روزم اونور فقط تو مسیر رفت و برگشتن طی میشد، روزی هم که برگشت یه روز کاملش رو فقط استراحت کرد و خوابید تا خستگی از تنش در رفت
حالا اینم بماند که مامانم اینا از طریق ابجیم و عباس اینا فهمیده بودن شوشو رفته تهران و من تو اون چند روز که تنها بودم حتی اگه مامان زنگ زده بود هم بهش نگفته بودم که تنهام و اینا و قولم به مامان هم که دیگه هیچی، مامان خودش تنها رفته بود خرید و ....
حالا که شوشو برگشته بود و استراحت کرده بود و کلا یه روز دیگه فقط به عید فطر مونده بود، صبحش که رفت مغازه بهش گفتم که امشب دیگه منو میبری خونه بابا و اونم گفت که بعد شام میریم، منم اونروز که مامان بهم زنگ شده بود بهش گفته بودم که امشب میایم
مامانم اینا کلا ساعت نزدیکای 12 دیگه خاموشی میدن و میرن که کم کم بخوابن و بنده شوشو تازه ساعت 12 شام خورده و حموم میره و تا می رفتیم ساعت 1 شب میشد و باید به اونا خبر میدادم که بیدار بمونن
خلاصه که منم اونروز وسایل سفرم رو اماده کردم و خونه رو تمیز کردم و غذا رو آماده کردم و کلی اونشب منتظر شوشو شدم تا بیاد شام بخوره و بریم، ساعت 11 اومد خونه و تا از در اومد گفت فوری یکم غذا به من بده که کار دارم!
گفتم چه کاری؟ گفت هیچی یه صندلی دارم میخوام رو این ماشین جدیده جوشش بزنم که یه صندلی اضافه تر داشته باشه و فردا که عید فطره باهاش برم کار!
حرصم گرفت گفتم امشب مگه قرار نبود بریم خونه بابام؟ گفت ولش کن خب فردا میبرمت
دیگه واقعا عصبی شده بودم اما خود داری میکردم ولی با دلخوری و حرص گرفتم فردا چیه! تو اگه تصمیم گرفته بودی این کار رو انجام بدی چرا به من نگفتی که من به اونا خبر ندم که میایم، تا آماده نمیشدم (لباس پوشیده بودم حتی که چون شوشو دیر کرده دیگه معطل اماده شدن من نشیم و اون بیاد غذا بخوره سریع اماده شیم و بریم) هیچی نمیگفت و این حرف نزدناش ادم رو بیشتر حرص میداد و اگرم چیزی میگفت بیشتر هیزم رو اتیش میریخت! گفت حالا همینه که هست زود باش من کار دارم
غذا رو اوردم بهش دادم و گفتم من اگه فردا بخوای ببریم دیگه باید صبح ببریم! فردا دیگه عید روز بعدش هم دیگه قراره بریم تهران، من نباید اونجا باشم! اصلا شاید مامانم کمکی لازم داشته باشه، صبحا هم که تو تا 11 بیدار نمیشی و باقی روزت هم همینطوریه، واقعا چند بار باید بگم وقتی یه تصمیمی میگیری با من هماهنگ کن! تو حتی اگه یه ساعت پیش هم همچین تصمیمی گرفتی باید منو خبر میکردی تا من الکی اونا رو معطل اومدنم نکنم و بهشون خبر میدادم که نمیام
و خلاصه اینطور شد که شوشو سر چیزی که حق من بود شروع کرد داد و بیداد کردن که اصلا نمیبرمت و حق هم نداری بری تهران، مگه من اسباب بازی دست تو ام یا نوکر شخصیتم که باید صبح ببرمت خونه بابات و ....
عصبانیی که سعی میکردم قورتش بدم و خودش تحریک کرد و منم عصبی شدم گفتم تو که تو عمرت هیچ کاری واسه من نکردی یه خونه بابا بود که با هزار منت میبردی اونم الان خودم زنگ میزنم داداشم میاد و دیگه هیچ وقت از تو هیچ چی نمیخوام
اصلا لعنت به این زندگی مسخره من چرا دارم واسه خاطر تو از خودم میگذرم، میزارم میرم که تو هم راحت شی
معلومه که خیلی خودت دوس داری از شر من خلاص شی که همچین رفتاری میکنی و خلاصه بحثمون شد!
تو اون فاصله من به داداشم پیام دادم که بیاد دنبالم و داداشم هم اولش گفت خسته ام الان از باشگاه برگشتم (داداشم مربی ژیمناستیک بود) یعنی حتما بیام و منم چون اصرار کردم اون گفت که باشه میام و به بابا اینا هم گفته بود که من دیگه شوشو نمیتونه بیارتم و قراره اون بیاد دنبالم
تو همین موقع بابام زنگ زد که بگه داداشم خوابش برده از بس خسته بوده و منتظر اومدنش نباشم و شوشو وقتی داد و بیداد میکرد من بهش گفتم ساکت شو گوشی رو جواب بدم بابامه و رفتم تو اتاق که صدای داد و هوار شوشو به گوش بابام نرسه حالا شوشو برعکس فکر کرده بود من به بابام پیام دادم که بهم زنگ بزنه و من اعتراض کنم از رفتار شوشو
همونطور داشت داد و بیداد میکرد که آره زنگ بزن بگو من نیاوردم زنگ بزن بگو من فلانم بهمانم و اینا و منم پشت گوشی داد زدم گفتم چی داری همش واسه خودت میگی یه لحظه خفه شه ببینم چی میگم، بابام هم که پرسید چی شده گفتم هیچی و یهو بابام گفت ارسلان بیدار شده و الان میاد دنبالت اولش زنگ زدم بگم خوابش برده، گفتم خب خوبه اماده میشم تا میاد
قطع که کردم گفتم چی میگی واسه خودت من اصلا به بابام نگفتم الکی داد و بیداد میکنی همه بفهمن!
دیگه از غصه گریه ام گرفته بود، همه بدبختی هام یکی یکی جلو چشمم رژه میرفتن، از همون روز اول تا همون شب تا رفتارای خانواده اش
تصمیم گرفته ام که واقعا این وضع رو تمومش کنم و به شوشو گفتم این دیگه بار اخریه که منو میبینی از سگ کمترام اگه رو حرفم نمونم و این بار بار آخرم نباشه که میرم و دوباره برگردم به خاطر تو زندگی کنم
توی خودخواه میگی واسه خاطر من بمون و اینطور با من رفتار میکنی، چرا باید شخصیتم رو پیش تو کوچیک کنم
تو همین موقع باز شوشو زد زیر گریه و اومد جلوم رو بگیره و اصرار میکرد که خودم میبرمت زنگ بزن داداشت بگو نیاد
گفتم فک کردی ما همه کارامون مثل تو بی برنامه ریزیه، خجالت نمیکشم الان که بهش گفتم و نصف راه رو اومده بگم برگرد!
من قبل اومدن تو از تهران هم میتونستم یه زنگ بزنم بیان دنبالم ولی رو قول تو حساب کردم
یعنی واقعا کار و اون صندلی از من و خانواده ام مهمتر بود
عوض اینکه الان خودت هم با من پاشی بیای تهران و تو مراسم داداشم باشی که انتظاری تو این مورد ازت ندارم با خودم هم اینطوری رفتار میکنی
وقتایی که اینطوری با شوشو بحثمون میشد انقد ازش متنفر میشدم که حتی دوس نداشتم بهم دست بزنه و اون مدام سعی میکردم دستم رو بگیره و دستش رو پس میزدم، التماس میکرد بیا به اون زنگ بزن برگرده خودم میبرمت قبول نکردم و اخر سر داداشم اومد و با کلی دلخوری وسایلمو تو ماشین گذاشتم و رفتم...
ناهید بانو
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۲

و ناگفته های پس از دوشیزگی 4

زندگی تا حدود دو سه هتفته همینطوری ادامه داشت

اینطور که شوشو تغییر کرده بود و منم همچنان به یاد شرطی که گذاشته بودم، بودم و هر دو سه روز یک بار به اون یادآوری میکردم و اون هر دفعه طفره میرفت...

اصلا حتی یک بار هم الکی و برای دلخوشی من که بگم آره اون سر حرفش هست نشد بگه پاشو بریم فلان خونه رو دیدم با هم ببینیم چطور هست!

نمیدونم اینو گفتم یا نه، اینکه شوشو آدمی بود که هیچ وقت تو تصمیماتی که برای زندگیمون میگرفت با من مشورت نمیکرد! فقط میرفت پایین با خانوداه خودش مشورت میکرد و بعد از اینکه به نتیجه میرسید و کاری که در نظر داشته بود رو انجام میداد من آخرین نفری بودم که متوجه میشدم! گاهی حتی از زبون یکی از جاری ها میشنیدم! مثلا میگفت ماشین جدیدتون مبارک و من دهنم وا میموند میگفتم ماشینمون کجا بود! میگفت شوهرم دیشب گفته داداشم ماشین خریده! خلاصه اینطور ادمی بود و این اخلاقش کاملا رو مخ من بود و به نظرم حق هم داشتم و این هم یکی از موردهایی بود که به شوشو اعتراضش رو کرده بودم و مثلا قول داده بود عوضش کنه!

جناب شوشو تو هرچیزی که داشت با یکی از داداش هاش و تا حدودی با همه شریک بود

تو مغازه که کلا همشون از داداشها و باباش با هم شراکت داشتن

خودش با یکی از داداشهای مجردش تو یه ون شریک بودن، شوشو به جای شراکت اون مغازه میرفت و سهمشون رو نصف میکردن و اون هم با ون مسافرکشی میکرد و سهمشون رو نصف میکردن و من حالا که سر عقل اومده بودم از این همه شراکت متنفر بودم

یه شب تازه از حموم بیرون اومده بودم و حوله تنم بود و هنوز لباس نپوشیده بودم که در خونه رو زدن و اون داداش مجردی که تو ون با شوشو شریک بود اومد تو، منم وقتی دیدم اونه رفتم تو اتاق لباس بپوشم و گفتم حتما اومده حساب کتاب کارای ماشین رو بکنن و زود هم میره

واسه همین وقتی لباس پوشیدم هم حوصله نداشتم از اتاق بیرون بیام و همونجا نشستم و منتظر شدم که بره

کارشون یکم طول کشید و یه پچ پچای مشکوکی هم با هم دیگه میکردن، حدس زدم که حتما یه تصمیمات جدید دارن با هم دیگه میگیرن و باز هم بدون من شوشو داره یه تصمیمی میگیره!

وقتی اون رفتم اومدم بیرون و دیگه وقت خواب بود

تو رختخواب به شوشو گفتم رضا چیکار داشت اومد پیشت، گفت هیچی حساب کتاب کردیم

گفتم نه یه چیزایی دیگه ای هم میگفتین، یه چیزی انگار میخواستین بخرین

گفت نه چیزی نگفت و معلوم بود طفره میره

گفتم مطمعنی چیزی نبود!؟ گفت بعدا بهت میگم، گفتم بعدا چرا همین الان بگو چی شده! یکم به مِن و مِن افتاد

بابای شوشو یه خونه که من ندیده بودم چه طوری هست کلنگی هست یا معمولی یا نوساز، توی یکی از روستاهای اطراف داشت، هشتاد تومن خریده بودش

حالا شوشو میگفت رضا گفته بابام گفته از اون هشتاد تومن چهل تومنش رو دادم و دیگه نمیتونم باقیش رو که یه وامه بدم، اگه میخوای تو چهل تومن رو یواش یواش بده و نصفش رو شریک شو و رضا هم اومده بود به شوشو گفته بود گه بیا این چهل تومن رو من و تو نصف نصف بدیم و شوشو هم قبول کرده بود!!! و قرارداد هم نوشته بودن واسه خودشون و اون امضا کرده بود (جریان این قرارداد رو من از تو پچ پج ها فهمیدم که رضا میگفت اینجا رو امضا کن و اینا)

یهو کلی عصبی شدم از دست شوشو، بهش گفتم واقعا رو چه حسابی این کار رو کردی! تو که هر وقت من بهت میگم با من مشورت نمیکنی میگی نه من هیچ وقت اینطوری نیستم و میزنی زیرش، بیا اینم یه نمونه اش، تو اصلا لازم نبود بیای به من بگی چه تصمیمی داری؟ همینطوری بدون اینکه اون خونه رو ببینی واسه خودت امضا میکنی! اصلا میمومدی میرفتیم شاید خوشمون نمی اومد بعد تصمیم میگرفتی، بابای شوشو کسی نبود که بخواد چیزی که خوب باشه رو با کسی شراکت کنه، گفتم این خونه اگه چیز خوبی بود نمی اومدن اینطوری شراکتیش کنن و چیزی هم که شراکتی باشه هیچی پی اش نمیره و میزاره به حال خودش اصلا خودش چی هست که سه نفری بخواین شریکش باشین

شوشو میگفت حالا چی شده، فعلا که نه من پولی دادم نه اون پولی گرفته ، ولی من میدونستم شوشو کار خودش رو میکنه چون تابع پدرش اینا بود

گفتم من هر روز دارم به تو میگم یه خونه جدا بگیر میگی نمیتونم پول ندارم الان پول داری اینو بخری! میگم شراکت با نورالله رو بهم بزن میگی نمیتونم و باشه از این به بعد شراکت نمیکنم بعد دوباره میای کار شراکتی راه میندازی، هیچ خوشم از این کارات نمی آد

اگه نمیخوای از اونا جدا بشی و نمیتونی به شرطت عمل کنی همین فردا منو ببر خونه بابام و از من جدا شو چون من دیگه تحمل این وضع رو ندارم

شوشو هم زده بود زیر گریه و گریه میکرد و بیشتر میرفت رو مخ من

میگفت الان چرا گریه میکنی، جیز سختی ازت نمیخوام که نتونی انجام بدی، میخوام زندگیمونو نجات بدم از این وضعیت ولی تو نمیخوای

میگفت واسه این گریه میکنم که تو میگی میخوام برم

خلاصه کلافه شده بودم و نمیدونستم از دستش چکار کنم و بالاخره احساساتم بهم غلبه کرد و کوتاه اومدم و گفتم باشه دیگه از خونه جدا حرفی نمیزنم اگه نمیتونی ولی هر موقع شده باید از این نورالله جدا بشی، اون خونه رو هم دوس ندارم بخری، همین که اخلاقت بهتر شده برام کافیه و دیگه گریه نکن و اینطوری شد که باز هم گول خوردم و به خاطر شوشو کوتاه اومدم

ناهید بانو
۰۸ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۲

و ناگفته های پس از دوشیزگی3

بعد از برگشتن به امید شروع زندگی دوباره شوشو توی رفتار و اخلاقش کلی تجدید نظر کرده بود، کارهایی انجام میداد که من تا حالا ندیده بودم و دهنم از تعجب باز میموند! تا اون موقع حتی زمانی که گاهی برای یک هفته می اومد و خونه بابا موندگار میشدم یک بار زنگ نمیزد حالم رو بپرسه، یا وقتایی که خودش خونه نبود شاید یک بار بیشتر پیش نمی اومد با من تماس بگیره، هیچ وقت زنگ نمیزد حتی بگه الان که میخوام مغازه رو تعطیل کنم و بیام خونه سر راه چیزی نیازت نیست بیارم و خلاصه از همه این تماسهایی که هر ادمی که تو شرایط زندگی مشترک هست با هم برقرار میکنن برقرار نمیکرد، اما حالا تو طول روز زنگ میزد و جویای حالم میشد! گاهی یهو بی موقع می اومد خونه و من تعجب میکردم کسی که حتی وقتی برای کاری بهش زنگ میزدی میگفت به من چه من نمیرسم سرم شلوغه خودت برو انجام بده حالا تو ساعت کاری می اومد خونه و میگفت اومدم یه سر به تو بزنم نکنه تو خونه حوصله ات سر بره!!! یا حتی یکی دو بار وسط روز زنگ میزد میگفت حاضر شو میام دنبالت بریم یه چرخی بیرون بزنیم! و هر موقع خرید خونه داشتم میگفت عصر هر موقع خودت تونستی حاضر شو زنگ بزن میام دنبالت با هم بریم! و حالا حتی کسی که با باشگاه رفتن من مخالف بود و خیلی وقتها که حتی خونه بود و من خداحافظی میکردم برم باشگاه حتی سرش رو بلند نمیکرد نگاه کنه و بکه ساعت 3 سر ظهره وایسا خودم میبرمت و فقط میگفت خداحافظ، الان خودش من رو میرسوند دم باشگاه و خیلی وقتها میگفت زنگ بزن میام دنبالت از اون ور هم میریم مثلا اگه خریدی داشتیم یا هر کاری انجام میدیم و با هم میریم خونه! هر چند تو همه این کارهایی که میکرد باز هم سهل انگاری ها و تاخیرات زیادی وجود داشت که حرص آور بود و گاهی حتی من یک ساعت منتظر اومدنش مینشستم و اون الکی میگفت دارم میام، اما خب تغییر کرده بود!

حتی اون مادرشوهر عفریته ای که هر وقت میرفتی پایین دماغش رو کج میکرد رو به قله اورست و از شدت غرور نوک اش پایین نمی اومد که بهت نگاه بندازه یا جواب سلامت رو بده و فقط وقتهایی که بهش خدمتی میکردی باهات خوب تا میکرد الان از این رو به اون رو شده بود و من رو عزیز دردونه خودش میدونست!

وقتی میرفت خرید زنگ میزد به من میگفت چیزی لازم نداری برات بیارم!!! یا زنگ میزد میرم فلان جا تو نمی آی! (کسی که همیشه اعصابم خورد میشد که برای دید و بازدیدهای واجبی که مجبور بودم برم و اون هیچ وقت خبرم نمیکرد و تنهایی میرفت و من میموندم و شرمندگی موقع دیدن طرف مقابل) حالا زنگ میزد و خبرم میکرد! عصرها زنگ میزد بیا پایین نکنه بالا حوصله ات سر بره چایی دم کردم بیا چای بخور!!!

خلاصه اینکه از این رو به اون رو شده بودن و ظاهری دیگه از خودشون نشونم میدادند که حس میکردم ظاهری ریاکار بیش نیست!

با اینکه تو رفتارشون تجدید نظر کرده بودند اما دل چرکین شده من از دست رفتارهای قبلیشون با رفتارهای امروزشون پاک نمیشد و حتی رو به بدتر شدن هم میرفت! و همش به این فکر میکردم که خدایا الان من کدوم رفتارشون رو باور کنم! رفتار قبل اون چند سال گذشته اشون رو یا این رفتار جدید امروز رو!

با خودم میگفتم شوشو اگه بلد بود و میتونست انقد خوب باشه پس تا به حال چرا اینکارها رو نمیکرد تا من ازش دلزده نشم! یعنی دوست داشتنی که نسبت به من داشت همه اش دروغکی بود و الان با ریاکاری میخواست من رو فریب بده!

از مخمصه فکر و خیال قبلی به مخمصه بدتری افتاده بودم و فکرم همش درگیر بود و قابل هضم برام نبود اما کنار می اومدم

و همچنان سر حرف خودم بودم و منتظر بودم به شرطم عمل بشه! 

وضعیت روحی خوبی نداشتم توی اون خونه و دیگه هر وقت با نورالله مواجه میشدم باهاش حرف نمیزدم و قهر بودم و اون هم انقدر غرور داشت که نمیتونست بیاد و از من معذرت خواهی کنه! توی راهروی خونه حتی وقتی که تو خونه بودم و صداش به گوشم میرسید سراپا نفرت میشدم نسبت بهش و کلی حرص میخوردم به خاطرش و حتی اون شب خواب درست حسابی نمیکردم و حتما توی خواب نورالله رو میدیدم که یه جوری توی خوابم می اومد و اذیتم میکرد و خلاصه زندگی برام طوری شده بود که توی خواب هم آسوده نبودم!

زنش باز هم گاه گاهی می اومد و بعد از این گاه گاه ها باز هم سر زدنهاش رو بیشتر و بیشتر کرد و هر دفعه هم که می اومد مینشست و یک ریز از بدی های مادرشوهر و شوهر خودش و ... که همه رو خودم مشناختم به رفتار همه آگاه بودم و حتی همه حرفهاش تکراری بود حرف میزد و بیشتر روی اعصابم میرفت با حرفهاش و همیشه بهش میگفتم تو رو خدا بحث رو عوض کن خودم به اندازه کافی ازشون حرص میخورم نمیخوام درباره اشون بشنوم و اون میگفت باشه ببخشید ولی ده دقیقه سکوتش بیشتر طول نمیکشید یا بحث جدیدی که شروع کرده بود رو باز هم میکشوند به خانواده شوهر و باز هم ادامه میداد و باز هم تذکر من و همینطور تکرار و تکرار این وضعیت تا وقتی که غروب میشد و ساعت اومدن شوهرش به خونه و از ترس اینکه مبادا شوهرش به رابطه اش با من پی ببره فرار میکرد و میرفت خونه و من نفس راحتی میکشیدم!

هر چند میدونستم این رابطه پنهونی نمیمونه و مادرشوهر اینا که توی ساختمون هستن میفهمن و میزارن کف دستشون! و بماند که یکی دوبار توی راهرو مادرشوهر رو فالگوش دیدیم که تا مارو دید فرار کرد و خیلی چیزهای دیگه که جای بحثش طولانی هست!

اما یه روز نمیدونم چی شد که به زینب گفتم و اون هم برای جریحه دار کردن نورالله این حرف رو بهش زده بود اگه اشتباه نکنم، دقیقا یادم نیست...

اما نسبت به کار زشت نورالله بهش گفتم من از نورالله ناراحت نیستم که بهم زنگ زده و حرف زده میزارم حساب بی عقلیش که با اینکه چهل سال سن داره اما به اندازه یه زن و حتی یک بچه مغز نداره و من کاری به خریتش ندارم اما من دیگه اون رو یه مرده فرض میکنم و هیچ حسابی روش باز نمیکنم و اگه تا الان اون رو مثل برادر خودم میدونستم و میگفتم اون تو مواقع سختی میتونه پشتیبان من باشه الان اونجور نمیبینمش، الان هیچ فرقی با ادمهای عادی خیابون برای من نداره، دیگه برای من اون کسی نیست که من روش حساب باز کنم و بدونم پشتم درمیاد و واقعا هم همین حس رو نسبت بهش داشتم...

اینها بمونه برگردیم سر رابطه خودم و شوشو...

من همچنان منتظر بودم که شوشو به قولش عمل کنه و من رو از اون قلعه حال به هم زن نجات بده و از این بابت مطمعن بودم که اگه از اونجا بریم حتما زندگیمون رو به بهبودی میره و سر و سامون میگیره و آرامش پیدا میکنیم و حتی گاهی توی برنامه دیوار به دنبال خونه های اجاره ای و حتی فروشی میگشتم و چیزهای مناسبی هم میدیدم اما....

اما هروقت بحثش رو پیش میکشیدم و به شوشو میگفتم که پس چی شد، کی قراره از اینجا بریم، بدون اینکه به من نگاه کنه و جوابم رو بده، مبادا از چشم هاش دروغش برملا بشه میگفت میریم صبر داشته باش، همه کار برات میکنم

من حتی بهش گفته بودم که شراکتش توی مغازه رو با نورالله به هم بزنه و خودش یه جور دیگه کار کنه، خوش نداشتم برای کسی که قدرنشناسه اینطور از خودش مایه بزاره

چون طبق گفته خود شوشو سهم شوشو بیشتر از سهم اون بود و شوشو میگفت من اگه از اون جدا بشم اون گناه داره انقدر سهمش کمه که هیچ کاری نمیتونه بکنه، توی این دو سه سال گذشته خیلی ضرر کرده، یه زن طلاق داده و به خاطر مهریه اون مقداری ضرر کرده و یه زن دیگه گرفته و به خاطر خرج و مخارج این باز هم پول از دست داده و ماشین خریده و وام وقسط پیششه و بچه داره و خلاصه خرجش بالاست و من دلم نمی آد با اون این کار رو بکنم!

اما من میگفتم تو عین احمق ها نشستی برای اون جون میکنی و به فکر خودت و خونه و زندگی خودت نیستی! اون داره پیشرفت میکنه و تو هیچی! هر موقع مراسم عروسی توی فامیل هست تو میمونی مغازه و من هم نباید برم و اون و زنش میرن و میشن پسرخوبه پدرت که فقط اونه به فکر این چیزهاست و تو میشه پسر بده بی فکر و من میمونم و کلی شرمندگی پیش فامیل! و همچنین حتی وقتی مراسم فاتحه ای هست باز هم همینطور! تابستون که میشه تو توی مغازه جون میکنی و میمونی دست تنها و اون و زنش میرن مسافرت و ما یه تفریح ساده نداریم که روحیه امون عوض بشه! عید هم همینطور! اون وام بگیره و ماشین بخره و با زنش برن گشت و گذار و عشق و حال ما چی حتی یه ماشین ساده زیر پامون نداریم که یه شب بریم بیرون و کلی از اینها و اخر سر هم اون زنگ بزنه و به زنت بی احترامی کنه سر هیچی!

به نظر من همچین آدم قدرنشناسی لایق خوبی نیست و من برام مهم نیست به سر اون چی می آد تا حالا هرچی در این باره کوتاهی کردم و دخالتی نداشتم و ساکت موندم به ضررم بوده و از این به بعد اوضاع فرق میکنه، من هم مثل خودتون.

خلاصه اینکه واقعا پام رو توی یک کفش کرده بودم که شوشو باید از اون جدا بشه و خونه جدا بگیره و بریم برای خودمون زندگی کنیم و اون راضی بشو نبود و هر روز با بهانه های جور وا جور منو از سر خودش باز میکرد....

ناهید بانو