پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

۱۴:۲۴۲۸
مهر

از دو روز مونده با عاشورا خونه بابا هستم

دعوا کردم و برداشتم اومدم خونه بابا

تصمیمم جدیه و میخوام خودمو از این وضعیت خلاص کنم و طلاق بگیرم

دیگه نزدیک دو هفته میشه که اینجام و از جناب شوهر هیچ گونه خبری نیست

اگه مرض گشادیسم یاری کرد شاید اومدم و مفصل تر نوشتم

ناهید بانو
۲۳:۳۰۲۷
شهریور

 

کی میاد جدول حل کنیم سرگرم شیم؟

تا فایل قبلی اپلود شد انقدشو حل کردم : دی

با گوشی اپلود کردم و پست گذاشتم اصلا حواسم نبود عکسه کج افتاده که ویرایشش کنم، الانم دیگه بعد اپلود حوصله اش نیست 😁


پ.ن: سرگرمی شبهای تنهایی من وقتی شوشو خونه نیست (چهار روزه تنهام)

ناهید بانو
۲۳:۲۶۱۹
شهریور

هر دو سه روز یک بار یاد اینجا می افتم و روزای قدیم و بچه های وبلاگی که می اومدیم و مینوشتیم و با شادی هم شاد بودیم و با غم هم ناراحت

انگار این شبکه های اجتماعی باعث شد کلا یکی یکی از این فضای وب نویسی بیرون بیایم و پراکنده شیم

گاهی وقتا به سرم میزنه بیام بنویسم اما چون خیلی وقته روزنوشتا و خاطراتمو ننوشتم حس میکنم نمیشه و باید بیام از اوووول از اونجایی که ننوشتم دوباره توضیح بدم تا میرسم به اینجا😁

چند وقت پیشم به سرم زده بود یه کانال خصوصی برا پس از دوشیزگیم بزنم

نمیدونم خلاصه دلم تنگ اینجاست

ناهید بانو
۰۰:۲۵۱۲
ارديبهشت

سال 95 از همون اولش تعریف چندانی نداشت! (چون با پری شروع شد خخخخخ)

اتفاقای زیادی افتاد و افتاده که خیلی دوست دارم حداقل واسه خالی کردن خودم بیام و بنویسم اما نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره!

با این وبلاگ و اون مزاحم لعنتی هم نمیدونم چکار کنم واقعا!

از رمزی نویسی خوشم نمیاد

میگم کامنتها رو ببندم و پستها بدون رمز باشه اما بعضی از دوستان رو واقعا با جون و دل دوست دارم و کامنتهاشون رو میخوام!

بیخیال این موضوع

ماجرای جاری و شوهرش که میخواستم تعریف کنم نصفه موند و به آخر نرسید و همون برادرشوهر سر هیچی زنگ زد و کلی به من حرف زشت زد و راستش از 17 فروردین از اون قلعه هزار اردک فراری شدم و اومدم خونه بابا و منتظرم تکلیفم روشن شه!

دیگه واقعا از اون خونه و آدما و اخلاق هاشون زده شدم و شدیدا فکر طلاق اومده تو سرم!!!

باید بیام و کامل بنویسم که چی شده و چه مرگمه

شوهرعمه ام فوت شد و این چند وقته همش عزادار بودیم و مشغول مراسمات عزاداری

ناهید بانو
۲۲:۱۰۲۶
اسفند

جاری زینب برای اولین بار تو زندگیش از دست خواهرشوهر بزرگ قهر کرد و رفت، ولی یه قهر بزرگ و آنچنانی نبود که بزاره و بره خونه باباش و روستای پدریش، قهر کرد و رفت خونه آبجیش و شوهرشم شب رفته بود دنبالش و طی یه سری جر و بحثها و رد و بدل شدن درد و دلا زینب به شرط اینکه دیگه با این خواهرشوهره هیچ ارتباطی نداشته باشن و اونم هیچ جوره کاری به کار اونا نداشته باشه و هیچ وقتم خونشون نیاد یا بچه اونو بغل نگیره و ببوسه و از این حرفا برگشت!

زینب با اینکه برگشته بود اما هنوزم تو زندگیشون به خاطر رفتارای مسخره شوهرش درگیری های خیلی کوچیک و بی سر صدایی داشتن

شوهرشم به خاطر افسردگی قبل زایمان زینب که برده بودش دکتر روانشناس ادعا میکرد که دختره دیوونه شده و زده به سرش و مریضه!

یه درصد هم پیش خودش فکر نمیکرد که دلیل کارای زینب رفتار خودشه و همش این ادعا رو داشت که اون دیوونه است....

از ریز جزییات بگذریم باز یه روز زینب حالش خوب نبود و سرما خورده بود و از روز قبلش و شب روز بعدش و اینا همش به شوهرش گفته بود منو ببر دکتر حالم خوب نیست و اونم همش پشت گوش انداخته بود و میگفت الکی میگی!

تا اینکه روز بعدش زینب اومد پیش من، گفت برام یه لحظه فاطمه رو بگیر برم آشغالارو بزارم سر کوچه و بیام، رفت و برگشت رنگش پریده بود، میگفت اصلا حالم خوب نیست، اگه میشه بچه پیشت باشه تا من میرم دکتر و برمی گردم، منم خب دیدم حالش بده اول بهش گفتم وایسا زنگ بزنیم شوهرت بعد اگه اجازه داد خودم میبرمت، حالت خوب نیست دلم نمیاد تک و تنها بری

اما چون از شوهرش عصبی بود و میگفت اون نمیزاره برم و الان میگه وایسا شب که اومدم شبم میگه خسته ام و نمیبره تو فاطمه پیشت باشه من میرم و میام و خلاصه چون برف بود منم یه چتر و یه جفت دستکش دادم بهش و رفت

حدود یه رب بعدش شوهرش بهم زنگ زد گفت فاطمه کجاست گفتم خوابه گفت ببرش پایین پیش مامانم تا الان خودم میام

هرچی گفتم بچه خوابه الان بیدار میشه و گناه داره گفت تو کاری نداشته باش بیدارش کن ببرش بده دست مامانم و یه جورایی عصبی به نظر میرسید

خلاصه منم بچه رو بردم پایین و یه کم گذشت با داد و هوار زینب و شوهرش تو حیاط خونه فهمیدیم که شوهرش فهمیده اون رفته دکتر و گفته بود چون بدون اجازه من رفتی بیرون حق خونه برگشتن نداری!

زینب اومده بود میگفت من اصن خونه تو نمیام میرم خونه ناهید اینا و بچه ام همون جاست، ولی شوهرش داد و هوار سرش کرد و دستشو گرفته بود میگفت خونه نیا بزار برو!

خلاصه خیلی درگیری کردن و برادرشوهر کوچیکه هم بودش اونم با مادرشوهره همدست شوهره شده بودن و دختره رو به باد حرف گرفته بودن و منم جرات هیچ حرف و اعتراضی نداشتم و دختره هم دید فایده نداره و هرکاری کرد بچه رو هم بهش ندادن و همون عصر برفی ساعت 6 از خونه زد بیرون و رفته بود ترمینال سوار ماشین شده بود و رفته بود روستای پدریش خونه بابا

بگذریم از این جریانات که جزییاتش زیاده و بعد از چند روز باز شوهره رفت دنبال دختره و برگردوندش سر خونه زندگیش

اما بازم هنوز بینشون مشکل بود و یه دو سه بار دیگه هم قهر و برگشت داشتن

شوهره بیشتر وقتا به من میگفت تو زینب رو تحریک نکن به خرید رفتن! تو باهاش نرو بازار! تو نمیدونم چی! اون مریضه یکم پرونده روانی هم داره به خاطر افسردگیش و اینا و منم نمیفهمیدم منظورش رو میگفتم من چیکارش دارم که بخوام تحریکش کنم ولی خب وقتی بهم میگه باهام بیا خرید نمیتونم بهش نه بگم، بعد این رفتار خودش به کنار که به من اینطوری میگفت بعد هر موقع کاری داشتن و بیرون میرفتن بچه رو خود شوهره می اورد می ذاشت پیش من! بعد از یه طرف یه روز به شوشو پیام داده بود به ناهید بگو رابطشو با زینب قطع کنه و نزاره بیاد خونتون!

گفتم به من چه مربوطه اگه راست میگه خودش نزاره زنش بیاد اینجا من کسی رو نمی تونم از خونه بیرون کنم و حتی به خود شوهره هم یه روز که بهم زنگ زده بود گفتم به من ربطی نداره و خودت نزار زنت پیش من بیاد

خلاصه همه اینا رو مخ بود و هر روز درگیری پشت درگیری تا من رک و پوس کنده به زینب گفتم شوهرت راضی نیست با من رابطه داشته باشی و بیای اینجا و همه مشکلاتتون رو از چشم من میبینه پس خواهشا دیگه پیش من نیا و من خودم دیگه پیشش نمیرفتم اما زینب میگفت برای خودش میگه من اینجا غیر تو کسی رو ندارم و از تو بدی ندیدم و هرچی اون بگه نیام پیش تو من هی میام!

این وسط من داشتم پای کارای اونا قربانی میشدم و نمیدونستم! نمیفهمیدم پسرعمو و دخترعمو و زن عمو و عموی خودم چه دیدی نسبت به من دارند و چطور دارن همه تقصیرا رو گردن من میندازن!

تا یه مدت من و زینب دیگه هیچ رابطه ای هم نداشتیم و دو تا باشگاه مختلف میرفتم و هر روز میرفتم بیرون باشگاه و از اون ور با دوستام بیرون میرفتم که یکم وقت بگذره و دیر بیام و مشغول اشپزی تا اون دیگه پیشم نیاد

فعلا بسه تا اینجا تا ادامه...

ناهید بانو
۲۱:۳۶۲۴
اسفند

چهارشنبه برگشتم خونه ولی از وقتی اومدم اصلا فرصت نکردم به وبم و دوستام سر بزنم

اونجا هم نت نداشتم که با گوشی پست بزارم

سعی میکنم زود بیام 😅😉

ناهید بانو
۲۱:۴۶۱۳
اسفند

فردا با مامان و داداش راهی تهرون میشیم

شوشو خان که منو هیجا نمیبره، یه ساله پوسیدم تو خونه، حداقل خودم برم یه هوایی عوض کنم و ابجی گلمو ببینم دلم براش تنگ شده

ادامه ماجرای جاری رو اونجا اگه نت داشتم مینویسم

ناهید بانو
۱۶:۲۹۱۲
اسفند

حالا که از افسردگی در اومده بود مثل روزای اول ازدواج بازم پرحرف شده بود و هر روز میرفت پایین و بعضی وقتا هم می اومد پیش من یا بازم پایین میدیدمش اما الان یکم روابطمون بیشتر از قبل شده بود

بیشتر از قبل میشناختمش و با روحیات و اخلاقش آشنا بودم

تا اینکه یه روز که بالا پیشش بودم و دخترش خوابیده بود یهو شروع کرد به درد و دل کردن!

گفت ناهید من از وقتی اومدم تا الان تو رو امتحان کردم و زیر نظر داشتم، حتی یه بار هم ندیدم پشت سر کسی یا پشت سر مادرشوهر اینا حرفی بزنی، هر موقع هر کاری بوده انجام دادی، بد کسی رو نخواستی راه خودت رو اومدی و رفتی... واسه همین بهت اعتماد دارم و میدونم اگه برات درددل کنم پیش کسی نمیگی ولی واسه اطمینان بهم قول بده پیش کسی نگی و شروع کرد درد و دل از روز اولی که ازدواج کرده و چه ها از خواهرشوهر و مادرشوهر اینا نکشیده و چیا بهش نگفتن و دم نزده تا روزی که حامله شده و افسرده شده و چه بدیهایی از شوهرش دیده و خلاصه حسابی درد و دل کرد!!!

راستش یکم جا خورده بودم! با توجه به رفتارای مادرشوهر اینا که نسبت بهش میدیدم و میدونستم دوسش دارن هیچ وقت هم ندیده بودم بین خودش و شوهرش کدورتی پیش اومده باشه (یعنی یه جورایی از ظاهر قضیه) هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی برسه بخواد بیاد پیش من بدیهای اونا رو بازگو کنه! بدیهایی که خودم همه رو میدونستم و سر خودم هم اومده بود! و حتی فکر میکردم انقد به اونا وابسطه هست که اگه یه روزی ناخواسته یه حرفی از دهنم من و زهرا نسبت به خانواده مادرشوهر بیرون بیاد میره میزاره کف دستشون!

ولی حالا داشتم برعکسش رو میدیدم! فقط به حرفاش گوش میدادم و میگفتم از جانب من خیالت راحت چیزی نمیگم، ولی خودم هنوز هم بهش اعتماد نداشتم که حتی حرفاشو تایید کنم و بگم درکت میکنم!

خلاصه این روز درد و دل گذشت و همین درد و دل کردن باعث شد رابطه ما عمیق تر بشه... مخصوصا که اون مطمئن شده بود من حرفی به کسی نمیزنم و اینطوری شد که رفت و امدش به خونه ما بیشتر شد

راستش من اوایل زیاد حوصله اینکه یکسره و هر روز برم پیشش یا بیاد پیشم رو نداشتم ولی اون هر روز صبح که میشد اگه دخترش بیدار بود که خودش می اومد پایین اگرم خواب بود زنگ میزد میگفت تو بیا بالا یا وقتی میخواست بره پایین از دم در ما گه میگذشت اول منو صدا میزد و میگفت میرم پایین توهم بیا ظهر بعد رفتن شوهرش باز می اومد و حتی شب هم بهم زنگ میزد میگفت اگه بیکاری بیا بالا

منم کم کم به وجودش عادت کردم و خیلی با هم صمیمی شدیم

بعضی وقتا بازم درد و دل میکرد و منم جرات اینو پیدا کردم که بهش دلداری بدم و بگم درکت میکنم و چها که این پنج ساله از دستشون نکشیدم و این حرفا، البته من خیلی وارد ریز جریانات نمیشدم اما اون چون خیلی پر حرف بود باید کامل و تمام حرفاشو میزد

حتی گفت که ناهید باور نمیکنی چقد از خودم ناراحتم که دیر تو رو شناختم و همشم به خاطر افراد قلعه بوده

میگفت اوایل که تازه اومدم که شناختی نسبت به تو و زهرا نداشتم از همون روز اول شروع کردن پیشم از تو بد گفتن که یه موقع نری پیش ناهید و باهاش رابطه نداشته باشی و این دخترعموی ماست و خودمون میشناسیمش چه ادمیه و چطوره و خلاصه حسابی منو الکی پیش زینب خراب کرده بودن!

یا میگفت وقتایی که می اومدی پایین همین که میرفتی بالا هنوز پاتو از در نذاشته بودی پشت سرت شروع میکردن بد گفتن!

منم فقط پیش خودم میگفتم این دختر عموشونه و وقتی پشت سر اون اینطوری بد میگن پشت سر من هم حتما بد میگن و فقط تاسف میخوردم و انگار زبونم رو بسته بودن که بهشون حرف بزنم! بعد اونم که افسردگی گرفتم و حتی چها نشنیدم که به خودم گفتن حتی زمانی که پایین بودم حرفاشون رو میشنیدم اما بازم زبونم انگار بند اومده بود که حرفی بزنم یا از خودم و شما دفاع کنم... و میگفت ولی الان فرق کرده، الان تو رو از خواهرای خودم بیشتر قبول دارم و فقط امیدوارم بشنوم پشت سرت حرف بزنن تا جوابشون رو بدم

من خودم میدونستم اونا چطور موجوداتین و حرفاشون اصلا برام مهم نبود و بازم کار خودم رو انجام میدادم و کاری به کسی نداشتم

اکثر وقتا به جاری میگفتم بیخیال این حرفا و بحث رو عوض کن و الکی خودت رو حرص نده اما بازم بعد یه خورده میدیدی مخش میرفت سمت این حرفا و ول کن نبود و میگفت دست خودم نیست یهو میان، میگفت یه مدته بدجور این حرفا تو سرم میچرخه و حرصشون رو میخورم

این حرفا رو کم کم پیش شوهرش هم بازگو کرد و از اونجایی که شوهرش اخلاقای خیلی گهی داره زندگی قبلیشم سر همین چیزا از بین رفت اصلا حرفای زنش رو قبول نمیکرد و فقط و فقط پشت مادرش و خواهراش رو میگرفت و همین چیزا کم کم باعث شد بینشون کدورت هایی پیش بیاد

شوهرش خیلی ادم سوءظن دار و شکاکی بود! و من واقعا اینو نمیدونستم، زینب خودش اشاره کرد و یه بار گفت که وقتی دخترم رو پیش تو شیر میدم، موقعی که میری بهم حرف میزنه و میگه تو چرا جلو ناهید به بچه شیر میدی! بهش میگم خب بچه گریه میکنه میشه بهش شیر ندم! نکنه ناهید نامحرمه و من نمیدونم! یا میگفت وقتایی که یقه لباسم یکم بازه و تو هستی اشاره میده میگه برو لباستو عوض کن! یا شلوارت تنگه و از این حرفا، یا نمیذاشت تنهایی جایی بره! یا اصلا خیلی وقتا کلا نمیزاشت از خونه بیرون بیاد و خیلی از این دست مشکلات که غیر از اون قسمت شکاک بودناش خیلی از این رفتارا رو دقیقا شوشو هم داره و من واقعا زینب رو درک میکردم که چه میکشه!

خلاصه کم کم کدورتایی سر یه مضوعاتی و یه حرفی که خواهرشوهر بزرگ (عفریته) به زینب زده بود یه بحثایی بالا گرفت و زینب هم بچه اش رو زد زیر بغلش و گذاشت رفت خونه خواهرش!

ادمه دارد .... :))

ناهید بانو
۱۹:۳۹۱۰
اسفند

جاری زینب رو وقتی که تازه خواسته بودن من خب شناخت قبلی ازش نداشتم و ازدواجشونم انقدر سریع و همونطوری که قبلا گفتم بدون اطلاع قبلی به ما انجام شد و من غیر از یه بار و روز عروسی حتی از نزدیک هم ندیده بودمش!

کلا خیلی کاری به کارش نداشتم، خب به هر حال یه عضو جدید بود و من نمیدونستم چه تیپ اخلاقی داره و چطور باید باهاش برخورد داشته باشم و خیلی کم میدیدمش، اونم وقتایی که میرفتم پایین

از همون موقع شده بود بهترین عروس خانواده و از اونجایی که افراد قلعه به خون من و جاری زهرا تشنه بودن کاملا مشخص بود رفتارها و محبتایی که به زینب میکنن کاملا واسه بالا اوردن حس حسادت و حرص دادن ما هستش که ما هم با توجه به شناختی که این چند ساله از افراد قلعه کسب کرده بودیم هیچ کدوم از رفتارهاشون برامون مهم نبود و کاری به کارشون نداشتیم و اکثر وقتا میگفتیم بازم خوش به حال اون که حداقل اون رو دوست دارن و باهاش رفتار خوبی دارن، خدا کنه همیشه همینطور باهاش باقی بمونن ما دوتا به درک!

البته من هیچ وقت با افراد قلعه علنا جرو بحث و کدورتی نداشتم اما خب خیلی از رفتاراشون یا حرفایی که از پشت سر میشنیدم که راجع بهم میزنن میدونستم که به خونم تشنه هستن و اصلا دل خوشی ازم ندارن اما من با بیخیالی خودم نسبت به حرفهاشون کاری میکردم بیشتر حرص بخورن! به هر حال کسی که میره پشت سر یکی دیگه پیش یه نفر دیگه میگه حتما طرف خودش رو میشناسه و میدونه این بابا ممکنه بره و حرفایی که اون زده رو بزاره کف دست طرف... ولی من با بیخیالی از همه این حرفا میگذشتم هرچی بدی میکردن بازم با خوبی جواب میدادم، خوبی هام هم اینطور بود که هر موقع میرفتم پایین اگه میدیدم مادرشوهر مشغول کاری هستش بهش کمک میکردم، خیلی وقتا میرفتم غذا براش میپختم و بدون اینکه حتی خودم لب بزنم یا تعارف بزنن که بمون همینجا شام یا ناهار بخور بعد از پخت غذا پا میشدم می اومدم بالا و بعدش مشغول پخت و پز واسه خودم میشدم، یا دیگه اینکه هر موقع خواهرشوهرا کاری باهام داشتن انجام میدادم مثلا میگفتن تنهام باهام میای یه سر بازار یا دکتر منم میگفتم من که چیزی ازم کم نمیشه چه اشکال داره و باهاشون میرفتم، یا برادرشوهرا و خلاصه هر چی بیشتر بدی میدیدم بیشتر خوبی میکردم میگفتم شاید خودشون یه روزی از خودشون خجالت کشیدن و درست شدن!

از این حرفا بگذریم بریم سر بحث جاری...

خلاصه این عروس جدید شده یه جورایی انگار شده بود پرنسس قلعه و همه سر دست حلوا حلواش میکردن

مادرشوهری که حتی الانش هم هرچی فکر میکنم نمیدونم اخرین باری که اومده بالا اینجا کی بوده، دو سال پیش سه سال پیش واقعا یادم نیست، چون میگفت پاهام درد میکنه از پله ها بیام، حالا خیلی وقتا میدیدمش که میره بالا طبقه سوم در حالی که واحد خونه ما از همه نزدیک تره و پله زیادی نداره!

خواهرشوهرایی که هر موقع می اومدن و میدونستم پایین هستن میرفتم و بهشون سر میزدم یا روزایی که حوصله ام سر میرفت پا میشدم میرفتم خونه هاشون بهشون سر میزدم اما هیچ وقت نمی اومدن بالا یه سر به من بزنن مگه اینکه کاری باهام داشتن و اونم خیلی سریع و سرپایی

هیچ وقت هیچ کدوم این رفتارها نزاشت ازشون دلخوری به دل بگیرم و دل خودم رو پاک بود الکی چرکین کنم!

جاری هم هیچ وقت نمی اومدم پیش من، مگه اینکه روزایی که هیچکی تو قلعه نبود و از اونجایی که ادم ترسویی بود از تنهایی میترسید، روزایی که کسی نبود که بره پیشش می اومد پیش من

و اینطوری شد که در حد خیلییییییییی کمی با هم رابطه برقرار کردیم و از هم تا حدودی شناخت پیدا کردیم

به نظرم این جاری حتی از جاری زهرا که رفتارای حرص اور داشت خیلی بهتر بود و تنها مشکلی که داشت بازم این بود که زیاد حرف میزد و از خودش و خانواده اش تعریف تمجید میکرد و گاهی یادش میرفت چی گفته و یه حرف رو دو سه بار تکرار میکرد!

خلاصه فقط در حد سه چهار روز یه بار یا یه هفته یه بار میدیدمش

تا اینکه حامله شده بود حدود سه چهار ماهش میشد و حتی جنسبت بچه اش هم معلوم بود ولی بازم من بی اطلاع مونده بودم که حتی بهش تبریک بگم!

یه جورایی همیشه خبرها رو ازم قایم میکنن! و اینو مطمئنم که پیش خودشون فکر میکنن من آدم حسودی هستم و چشم دیدن خوشی کسی رو ندارم!

وقتی فهمیدم حامله است بهش تبریک گفتم و گفتم که من خبر نداشتم ببخشید که دیر تبریک گفتم و از این حرفا

رابطه من و جاری بازم مثل قبل خیلی کم بود و من خیلی از حال و روزش خبر نداشتم و گاهی یه وقتایی میرفتم بهش سر میزدم و حالش رو میپرسیدم و حس میکردم یه جورایی عوض شده! قبلا شاد بود و یه ریز حرف میزد اما الان دیگه اون ادم سابق نبود و خیلی به ندرت حرف میزد! گاهی هم می اومد پایین پیشم و همش میگفت اصلا حالم خوش نیست و دلم گرفته است و همش احساس بیقراری میکنم!

همینطوری که بیشتر از ماه های حاملگیش میگذشت بیشتر میرفت تو لاک خودش و من کم کم از زبون مادرشوهر فهمیدم که افسردگی گرفته! و بهم میگفت بعضی وقتا بهش سر بزن گناه داره و منم دلم براش میسوخت و با اینکه میرفتم پیشش و حتی یه کلمه حرف نمیزد و همش انرژی منفی نصیبم میشد اما بازم دلم به حالش میسوخت و بهش سر میزدم!

بگذریم، کم کم گذشت و بچه اش به دنیا اومد و چون از لحاظ روحی ضعیف شده بود نزدیک یک ماه فقط پایین پیش مادرشوهر بود و مواظبش بودن!

منم هر روز میرفتم بهش سر میزدم و گاهی سوپ براش درست میکردم میبردم و اکثر وقتا میرفتم کمک مادرشوهر و براش غذاها رو درست میکردم و میگفتم گناه داره!

حتی روزایی که مادرشوهر خونه نبود و زینب پایین تنها میموند و منم باشگاه بودم شوهرش بهم زنگ میزد اصرار میکرد میگفت تورو خدا زود برو خونه زینب تنهاست حواست بهش باشه و منم واقعا هرکاری از دستم بر می اومد انجام میدادم....

یه ماه که گذشت و بچه اش که یکم از آب و گل دراومد کم کم بند و بساطشون رو جمع کردن و رفتن بالا خونه خودشون

دخترش هر روز که بزرگتر میشد نازتر میشد و منم واقعا دست خودم نبود ناخودآگاه هر روز یا هر دو سه روز یه بار میرفتم بالا بهش سر میزدم و زینب هم کم کم داشت به حال اولش برمیگشت و از اون افسردگی در می اومد...

بقیه اش رو تو پست بعدی مینویسم که برای امروز خیلی طولانی نباشه :)


در حال گشت و گذار تو مطلبای قدیم وبلاگم بودم که تو بلاگفا مینوشتم یهو به این مطلب برخوردم، الان هم دقیقا همین حال رو دارم :دی

ناهید بانو
۲۲:۳۲۰۷
اسفند

دیشب و امروز از صبح تا یکی دو ساعت پیش همش تو مراسم خاکسپاری و ختم مادربزرگ شوشو(مادر مادرشوهرم) بودم

خدا رحمتش کنه همسن جنتی بود و چند سالی میشد مریض بود و بالاخره یه جورایی راحت شد

فردا میام جواب کامنتا رو میدم و راجع به دلخوریم از برادرشوهر مینویسم

ناهید بانو