پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

۲۲:۳۹۰۹
اسفند

اخییییش آزاد شدم انگار

بالاخره از شر قلعه هزار اردک خلاص شدم

بالاخره به آرزوم رسیدم

بالاخره طلاق گرفتم

تاریخ ۹۵/۱۲/۷ به عنوان تاریخ طلاق ثبت شد

کلا اسفند ماه برای من جزو بدترین روزای عمرم بوده

۸۸/۱۲/۸ تاریخ مزخرف عقدم بود که تقریبا با تاریخ طلاق مصادف هستن

۸۹/۱۲/۲۶ هم تاریخ مراسم چرند ازدواجم بود

یادش بخیر چقد این هفت هشت سال عمرم حرص خوردم و کلا عمرم هدر رفت، ولی زندگی هنوز جریان داره و عمر منم تموم نشده و کلی خوشحالم

به دلیل نبود نت و اینکه لپ تاپ و گوشی رو خانواده شوهر اسبق ازم گرفتن( چون ادعا داشتن من اونا رو ازشون دزدیم!) نتونستم و نرسیدم و نمیتونم و نمیرسم که بنویسم چه ها بر سرم‌گذشته و چه شد که کارم به طلاق کشید و ... اما هر زمان فرصت کنم حتما این خاطرات کوفتی و اخری قلعه رو خواهم نوشت...


ولی برای بیرون اومدن سردرگمی دوستان دلیل اصلی طلاقم و رازی که همه این مدت توی سینه ام حبس بود رو به زبون میارم و میگم دلیل طلاق اعتیاد شوهرم و بی مسئولیتیش تو زندگی و از همه مهمتر پشتیبانی خانواده اش و یکه و تنها بودنم برای ادامه زندگی و مبارزه یکطرفه و بی نتیجه ام بود که ختم به اینجا شد و همچنین بی فکری خانواده خودم و اعتماد زیاد پدرم به خانواده برادرش بود که خدارو شکر بالاخره اونا رو شناخت


پ.ن: از دوستان خواهش میشه به جای اظهار تاسف و ناراحتی، برای اینجانب اظهار شادی و سرور نموده و در جهت وارد کردن فاز مثبت و روحیه مضاعف به اینجانب نهایت کوشش و تلاش خود را مبذول دارند :دی.  با تشکر

ناهید بانو
۲۲:۵۳۳۰
دی

ازتون دعوت میکنم به عضویت در کانال تلگرامی من و پرنس در لینک زیر 👇

http://telegram.me/Fallprince

ناهید بانو
۰۰:۲۳۱۷
دی

تو ماشین که زنگ زدم به شوهرم و گفتم من رفتم تو بمون و آبجی و داداشات و اینا، اون گفتش چی شده چی میگی!

گفتم از داداشت بپرس که نمیدونم سر چی زنگ زده هرچی از دهنش درمیاد به من میگه...

خودش با زنش مشکل داره منو چرا الکی قاطی میکنه!

شوشو هم فقط گفت که تو خب میزاشتی من بیام ببینم چه خبره!

منم گفتم اومدن تو هیچ فایده ای نداره، من رفتم، هرکی هر حرفی داره بیاد اونجا خونه بابام بزنه تا منم جواب بدم... خداحافظی کردم و گفت خداحافظ ....

خلاصه من با اعصابی خورد و دلی شکسته ولی ظاهری آروم و خونسرد رفتم خونه بابا...

بابا میگفت میگفت چیکار کنم!؟ زنگ بزنم به نورالله (برادرشوهری که به من حرف زده بود) و بهش حرف بزنم، گفتم نه لازم نکرده، مگه من بچه ام که بگم چون بهم حرف زدی بزرگترمو آوردم سرت! هیچکی هیچی به روش نیاره بزار تو شرمندگی خودش بمونه و همیشه که باهامون چشم تو چشم بشه کار زشتش یادش بیاد و با خودش بگه امروز دیگه اون روزیه که به خاطر اون کارم بهم حرف میزنن یا مواخذه میشم!

بعدش بابام گفت خب من الان چیکار کنم!

گفتم بزار اگه پیگیر شدن بیان اینجا من حرفامو بهشون میزنم...

گفتم که من دیگه اونجا برو نیستم...

گفتم که درسته از رفتار نورالله به شدت ناراحتم و به خدا واگذارش میکنم اما من آدمی نیستم که به خاطر بیشعور بازی نورالله وردارم بیام اینجا! مشکل اصلی من درواقع خود ایوب (شوشوی ماجرا) هستش! ولی این بهانه دستم افتاده که اگه کسی از فامیل فهمید من قهر کردم و اومدم بندازمش گردن نورالله و از شوهرم حرفی به میون نیارم!

گفتم که از زندگی راضی نیستم!

یه چیزای کم و بیشی بابا از زندگی من میدونست اما هیچ وقت از ریز جزئیات زندگیم پیش مامان و بابام درد و دل نکرده بودم و اونا فک میکردن من زندگی آرومی دارم!

گفتم بابا دیگه نمیتونم! آخه تا کی ادامه دادن به این وضعیت! تا کی سوختن و ساختن و دم نزدن! منم آدمم، منم واسه خودم یه ارزش و احترامی قائلم، منم رفتم که عین همه آدما تو زندگی خوشبخت بشم و خوش باشم!

این پنج ساله دارم تو اون زندون میپوسم و تا حالا هر جور اونا گفتن رفتار کردم

پنج ساله یه بار نشد ایوب بگه بیا بریم مسافرت! یا مسافرت پیش کش اصن بگه بیا این جمعه بریم تفریح!

پنج ساله همه خریدای خونه با منه اما واسه همین خرجی گرفتن هم عین گدا باید یه ساعت فک بزنم تا آقا راضی شه پول بده که من برم خرید واسه خونه اما یه بار نشد از در میاد دست پر بیاد!

یه بار نشد داره میره بگه ناهید چیزی کم و کثر نداری شب با خودم بیارم!

یه بار نشد وقتی میره یه پول بزاره واسه من بگه این پیشت باشه اگه چیزی لازمت شد برو بخر!

بارها شده با دوستام رفتم بیرون دلم خواسته دعوت کنم بریم با هم بشینیم یه چیزی بخوریم اما پولی تو جیبم نبوده!

بارها با خواهرای خودش بیرون رفتم و بریز بپاش اونا رو دیدم ولی من همیشه الکی باید بگم من از این چیزا خوشم نمیاد و ادای ادمای قناعت کن و کم خرج رو درارم! اونم با وجودی که هزاران چیز لازمم بوده و باید میخریدم!

هیچ وقت مثل هیچ کدوم از این ادمای عادی نه تولدی نه جشنی!

شبم که میاد خونه خیلی سرد و ساکته و باهاشم حرف که میزنی همونطور ساکت بدون اینکه نگات کنه سرش تو گوشیشه تا خوابش میبره!

صبحا هم که عین جنازه از خواب نمیتونه بیدار شه و ساعت یک ظهر میره مغازه!

بعضی شبا میگه ساعتتو صبح بزار واسه هفت و نیم باید پاشم برم ساعت هشت کار دارم... میگم یه صبحونه آماده کردن که انقد وقت نمیبره چرا نیم ساعت زودتر! میگه واسه اینکه اون نیم ساعت تو تلاش کنی منو بیدار کنی! بعد من از ساعت هفت و نیم بیدار میشم و تا هشت که هیچ تا ده و دوازده و اخرشم تا ساعت یک همیشه تلاش میکنم که بیدار شه و اونم یا خودشو میزنه به خواب یا واقعا بیدار نمیشه، ساعت همیشه با کلی اخم و تخم بیدار میشه و هرچقدم میگم مگه قرار نبود زود بری پس چی شد، فقط با همون اخم میگه پشیمون شدم!

بارها شده بهش گفتم خب زبون که داری وقتی پشیمون میشی نمیخوای بری حداقل به زبون بیار بگو نمیرم که من خودمو اینور در راستای بیدار کردن جنابعالی جر ندم! ولی کی گوش بده!

و هزار و یه دونه دیگه از این مشکلات داشتم که کم و بیش برا بابا گفتم ، بیشتر وقتا عادت دارم حرفامو به جای اینکه به مادرم بزنم با بابام درمیون میزارم! چون مادرم فقط از روی احساس مادریش یه چیزی از دهنش درمیاد که حتی ممکنه باعث ناراحتی من بشه! و خیلی از این مشکلات رو اکثرا به بابا میگفتم و مامان تا حدودی ازشون اطلاع داشت و همش هم میگفت زده به سرت که بخوای به خاطر این چیزا زندگیت رو بهم بریزی! همه ما این مشکلات رو داشتیم! اما بیچاره اون از یه مشکل بزرگتر من بی اطلاع بود! (به مرور تو خاطراتم مینویسم)

توی این مدتی که من خونه بابا بودم شوهر عمه ام تو بیمارستان بستری بود و به کما رفته بود و هر لحظه ممکن بود فوت کنه...

شوشو هم به خودش زحمت نمیداد زنگ بزنه بگه الان مشکل تو چیه و چه کاری از دست من برمیاد! اصلا هیچ سراغی ازم نمیگرفت و این برای همه سوال شده بود که چرا ایوب اینطوریه! تنها کسی که طرفداری میکرد ازش پدرم بود و میگفت خب زنگ بزنه چی بگه!

میگفتم یعنی براش مهم نیست که من گذاشتم و رفتم! یعنی اصلا نمیخواد مشکلمون حل شه! نمیخواد به فکر چاره باشه! همین کارهاش و بی مسئولیتیاش تو زندگی عذابم میداد که ولش کرده بودم و اومده بودم

آخه اون زندگی که فقط مال من تنها نبود که براش میجنگیدم، اونم یه سهمی داشت

بعد از حدود یه هفته شایدم بیشتر دقیق یادم نیست از ماجرا گذشته بالاخره یه روز ایوب زنگ زد حالمو پرسید و گفت کی بیاد دنبالم!

گفتم هیچوقت نمیخواد بیای، گفتم تا الان کجا بودی! اصلا برات مهم نبود که سراغمم نگرفتی!

گفت خب گرفتار بودم! ولی من گرفتاری اونو درک نمیکردم و فک نمیکردم مهم تر از من گرفتاری وجود داشته باشه!

میگفت من اصلا تا الان به بابام اینا نگفته بودم تو رفتی! چه دروغ مسخره ای داشت به منی که خوب میشناختم خودش و خانوادشو میداد! برای غذا خوردن کافی بود فقط یه بار بره پایین تا اونا بفهمن! اصلا ایوب حرفی نمیزد داداشش که باعث و بانی ماجرا بود که براشون میگفت جریان رو!

تازه از اونجایی که دروغگو کم حافظه است، ایوب میگفت من همون روز رفتم مغازه کلی به نورالله حرف زدم که با تو چکار داره بهت حرف میزنه، میگفت به خواهرم حرف زدم، به زن نورالله (زینب) حرف زدم، به خواهر بزرگه زینب هرچی از دهنم درومده گفتم! من میشناختم ایوب رو و میدونستم همچین ادمی نیست که بخواد به کسی الکی حرف بزنه و میدونستم آدمی هستش که یه کار کوچیم رو چطور بلده بزرگ کنه و میدونستم اگه فقط به داداشش حرفی زده الان داره الکی بزرگ میکنه ماجرا رو، یه بارم که زینب بهم پیام داده بود که حالمو بپرسه و اصرار میکرد که برگردم بهش گفتم واقعا ایوب اومده با تو خواهرت حرف زده! زینب گفت نه کی این حرفو زده! و فهمیدم که حدسم درست بوده و شوشو داره دروغ میگه!

خلاصه ایوب میگفت که برگردم و منم رک و پوسکنده بهش گفتم که دیگه از همتون بیزارم! و برنمیگردم

و ایوب فکر میکرد که من عصبی از برادرشم فقط و واسه همین اینطوری حرف میزنم و از اونجایی که مثل همیشه حتی حرف زدن هم بلد نیست فقط پشت تلفن بلده بگه خب دیگه چه خبر خوبی؟ یعنی این جمله رو صد بار تکرار میکنه! اگه بعد از یه سال بهت زنگ بزنه بلد نیست خیلی ساده بگه دلم برات تنگ شده فقط بلده بگه خب چه خبر خوبی؟ لعنت به اون غرور مسخره لعنتیش...!


ادامه داره...


ناهید بانو
۲۲:۱۷۰۲
دی

از دعواهای خواهرشوهرا دیگه دیدم احترام گذاشتن زیادی بهشون فایده ای نداره و هرکاری از روی احترام براشون انجام میدن اونا فکر میکنن که من وظیفمه یا ازشون میترسم، برا همین به این نتیجه رسیدم که سکوت زیادی من باعث رفتارای اونا شده و واسه همین جریانات رو با شوشو در میون گذاشتم و خیلی از رفتارهاشون گلگی کردم! تا حالا هیچ وقت از ناراحتی هایی که نسبت به رفتار خونوادش داشتم شکایت نمیکردم اما الان دیگه همه چی فرق میکرد و منم همه حرفا رو بهش زدم، خب شوشو هم کلا خودش آدم کم حرفی هستش و حق رو به من داد ولی از رفتارهای خواهراش هم دفاع کرد و درست مثل باقی خانواده اش همه چی رو انداخت گردن زینب! در صورتی که زینب بیچاره تقصیری نداشت و هیچ آسیبی به من نرسونده بود و این خواهرهاش بودن که با من دعوا کرده بودن!

روز بعد این ماجرا و اینکه من از کنارش گذشتم و فک کردم با توجه به حرفایی که زدم و دفاعیاتی که از حق خودم کردم اونا دیگه بیخیال من شدن و به اصطلاح از من بیرون کشیدن! :|

اما مثل اینکه از نظر اونا هنوز ماجرا تموم نشده بود و دنباله هر حرف مزخرفی رو نمیخواستن ول کنن و هرجور شده میخواستن یه مقصر این وسط پیدا کنن و کی بهتر از من بیچاره!

واسه همین فردا ظهرش واسه خودم تو خونه نشسته بودم و آهنگ گوش میدادم که گوشیم زنگ خورد و شماره شوهر زینب بود! فک کردم باز لابد زنگ زده زینب جواب نداده و الان زنگ زده به من که بگه برو خبرش کن بگو بهم زنگ بزنه! یا شاید باز میخوان جایی برن و میخواد دخترش رو بزاره پیشم و .... جوابش رو دادم و تا گفتم الو دیدم صدای زینبه که داره گریه میکنه و با شماره شوهرش به من زنگ زده و فقط و فقط همین رو از زینب شنیدم که در حال گریه گفت ناهید تو رو خدا تو بگو من این حرف رو زدم!... و من فقط گفتم من نمیدونم راجع به چی حرف میزنی و صدای  داد و هواره شوهره از اون ور می اومد که خط و نشون میکشید و میگفت گوشی رو بده من و از دستش گوشی رو قاپید و یهو هرچی فحش از دهنش درومد به من گفت و گفت چی میخوای از زندگی من و گفتش که الان میام از خونه میندازمت بیرون و کلی فحشای زشت زد! و من که دیدم جریان اینطوریه فقط بهش گفتم از زن کمتری اگه نیای، بیا ببینم چطور بیرونم میکنی! بعدش تلفن رو خاموش کردم و هرچی دوباره زنگ زد جواب ندادم و قطعش میکردم و کلی اعصابم داغون شد سر این دو سه روزه که بعد تعطیلات عید پشت سر هم دارن با من سر چیزی که نمیدونم دعوا میکنن! بعدش خواهر زینب دیدم بهم زنگ زد اولش برداشتم گوشی رو دیدم باز شوهره است که با گوشی خواهر زنش زنگ زده و تا دیدم گفت الو و قطعش کردم و باز هرچی تماس گرفت رد تماس زدم و فهمیدم که رفتن اونجا خونه خواهر زینب و دعوا اونجا راه انداختن!

هرچی با خودم فکر کردم دیدم زندگی کردن پیش این وحشی ها که جواب خوبی هامو اینطوری میدن فایده نداره و حتی نمیدیدم که شوهر خودم هم طرفدارم باشه و کلی از رفتاهای خود شوشو تو زندگی هم شاکی بودم و کلی بدبختی داشتم که همه یهو در عرض چند دقیقه آوار شدن رو سرم، و به این نتیجه رسیدم که دیگه واقعا سکوت کردن در برابر اینا و حرف نزدن پیش خانواده ام فایده ای نداره و فقط باعث میشه که احترامم اینجا از بین بره و اونا هرجور دلشون میخواد با من حرف بزنن و فحشای رکیک بدن حتی!

واسه همین زنگ زدم به بابام و همه چی رو در کمال خونسردی توضیح دادم و گفتم پا میشی میای دنبالم و از این خراب شده ورم میداری میبری، بابام هم چون منو اینطور دید فک میکرد موضوع خیلی جدی نیست و گفتش اینطوری که نمیشه بزاری بیای و میخواست هرجور شده من کوتاه بیام که منم نشونش دادم که ناراحت و عصبی ام و گفتم اگه نیاین همین الان خودم پا میشم ماشین میگیرم میام! و بابام هم گفت باشه برو وسایلتو جم کن الان داداشتو میفرستم دنبالت

منم بعد جمع کردن وسایل و نشستن تو ماشین، زنگ زدم به شوشو و جریان رو بهش گفتم و گفتم که من رفتم بمون با داداشات و آبجی هات که هر بی احترامی دلشون میخواد به زنت بکنن!!!


....

ناهید بانو
۲۲:۵۷۱۳
آبان

هرچی از دست جاری فرار میکردم و نمیرفتم پیشش و سعی می کردم نیاد اما باز هم می اومد

خب راستش منم دلیلی واسه بیرون کردنش از خونه نمیدیدم! نسبت به تمام افراد قلعه تنها کسی بود که باهاش رابطه داشتم و باهام رفتار خوبی داشت یه جورایی همدم هم شده بودیم اما خب رفتارای شوهرش قابل هضم نبود!

ولی به هر ترتیب بود من رابطمو با جاری کم کرد و در حد سلام علیک شده بود

سال جدید هم از راه رسیده بود من حتی نرفتم بهشون تبریک سال نو بگم و از شوهر جاری هم فراری بودم و خوشم نمی اومد به خاطر طرز فکرش نسبت به من و به خاطر حرف هاش باهاش حرف بزنم و داشتیم با شوشو وسایلمون رو جمع میکردیم که شوشو بره کوه پیش خونه داییش چادر بزنه و اونجا تفریح کنه و من هم برم خونه بابا و تعطیلات عید رو اونجا باشم که یهو جاری و شوهرش و بچه اش از پله ها پایین اومدن که برن پایین پیش مادرشوهر اینا که هم تبریک بگن هم زینب با مادرشوهر آشتی کنه و زینب من و تو راه پله دید و تا خواستم جیم بزنم که من رو نبینن صدای شوهرش اومد که گفت ناهید منم خیلی سرد گفتم بله که زینب گفت میخوای بدون خدافظی بزاری بری! گفتم آره دیگه چه کنم! بعدش اومد پایین و با هم روبوسی کردیم و به دخترش هم عیدی دادم و اونا رفتن پایین و ماهم یکم بعدش رفتیم

تو مدت تعطیلات هیچ رابطه ای با جاری نداشتم و خیالم از بابت کلی راحت شده بود که از شر خودش و شوهرش خلاص شدم

گذشت و گذشت تا تعطیلات تموم شد و سیزده بدر هم گذشت و دقیقا روز چهاردهم گوشیم زنگ خورد، خواهرشوهره کوچیکه بود سلام احوالپرسی کرد و الان یادش افتاد تبریک سال نو بگه و بعد تبریک گفت ناهید تو یه حرفی زدی که میخوام ببینم راسته یا نه! گفتم چی گفتم!؟ گفت پیش داداشم و زینب گفتی که من گفتم زینب دیوونه شده و زده به سرش من کی این حرفو زدم! منم بی رودربایسی گفتم آره زدی همون موقع که تو خیابون من رو دیدی و گفتی شنیدم زینب زده به سرش و منتظر بودی من تایید کنم تا بیای دوتا حرف دیگه بزاری توش و ببری بزاری کف دست برادرت، اینم بهش گفتم که من اگه میخواستم حرفی که زدی رو همون موقع می اومد بهشون میگفتم ولی نگفتم، الانم دلیل داره که این حرف رو زدم...

به این خاطر که برادرت ادعا داره من درام زندگیشو خراب میکنم و میگه تو به زینب گفتی دیوونه در حالی که من خودم از زبون شما شنیدم و حتی از شوهرش برگه بیماریشو دیدم که هزار بار نشونم داده به خاطر رفع اتهام از خودم مجبور شدم این حرف رو بزنم چون من اگه میخواستم اونا زندگیشون خراب شه همون موقع که تو به من اون حرف رو زدی میرفتم به زینب میگفتم، همه اینا رو هم با داد و هوار سرش گفتم چون که ادعای حق به جانبی به خودش گرفته بود و کباب نخورده و دهن سوخته دیواری کوتاه تر از دیوار من نمیدیدن و هر حرفی خودشون میزدن و مینداختن گردن من، چون زینب کسی نبود که از کنار حرفایی که نسبت بهش زده میشه و میشنوه ساکت بشینه و یه جورایی دنبال دعوا بود انگار و میخواست روشون رو کم کنه...

خواهرشوهره خودش و خواهرش اون روز میخواستن پشت تلفن به من حرف بزنن و چون همیشه منو آدم آروم و ساکتی میدیدن فک میکردن میتونن الکی متهمم کنن من هم در برابرشون ساکت وای نیستادم و تا اونجا که تونستم از خودم دفاع کردم و بدون اینکه اجازه حرف زدن بهشون بدم محکومشون کردم و اونا هم که دیدن حریفم نمیشن حالا الکی زدن زیر گریه که ما تو دخترعمومونی چطور میایم پشت سرت اینطوری حرف بزنیم و اگه زینب چیزی پیشت گفته از خودش دراورده! در صورتی که حتی من حرفایی که میزدم و بهشون میگفتم چرا این چیزا رو پشت سرم گفتین و نمیگفتم از کجا شنیدم اما اونا که خودشون میدونستن پیش زینب حرف زدن میگفتن اینا رو زینب از خودش درمیاره و زینب فلان و بهمان و حالا میخواستن کاری کنن که یعنی ما طرفدار توایم و زینب آدم بده داستان!

اما من که خودم کور نبودم!!!!

بعد از این تلفن دوباره تو مراسم ختم مادربزرگشون باز خواهرشوهره نشسته بود ور دل من کلی غر غر و منم طوری محکم جوابش رو دادم که میترسید اونجا تو مراسم ختم صدامو بالا ببرم و آبرو ریزی شه واسه همین سکوت کرد و همش میگفت تو یه روز بیا خونمون من خودم برات تک تک حرفایی که زینب پشت سرت زده رو میگم

منم گفتم من نیازی به شنیدن این حرفا ندارم، هرکی میخواد بره پشت سرم حرف بزنه، هرکی پشت سر هرکی حرف میزنه یعنی نسبت به اون آدم حسودیش میشه و حتما منو از خودش سرتر میدونه که چشم دیدنم رو نداره، در ضمن من زینب خودش برام گفته چی پشت سرم گفته و من بخشیدمش! (این اخری رو از خودم درآوردم تا حساب کار دستش بیاد و اونم بعد شنیدن این حرف دهنش باز موند و دیگه چیزی نگفت)


ادامه...

ناهید بانو
۱۴:۲۴۲۸
مهر

از دو روز مونده با عاشورا خونه بابا هستم

دعوا کردم و برداشتم اومدم خونه بابا

تصمیمم جدیه و میخوام خودمو از این وضعیت خلاص کنم و طلاق بگیرم

دیگه نزدیک دو هفته میشه که اینجام و از جناب شوهر هیچ گونه خبری نیست

اگه مرض گشادیسم یاری کرد شاید اومدم و مفصل تر نوشتم

ناهید بانو
۲۳:۳۰۲۷
شهریور

 

کی میاد جدول حل کنیم سرگرم شیم؟

تا فایل قبلی اپلود شد انقدشو حل کردم : دی

با گوشی اپلود کردم و پست گذاشتم اصلا حواسم نبود عکسه کج افتاده که ویرایشش کنم، الانم دیگه بعد اپلود حوصله اش نیست 😁


پ.ن: سرگرمی شبهای تنهایی من وقتی شوشو خونه نیست (چهار روزه تنهام)

ناهید بانو
۲۳:۲۶۱۹
شهریور

هر دو سه روز یک بار یاد اینجا می افتم و روزای قدیم و بچه های وبلاگی که می اومدیم و مینوشتیم و با شادی هم شاد بودیم و با غم هم ناراحت

انگار این شبکه های اجتماعی باعث شد کلا یکی یکی از این فضای وب نویسی بیرون بیایم و پراکنده شیم

گاهی وقتا به سرم میزنه بیام بنویسم اما چون خیلی وقته روزنوشتا و خاطراتمو ننوشتم حس میکنم نمیشه و باید بیام از اوووول از اونجایی که ننوشتم دوباره توضیح بدم تا میرسم به اینجا😁

چند وقت پیشم به سرم زده بود یه کانال خصوصی برا پس از دوشیزگیم بزنم

نمیدونم خلاصه دلم تنگ اینجاست

ناهید بانو
۰۰:۲۵۱۲
ارديبهشت

سال 95 از همون اولش تعریف چندانی نداشت! (چون با پری شروع شد خخخخخ)

اتفاقای زیادی افتاد و افتاده که خیلی دوست دارم حداقل واسه خالی کردن خودم بیام و بنویسم اما نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره!

با این وبلاگ و اون مزاحم لعنتی هم نمیدونم چکار کنم واقعا!

از رمزی نویسی خوشم نمیاد

میگم کامنتها رو ببندم و پستها بدون رمز باشه اما بعضی از دوستان رو واقعا با جون و دل دوست دارم و کامنتهاشون رو میخوام!

بیخیال این موضوع

ماجرای جاری و شوهرش که میخواستم تعریف کنم نصفه موند و به آخر نرسید و همون برادرشوهر سر هیچی زنگ زد و کلی به من حرف زشت زد و راستش از 17 فروردین از اون قلعه هزار اردک فراری شدم و اومدم خونه بابا و منتظرم تکلیفم روشن شه!

دیگه واقعا از اون خونه و آدما و اخلاق هاشون زده شدم و شدیدا فکر طلاق اومده تو سرم!!!

باید بیام و کامل بنویسم که چی شده و چه مرگمه

شوهرعمه ام فوت شد و این چند وقته همش عزادار بودیم و مشغول مراسمات عزاداری

ناهید بانو
۲۲:۱۰۲۶
اسفند

جاری زینب برای اولین بار تو زندگیش از دست خواهرشوهر بزرگ قهر کرد و رفت، ولی یه قهر بزرگ و آنچنانی نبود که بزاره و بره خونه باباش و روستای پدریش، قهر کرد و رفت خونه آبجیش و شوهرشم شب رفته بود دنبالش و طی یه سری جر و بحثها و رد و بدل شدن درد و دلا زینب به شرط اینکه دیگه با این خواهرشوهره هیچ ارتباطی نداشته باشن و اونم هیچ جوره کاری به کار اونا نداشته باشه و هیچ وقتم خونشون نیاد یا بچه اونو بغل نگیره و ببوسه و از این حرفا برگشت!

زینب با اینکه برگشته بود اما هنوزم تو زندگیشون به خاطر رفتارای مسخره شوهرش درگیری های خیلی کوچیک و بی سر صدایی داشتن

شوهرشم به خاطر افسردگی قبل زایمان زینب که برده بودش دکتر روانشناس ادعا میکرد که دختره دیوونه شده و زده به سرش و مریضه!

یه درصد هم پیش خودش فکر نمیکرد که دلیل کارای زینب رفتار خودشه و همش این ادعا رو داشت که اون دیوونه است....

از ریز جزییات بگذریم باز یه روز زینب حالش خوب نبود و سرما خورده بود و از روز قبلش و شب روز بعدش و اینا همش به شوهرش گفته بود منو ببر دکتر حالم خوب نیست و اونم همش پشت گوش انداخته بود و میگفت الکی میگی!

تا اینکه روز بعدش زینب اومد پیش من، گفت برام یه لحظه فاطمه رو بگیر برم آشغالارو بزارم سر کوچه و بیام، رفت و برگشت رنگش پریده بود، میگفت اصلا حالم خوب نیست، اگه میشه بچه پیشت باشه تا من میرم دکتر و برمی گردم، منم خب دیدم حالش بده اول بهش گفتم وایسا زنگ بزنیم شوهرت بعد اگه اجازه داد خودم میبرمت، حالت خوب نیست دلم نمیاد تک و تنها بری

اما چون از شوهرش عصبی بود و میگفت اون نمیزاره برم و الان میگه وایسا شب که اومدم شبم میگه خسته ام و نمیبره تو فاطمه پیشت باشه من میرم و میام و خلاصه چون برف بود منم یه چتر و یه جفت دستکش دادم بهش و رفت

حدود یه رب بعدش شوهرش بهم زنگ زد گفت فاطمه کجاست گفتم خوابه گفت ببرش پایین پیش مامانم تا الان خودم میام

هرچی گفتم بچه خوابه الان بیدار میشه و گناه داره گفت تو کاری نداشته باش بیدارش کن ببرش بده دست مامانم و یه جورایی عصبی به نظر میرسید

خلاصه منم بچه رو بردم پایین و یه کم گذشت با داد و هوار زینب و شوهرش تو حیاط خونه فهمیدیم که شوهرش فهمیده اون رفته دکتر و گفته بود چون بدون اجازه من رفتی بیرون حق خونه برگشتن نداری!

زینب اومده بود میگفت من اصن خونه تو نمیام میرم خونه ناهید اینا و بچه ام همون جاست، ولی شوهرش داد و هوار سرش کرد و دستشو گرفته بود میگفت خونه نیا بزار برو!

خلاصه خیلی درگیری کردن و برادرشوهر کوچیکه هم بودش اونم با مادرشوهره همدست شوهره شده بودن و دختره رو به باد حرف گرفته بودن و منم جرات هیچ حرف و اعتراضی نداشتم و دختره هم دید فایده نداره و هرکاری کرد بچه رو هم بهش ندادن و همون عصر برفی ساعت 6 از خونه زد بیرون و رفته بود ترمینال سوار ماشین شده بود و رفته بود روستای پدریش خونه بابا

بگذریم از این جریانات که جزییاتش زیاده و بعد از چند روز باز شوهره رفت دنبال دختره و برگردوندش سر خونه زندگیش

اما بازم هنوز بینشون مشکل بود و یه دو سه بار دیگه هم قهر و برگشت داشتن

شوهره بیشتر وقتا به من میگفت تو زینب رو تحریک نکن به خرید رفتن! تو باهاش نرو بازار! تو نمیدونم چی! اون مریضه یکم پرونده روانی هم داره به خاطر افسردگیش و اینا و منم نمیفهمیدم منظورش رو میگفتم من چیکارش دارم که بخوام تحریکش کنم ولی خب وقتی بهم میگه باهام بیا خرید نمیتونم بهش نه بگم، بعد این رفتار خودش به کنار که به من اینطوری میگفت بعد هر موقع کاری داشتن و بیرون میرفتن بچه رو خود شوهره می اورد می ذاشت پیش من! بعد از یه طرف یه روز به شوشو پیام داده بود به ناهید بگو رابطشو با زینب قطع کنه و نزاره بیاد خونتون!

گفتم به من چه مربوطه اگه راست میگه خودش نزاره زنش بیاد اینجا من کسی رو نمی تونم از خونه بیرون کنم و حتی به خود شوهره هم یه روز که بهم زنگ زده بود گفتم به من ربطی نداره و خودت نزار زنت پیش من بیاد

خلاصه همه اینا رو مخ بود و هر روز درگیری پشت درگیری تا من رک و پوس کنده به زینب گفتم شوهرت راضی نیست با من رابطه داشته باشی و بیای اینجا و همه مشکلاتتون رو از چشم من میبینه پس خواهشا دیگه پیش من نیا و من خودم دیگه پیشش نمیرفتم اما زینب میگفت برای خودش میگه من اینجا غیر تو کسی رو ندارم و از تو بدی ندیدم و هرچی اون بگه نیام پیش تو من هی میام!

این وسط من داشتم پای کارای اونا قربانی میشدم و نمیدونستم! نمیفهمیدم پسرعمو و دخترعمو و زن عمو و عموی خودم چه دیدی نسبت به من دارند و چطور دارن همه تقصیرا رو گردن من میندازن!

تا یه مدت من و زینب دیگه هیچ رابطه ای هم نداشتیم و دو تا باشگاه مختلف میرفتم و هر روز میرفتم بیرون باشگاه و از اون ور با دوستام بیرون میرفتم که یکم وقت بگذره و دیر بیام و مشغول اشپزی تا اون دیگه پیشم نیاد

فعلا بسه تا اینجا تا ادامه...

ناهید بانو