پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

۲۲:۵۲۰۸
خرداد

بعد از برگشتن به امید شروع زندگی دوباره شوشو توی رفتار و اخلاقش کلی تجدید نظر کرده بود، کارهایی انجام میداد که من تا حالا ندیده بودم و دهنم از تعجب باز میموند! تا اون موقع حتی زمانی که گاهی برای یک هفته می اومد و خونه بابا موندگار میشدم یک بار زنگ نمیزد حالم رو بپرسه، یا وقتایی که خودش خونه نبود شاید یک بار بیشتر پیش نمی اومد با من تماس بگیره، هیچ وقت زنگ نمیزد حتی بگه الان که میخوام مغازه رو تعطیل کنم و بیام خونه سر راه چیزی نیازت نیست بیارم و خلاصه از همه این تماسهایی که هر ادمی که تو شرایط زندگی مشترک هست با هم برقرار میکنن برقرار نمیکرد، اما حالا تو طول روز زنگ میزد و جویای حالم میشد! گاهی یهو بی موقع می اومد خونه و من تعجب میکردم کسی که حتی وقتی برای کاری بهش زنگ میزدی میگفت به من چه من نمیرسم سرم شلوغه خودت برو انجام بده حالا تو ساعت کاری می اومد خونه و میگفت اومدم یه سر به تو بزنم نکنه تو خونه حوصله ات سر بره!!! یا حتی یکی دو بار وسط روز زنگ میزد میگفت حاضر شو میام دنبالت بریم یه چرخی بیرون بزنیم! و هر موقع خرید خونه داشتم میگفت عصر هر موقع خودت تونستی حاضر شو زنگ بزن میام دنبالت با هم بریم! و حالا حتی کسی که با باشگاه رفتن من مخالف بود و خیلی وقتها که حتی خونه بود و من خداحافظی میکردم برم باشگاه حتی سرش رو بلند نمیکرد نگاه کنه و بکه ساعت 3 سر ظهره وایسا خودم میبرمت و فقط میگفت خداحافظ، الان خودش من رو میرسوند دم باشگاه و خیلی وقتها میگفت زنگ بزن میام دنبالت از اون ور هم میریم مثلا اگه خریدی داشتیم یا هر کاری انجام میدیم و با هم میریم خونه! هر چند تو همه این کارهایی که میکرد باز هم سهل انگاری ها و تاخیرات زیادی وجود داشت که حرص آور بود و گاهی حتی من یک ساعت منتظر اومدنش مینشستم و اون الکی میگفت دارم میام، اما خب تغییر کرده بود!

حتی اون مادرشوهر عفریته ای که هر وقت میرفتی پایین دماغش رو کج میکرد رو به قله اورست و از شدت غرور نوک اش پایین نمی اومد که بهت نگاه بندازه یا جواب سلامت رو بده و فقط وقتهایی که بهش خدمتی میکردی باهات خوب تا میکرد الان از این رو به اون رو شده بود و من رو عزیز دردونه خودش میدونست!

وقتی میرفت خرید زنگ میزد به من میگفت چیزی لازم نداری برات بیارم!!! یا زنگ میزد میرم فلان جا تو نمی آی! (کسی که همیشه اعصابم خورد میشد که برای دید و بازدیدهای واجبی که مجبور بودم برم و اون هیچ وقت خبرم نمیکرد و تنهایی میرفت و من میموندم و شرمندگی موقع دیدن طرف مقابل) حالا زنگ میزد و خبرم میکرد! عصرها زنگ میزد بیا پایین نکنه بالا حوصله ات سر بره چایی دم کردم بیا چای بخور!!!

خلاصه اینکه از این رو به اون رو شده بودن و ظاهری دیگه از خودشون نشونم میدادند که حس میکردم ظاهری ریاکار بیش نیست!

با اینکه تو رفتارشون تجدید نظر کرده بودند اما دل چرکین شده من از دست رفتارهای قبلیشون با رفتارهای امروزشون پاک نمیشد و حتی رو به بدتر شدن هم میرفت! و همش به این فکر میکردم که خدایا الان من کدوم رفتارشون رو باور کنم! رفتار قبل اون چند سال گذشته اشون رو یا این رفتار جدید امروز رو!

با خودم میگفتم شوشو اگه بلد بود و میتونست انقد خوب باشه پس تا به حال چرا اینکارها رو نمیکرد تا من ازش دلزده نشم! یعنی دوست داشتنی که نسبت به من داشت همه اش دروغکی بود و الان با ریاکاری میخواست من رو فریب بده!

از مخمصه فکر و خیال قبلی به مخمصه بدتری افتاده بودم و فکرم همش درگیر بود و قابل هضم برام نبود اما کنار می اومدم

و همچنان سر حرف خودم بودم و منتظر بودم به شرطم عمل بشه! 

وضعیت روحی خوبی نداشتم توی اون خونه و دیگه هر وقت با نورالله مواجه میشدم باهاش حرف نمیزدم و قهر بودم و اون هم انقدر غرور داشت که نمیتونست بیاد و از من معذرت خواهی کنه! توی راهروی خونه حتی وقتی که تو خونه بودم و صداش به گوشم میرسید سراپا نفرت میشدم نسبت بهش و کلی حرص میخوردم به خاطرش و حتی اون شب خواب درست حسابی نمیکردم و حتما توی خواب نورالله رو میدیدم که یه جوری توی خوابم می اومد و اذیتم میکرد و خلاصه زندگی برام طوری شده بود که توی خواب هم آسوده نبودم!

زنش باز هم گاه گاهی می اومد و بعد از این گاه گاه ها باز هم سر زدنهاش رو بیشتر و بیشتر کرد و هر دفعه هم که می اومد مینشست و یک ریز از بدی های مادرشوهر و شوهر خودش و ... که همه رو خودم مشناختم به رفتار همه آگاه بودم و حتی همه حرفهاش تکراری بود حرف میزد و بیشتر روی اعصابم میرفت با حرفهاش و همیشه بهش میگفتم تو رو خدا بحث رو عوض کن خودم به اندازه کافی ازشون حرص میخورم نمیخوام درباره اشون بشنوم و اون میگفت باشه ببخشید ولی ده دقیقه سکوتش بیشتر طول نمیکشید یا بحث جدیدی که شروع کرده بود رو باز هم میکشوند به خانواده شوهر و باز هم ادامه میداد و باز هم تذکر من و همینطور تکرار و تکرار این وضعیت تا وقتی که غروب میشد و ساعت اومدن شوهرش به خونه و از ترس اینکه مبادا شوهرش به رابطه اش با من پی ببره فرار میکرد و میرفت خونه و من نفس راحتی میکشیدم!

هر چند میدونستم این رابطه پنهونی نمیمونه و مادرشوهر اینا که توی ساختمون هستن میفهمن و میزارن کف دستشون! و بماند که یکی دوبار توی راهرو مادرشوهر رو فالگوش دیدیم که تا مارو دید فرار کرد و خیلی چیزهای دیگه که جای بحثش طولانی هست!

اما یه روز نمیدونم چی شد که به زینب گفتم و اون هم برای جریحه دار کردن نورالله این حرف رو بهش زده بود اگه اشتباه نکنم، دقیقا یادم نیست...

اما نسبت به کار زشت نورالله بهش گفتم من از نورالله ناراحت نیستم که بهم زنگ زده و حرف زده میزارم حساب بی عقلیش که با اینکه چهل سال سن داره اما به اندازه یه زن و حتی یک بچه مغز نداره و من کاری به خریتش ندارم اما من دیگه اون رو یه مرده فرض میکنم و هیچ حسابی روش باز نمیکنم و اگه تا الان اون رو مثل برادر خودم میدونستم و میگفتم اون تو مواقع سختی میتونه پشتیبان من باشه الان اونجور نمیبینمش، الان هیچ فرقی با ادمهای عادی خیابون برای من نداره، دیگه برای من اون کسی نیست که من روش حساب باز کنم و بدونم پشتم درمیاد و واقعا هم همین حس رو نسبت بهش داشتم...

اینها بمونه برگردیم سر رابطه خودم و شوشو...

من همچنان منتظر بودم که شوشو به قولش عمل کنه و من رو از اون قلعه حال به هم زن نجات بده و از این بابت مطمعن بودم که اگه از اونجا بریم حتما زندگیمون رو به بهبودی میره و سر و سامون میگیره و آرامش پیدا میکنیم و حتی گاهی توی برنامه دیوار به دنبال خونه های اجاره ای و حتی فروشی میگشتم و چیزهای مناسبی هم میدیدم اما....

اما هروقت بحثش رو پیش میکشیدم و به شوشو میگفتم که پس چی شد، کی قراره از اینجا بریم، بدون اینکه به من نگاه کنه و جوابم رو بده، مبادا از چشم هاش دروغش برملا بشه میگفت میریم صبر داشته باش، همه کار برات میکنم

من حتی بهش گفته بودم که شراکتش توی مغازه رو با نورالله به هم بزنه و خودش یه جور دیگه کار کنه، خوش نداشتم برای کسی که قدرنشناسه اینطور از خودش مایه بزاره

چون طبق گفته خود شوشو سهم شوشو بیشتر از سهم اون بود و شوشو میگفت من اگه از اون جدا بشم اون گناه داره انقدر سهمش کمه که هیچ کاری نمیتونه بکنه، توی این دو سه سال گذشته خیلی ضرر کرده، یه زن طلاق داده و به خاطر مهریه اون مقداری ضرر کرده و یه زن دیگه گرفته و به خاطر خرج و مخارج این باز هم پول از دست داده و ماشین خریده و وام وقسط پیششه و بچه داره و خلاصه خرجش بالاست و من دلم نمی آد با اون این کار رو بکنم!

اما من میگفتم تو عین احمق ها نشستی برای اون جون میکنی و به فکر خودت و خونه و زندگی خودت نیستی! اون داره پیشرفت میکنه و تو هیچی! هر موقع مراسم عروسی توی فامیل هست تو میمونی مغازه و من هم نباید برم و اون و زنش میرن و میشن پسرخوبه پدرت که فقط اونه به فکر این چیزهاست و تو میشه پسر بده بی فکر و من میمونم و کلی شرمندگی پیش فامیل! و همچنین حتی وقتی مراسم فاتحه ای هست باز هم همینطور! تابستون که میشه تو توی مغازه جون میکنی و میمونی دست تنها و اون و زنش میرن مسافرت و ما یه تفریح ساده نداریم که روحیه امون عوض بشه! عید هم همینطور! اون وام بگیره و ماشین بخره و با زنش برن گشت و گذار و عشق و حال ما چی حتی یه ماشین ساده زیر پامون نداریم که یه شب بریم بیرون و کلی از اینها و اخر سر هم اون زنگ بزنه و به زنت بی احترامی کنه سر هیچی!

به نظر من همچین آدم قدرنشناسی لایق خوبی نیست و من برام مهم نیست به سر اون چی می آد تا حالا هرچی در این باره کوتاهی کردم و دخالتی نداشتم و ساکت موندم به ضررم بوده و از این به بعد اوضاع فرق میکنه، من هم مثل خودتون.

خلاصه اینکه واقعا پام رو توی یک کفش کرده بودم که شوشو باید از اون جدا بشه و خونه جدا بگیره و بریم برای خودمون زندگی کنیم و اون راضی بشو نبود و هر روز با بهانه های جور وا جور منو از سر خودش باز میکرد....

ناهید بانو
۰۱:۱۴۰۷
خرداد

قبل شروع به نوشتن ادامه ناگفته ها لازمه ذکر کنم

خودم میدونم اینا دیگه گذشته و نباید بهشون فکر کنم و باید فراموش کنم و انشالا بخت خوبی نصیبم بشه و از این حرفا، خودم همه اینا رو فوت آبم ولی اینجا، وبلاگ پس از دوشیزگی یه خاطراتیش جا مونده که لازم میدونم بنویسم... 

نه ناراحتم نه پیشیمون نه به گذشته فکر میکنم


حدود دو هفته از اومدنم به خونه بابا گذشته بود و اگه کسی از فامیل هم شک میکرد که من چرا این همه وقت اینجام میگفتم نورالله سر هیچی بهم حرف زده و منم دلخور شدم و اومدم....

چون هنوز تکلیفم مشخص نبود دوس نداشتم الکی بشینم و آسمون ریسمون به هم ببافم و یه مشت خاطره واسه کسایی تعریف کنم که میدونستم یه درصد هم به فکر من و زندگیم و ناراحتیم نیستن و تنها دلیل پرس و جو کردنشون از سر فضولیه، واسه اینکه مدتها سوژه واسه تعریف کردن داشته باشن...

همینطور روزا میگذشت و خبری قطعی از طرف شوشو نبود که بخواد بفهمه درد دل من چیه!

حتی چند باری اومده بود خونه عمه ام (خونه ما و عمه تو یه شهره و تقریبا همسایه هم هستیم و خونه شوشو اینا که دوران متاهلی اونجا بودم تو شهر دیگه) و حتی سه چهار روز هم وایساده بود اما به خودش نگفته بود یه سر به زنم بزنم ببینم چش شده!

گذشت و شوهر عمه فوت کرد و مراسم ختم گرفتیم و تو همون روزا بازم خود شوشو همونجا بود اما سراغی از من نمیگرفت و همین منو کفری تر میکرد!

تو همه اون روزها فقط بابا و مامان بودن که سعی میکردن با دلگرمی الکی (بدون اینکه از وضع زندگی من آگاه باشن و بدونن من چی کشیدم! شایدم میدونستن و به روی خودشون نمی اوردن، آره مطمعنم میدونستن چون قبلا خودم بهشون گفته بودم جریان اعتیاد رو بیشتر منظورمه) سعی میکردن منو بفرستن سر خونه زندگی که دیگه نسبت بهش دلسرد شده بودم، اما من راضی بشو نبودم

شوشو مشخص بود دیگه کم کم حساب کار دستش اومده که من حرفم واقعیه (قبلا که زنگ میزد همش میگفت خودت خسته میشی بر میگردی!) و شروع کرده بود تماس گرفتن و اصرار کردن به اینکه من برگردم و میگفت هر کاری بگی برات انجام میدم فقط برگرد، اکثر وقتا هم وقتی درد و دلام رو بهش میگفتم فقط بلد بود گریه کنه و تنها حرفی که زد و یکم باعث دلگرمیم شد این بود که گفت آره بهت حق میدم، هم از طرف خانواده ام هم خودم و تو فقط بگو من چکار کنم که برگردی

یه روز مونده به مراسم چهلم شوهرعمه یه روز فکرامو کردم و با خودم گفتم اینطوری نمیشه، درسته من قبلنا به شوشو گفتم که من تا جایی که بتونم تحمل میکنم ولی زمانی که بزار برم مطمعن باش اون روز اولین بار و آخرین باریه که قهر میکنم، اما نمیشد یه فرصت به خودم و زندگیم ندم، هرچند که برای من دیگه همه چی تموم شده بود، واسه همین تصمیم گرفتم واسش شرط بزارم و شب که زنگ زد بهش گفتم به شرطی برمیگردم که قبل از هرچیزی خونه جدا بگیری (شوشو خدا رو شکر از لحاظ مالی چیزی کم نداشت ولی خسیس بود حسابی و البته با کل داداشهاش و پدرش شریک)، دیگه اینکه یا خرید خونه رو خودت انجام بدی یا باهم یا اگه قراره من باشم پول خرجی درست حسابی رو خودت همیشه بدی نه اینکه من عین گدا یه ساعت منت بکشم، و حتی یه خرجی به عنوان نفقه واسه خودم باید در نظر بگیره، من حتی نفقه هم ازش نمیگرفتم و خیلی باهاش راه می اومدم اما هیچوقت درک و شعور نداشت، و اخلاق هاش رو درست کنه، وقتی اینا رو بهش گفتم خیلی خوشحال شد و قبول کرد و قول داد همه رو انجام بده

البته یادم رفت بگم، من قبل اینکه خودم مستقیم اینا رو به شوشو بگم با بابام در میون گذاشتم، و گفتم چون ممکنه حرف منو الکی فرض کنه و انجام نده تو اینا رو بهش میگی تا حساب کار دستش بیاد و بهش میگی که یه ماه فرصت داره تا من رو از اون خونه ببره یه جای دیگه و شرطهام رو عملی کنه و اگه اینکار رو نکنه خود تو موظفی که بیای و من رو از اون خونه جهنمی ورداری بیاری و تکلیف آخرم رو مشخص کنی...

خلاصه هم بابا و هم شوشو شرط های منو قبول کردن و همه کلی خوشحال شدن که من برگشتم سر خونه زندگیم

و ما اونروز بعد مراسم چهلم شوهرعمه و دقیقا بعد از حدود پنجاه روز دوری از خونه و زندگی مشترک برگشتیم که یه شروع تازه داشته باشیم!

ناهید بانو
۰۱:۱۳۰۵
خرداد

بالاخره موفق شدم لپ تاپ بخرم و بتونم راحت بیام به وبلاگم سر بزنم و اگه وقت شد روزمرگی هام رو بنویسم...

همون روزهای اول که اینجا رو افتتاح کردم از زندگی مشترکم ناراضی بودم و فکرم برای تأسیس اینجا قبل هر چی خالی کردن خودم با نوشتن بود و دوم اینکه خواستم تلاشهای یه زن که با چنگ و دندون میخواد زندگیش رو حفظ کنه اما شوهرش یه دهم درصد تلاشی نمیکنه و خودش و خانواده اش روزگار اون زن بیچاره رو سیاه میکنن و آخرشم هیچی به هیچی و میمونه یه تجربه تلخ که باید درس عبرت بشه رو میخواستم به تصویر بکشم!

الان مرحله اول داستان غم انگیز پس از دوشیزگی تموم شده و وارد یه مرحله و بحران جدید از زندگی شده که .....

وقتی به سر و روی وبلاگ نگاه میکنم احساس میکنم احتیاج داره به اینکه دستی به سر و گوشش کشیده بشه، مخصوصا قسمت موضوعات...

اما خب هنوز کامل مطمئن نیستم که موضوعات رو به هم بریزم، چون پای کلی مطلب قدیمی در میون هست

ناهید بانو
۲۲:۳۹۰۹
اسفند

اخییییش آزاد شدم انگار

بالاخره از شر قلعه هزار اردک خلاص شدم

بالاخره به آرزوم رسیدم

بالاخره طلاق گرفتم

تاریخ ۹۵/۱۲/۷ به عنوان تاریخ طلاق ثبت شد

کلا اسفند ماه برای من جزو بدترین روزای عمرم بوده

۸۸/۱۲/۸ تاریخ مزخرف عقدم بود که تقریبا با تاریخ طلاق مصادف هستن

۸۹/۱۲/۲۶ هم تاریخ مراسم چرند ازدواجم بود

یادش بخیر چقد این هفت هشت سال عمرم حرص خوردم و کلا عمرم هدر رفت، ولی زندگی هنوز جریان داره و عمر منم تموم نشده و کلی خوشحالم

به دلیل نبود نت و اینکه لپ تاپ و گوشی رو خانواده شوهر اسبق ازم گرفتن( چون ادعا داشتن من اونا رو ازشون دزدیم!) نتونستم و نرسیدم و نمیتونم و نمیرسم که بنویسم چه ها بر سرم‌گذشته و چه شد که کارم به طلاق کشید و ... اما هر زمان فرصت کنم حتما این خاطرات کوفتی و اخری قلعه رو خواهم نوشت...


ولی برای بیرون اومدن سردرگمی دوستان دلیل اصلی طلاقم و رازی که همه این مدت توی سینه ام حبس بود رو به زبون میارم و میگم دلیل طلاق اعتیاد شوهرم و بی مسئولیتیش تو زندگی و از همه مهمتر پشتیبانی خانواده اش و یکه و تنها بودنم برای ادامه زندگی و مبارزه یکطرفه و بی نتیجه ام بود که ختم به اینجا شد و همچنین بی فکری خانواده خودم و اعتماد زیاد پدرم به خانواده برادرش بود که خدارو شکر بالاخره اونا رو شناخت


پ.ن: از دوستان خواهش میشه به جای اظهار تاسف و ناراحتی، برای اینجانب اظهار شادی و سرور نموده و در جهت وارد کردن فاز مثبت و روحیه مضاعف به اینجانب نهایت کوشش و تلاش خود را مبذول دارند :دی.  با تشکر

ناهید بانو
۰۰:۲۳۱۷
دی

تو ماشین که زنگ زدم به شوهرم و گفتم من رفتم تو بمون و آبجی و داداشات و اینا، اون گفتش چی شده چی میگی!

گفتم از داداشت بپرس که نمیدونم سر چی زنگ زده هرچی از دهنش درمیاد به من میگه...

خودش با زنش مشکل داره منو چرا الکی قاطی میکنه!

شوشو هم فقط گفت که تو خب میزاشتی من بیام ببینم چه خبره!

منم گفتم اومدن تو هیچ فایده ای نداره، من رفتم، هرکی هر حرفی داره بیاد اونجا خونه بابام بزنه تا منم جواب بدم... خداحافظی کردم و گفت خداحافظ ....

خلاصه من با اعصابی خورد و دلی شکسته ولی ظاهری آروم و خونسرد رفتم خونه بابا...

بابا میگفت چیکار کنم!؟ زنگ بزنم به نورالله (برادرشوهری که به من حرف زده بود) و بهش حرف بزنم، گفتم نه لازم نکرده، مگه من بچه ام که بگم چون بهم حرف زدی بزرگترمو آوردم سرت! هیچکی هیچی به روش نیاره بزار تو شرمندگی خودش بمونه و همیشه که باهامون چشم تو چشم بشه کار زشتش یادش بیاد و با خودش بگه امروز دیگه اون روزیه که به خاطر اون کارم بهم حرف میزنن یا مواخذه میشم!

بعدش بابام گفت خب من الان چیکار کنم!

گفتم بزار اگه پیگیر شدن بیان اینجا من حرفامو بهشون میزنم...

گفتم که من دیگه اونجا برو نیستم...

گفتم که درسته از رفتار نورالله به شدت ناراحتم و به خدا واگذارش میکنم اما من آدمی نیستم که به خاطر بیشعور بازی نورالله وردارم بیام اینجا! مشکل اصلی من درواقع خودِ شوشوی ماجرا هستش! ولی این بهانه دستم افتاده که اگه کسی از فامیل فهمید من قهر کردم و اومدم بندازمش گردن نورالله و از شوهرم حرفی به میون نیارم!

گفتم که از زندگی راضی نیستم!

یه چیزای کم و بیشی بابا از زندگی من میدونست اما هیچ وقت از ریز جزئیات زندگیم پیش مامان و بابام درد و دل نکرده بودم و اونا فک میکردن من زندگی آرومی دارم!

گفتم بابا دیگه نمیتونم! آخه تا کی ادامه دادن به این وضعیت! تا کی سوختن و ساختن و دم نزدن! منم آدمم، منم واسه خودم یه ارزش و احترامی قائلم، منم رفتم که عین همه آدما تو زندگی خوشبخت بشم و خوش باشم!

این شش ساله دارم تو اون زندون میپوسم و تا حالا هر جور اونا گفتن رفتار کردم

شش ساله یه بار نشد بگه بیا بریم مسافرت! یا مسافرت پیش کش اصن بگه بیا این جمعه بریم تفریح!

شش ساله همه خریدای خونه با منه اما واسه همین خرجی گرفتن هم عین گدا باید یه ساعت فک بزنم تا آقا راضی شه پول بده که من برم خرید واسه خونه اما یه بار نشد از در میاد دست پر بیاد!

یه بار نشد داره میره بگه ناهید چیزی کم و کثر نداری شب با خودم بیارم!

یه بار نشد وقتی میره یه پول بزاره واسه من بگه این پیشت باشه اگه چیزی لازمت شد برو بخر!

بارها شده با دوستام رفتم بیرون دلم خواسته دعوت کنم بریم با هم بشینیم یه چیزی بخوریم اما پولی تو جیبم نبوده!

بارها با خواهرای خودش بیرون رفتم و بریز بپاش اونا رو دیدم ولی من همیشه الکی باید بگم من از این چیزا خوشم نمیاد و ادای ادمای قناعت کن و کم خرج رو درارم! اونم با وجودی که هزاران چیز لازمم بوده و باید میخریدم!

هیچ وقت مثل هیچ کدوم از این ادمای عادی نه تولدی نه جشنی!

شبم که میاد خونه خیلی سرد و ساکته و باهاشم حرف که میزنی همونطور ساکت بدون اینکه نگات کنه سرش تو گوشیشه تا خوابش میبره!

صبحا هم که عین جنازه از خواب نمیتونه بیدار شه و ساعت یک ظهر میره مغازه!

بعضی شبا میگه ساعتتو صبح بزار واسه هفت و نیم باید پاشم برم ساعت هشت کار دارم... میگم یه صبحونه آماده کردن که انقد وقت نمیبره چرا نیم ساعت زودتر! میگه واسه اینکه اون نیم ساعت تو تلاش کنی منو بیدار کنی! بعد من از ساعت هفت و نیم بیدار میشم و تا هشت که هیچ تا ده و دوازده و اخرشم تا ساعت یک همیشه تلاش میکنم که بیدار شه و اونم یا خودشو میزنه به خواب یا واقعا بیدار نمیشه، ساعت همیشه با کلی اخم و تخم بیدار میشه و هرچقدم میگم مگه قرار نبود زود بری پس چی شد، فقط با همون اخم میگه پشیمون شدم!

بارها شده بهش گفتم خب زبون که داری وقتی پشیمون میشی نمیخوای بری حداقل به زبون بیار بگو نمیرم که من خودمو اینور در راستای بیدار کردن جنابعالی جر ندم! ولی کی گوش بده!

و هزار و یه دونه دیگه از این مشکلات داشتم که کم و بیش برا بابا گفتم ، بیشتر وقتا عادت دارم حرفامو به جای اینکه به مادرم بزنم با بابام درمیون میزارم! چون مادرم فقط از روی احساس مادریش یه چیزی از دهنش درمیاد که حتی ممکنه باعث ناراحتی من بشه! و خیلی از این مشکلات رو اکثرا به بابا میگفتم و مامان تا حدودی ازشون اطلاع داشت و همش هم میگفت زده به سرت که بخوای به خاطر این چیزا زندگیت رو بهم بریزی! همه ما این مشکلات رو داشتیم! اما بیچاره اون از یه مشکل بزرگتر من بی اطلاع بود! (به مرور تو خاطراتم مینویسم)

توی این مدتی که من خونه بابا بودم شوهر عمه ام تو بیمارستان بستری بود و به کما رفته بود و هر لحظه ممکن بود فوت کنه...

شوشو هم به خودش زحمت نمیداد زنگ بزنه بگه الان مشکل تو چیه و چه کاری از دست من برمیاد! اصلا هیچ سراغی ازم نمیگرفت و این برای همه سوال شده بود که چرا شوشو اینطوریه! تنها کسی که طرفداری میکرد ازش پدرم بود و میگفت خب زنگ بزنه چی بگه!

میگفتم یعنی براش مهم نیست که من گذاشتم و رفتم! یعنی اصلا نمیخواد مشکلمون حل شه! نمیخواد به فکر چاره باشه! همین کارهاش و بی مسئولیتیاش تو زندگی عذابم میداد که ولش کرده بودم و اومده بودم

آخه اون زندگی که فقط مال من تنها نبود که براش میجنگیدم، اونم یه سهمی داشت

بعد از حدود یه هفته شایدم بیشتر دقیق یادم نیست از ماجرا گذشته بالاخره یه روز شوشو زنگ زد حالمو پرسید و گفت کی بیاد دنبالم!

گفتم هیچوقت نمیخواد بیای، گفتم تا الان کجا بودی! اصلا برات مهم نبود که سراغمم نگرفتی!

گفت خب گرفتار بودم! ولی من گرفتاری اونو درک نمیکردم و فک نمیکردم مهم تر از من گرفتاری وجود داشته باشه!

میگفت من اصلا تا الان به بابام اینا نگفته بودم تو رفتی! چه دروغ مسخره ای داشت به منی که خوب میشناختم خودش و خانوادشو میداد! برای غذا خوردن کافی بود فقط یه بار بره پایین تا اونا بفهمن! اصلا شوشو حرفی نمیزد داداشش که باعث و بانی ماجرا بود که براشون میگفت جریان رو!

تازه از اونجایی که دروغگو کم حافظه است، شوشو  میگفت من همون روز رفتم مغازه کلی به نورالله حرف زدم که با تو چکار داره بهت حرف میزنه، میگفت به خواهرم حرف زدم، به زن نورالله (زینب) حرف زدم، به خواهر بزرگه زینب هرچی از دهنم درومده گفتم! من میشناختم شوشو رو و میدونستم همچین ادمی نیست که بخواد به کسی الکی حرف بزنه و میدونستم آدمی هستش که یه کار کوچیم رو چطور بلده بزرگ کنه و میدونستم اگه فقط به داداشش حرفی زده الان داره الکی بزرگ میکنه ماجرا رو، یه بارم که زینب بهم پیام داده بود که حالمو بپرسه و اصرار میکرد که برگردم بهش گفتم واقعا شوشو اومده به تو خواهرت حرف زده! زینب گفت نه کی این حرفو زده! و فهمیدم که حدسم درست بوده و شوشو داره دروغ میگه!

خلاصه شوشو میگفت که برگردم و منم رک و پوسکنده بهش گفتم که دیگه از همتون بیزارم! و برنمیگردم

و شوشو فکر میکرد که من عصبی از برادرشم فقط و واسه همین اینطوری حرف میزنم و از اونجایی که مثل همیشه حتی حرف زدن هم بلد نیست فقط پشت تلفن بلده بگه خب دیگه چه خبر خوبی؟ یعنی این جمله رو صد بار تکرار میکنه! اگه بعد از یه سال بهت زنگ بزنه بلد نیست خیلی ساده بگه دلم برات تنگ شده فقط بلده بگه خب چه خبر خوبی؟ لعنت به اون غرور مسخره لعنتیش...!


ادامه داره...


ناهید بانو
۲۲:۱۷۰۲
دی

از دعواهای خواهرشوهرا دیگه دیدم احترام گذاشتن زیادی بهشون فایده ای نداره و هرکاری از روی احترام براشون انجام میدن اونا فکر میکنن که من وظیفمه یا ازشون میترسم، برا همین به این نتیجه رسیدم که سکوت زیادی من باعث رفتارای اونا شده و واسه همین جریانات رو با شوشو در میون گذاشتم و خیلی از رفتارهاشون گلگی کردم! تا حالا هیچ وقت از ناراحتی هایی که نسبت به رفتار خونوادش داشتم شکایت نمیکردم اما الان دیگه همه چی فرق میکرد و منم همه حرفا رو بهش زدم، خب شوشو هم کلا خودش آدم کم حرفی هستش و حق رو به من داد ولی از رفتارهای خواهراش هم دفاع کرد و درست مثل باقی خانواده اش همه چی رو انداخت گردن زینب! در صورتی که زینب بیچاره تقصیری نداشت و هیچ آسیبی به من نرسونده بود و این خواهرهاش بودن که با من دعوا کرده بودن!

روز بعد این ماجرا و اینکه من از کنارش گذشتم و فک کردم با توجه به حرفایی که زدم و دفاعیاتی که از حق خودم کردم اونا دیگه بیخیال من شدن و به اصطلاح از من بیرون کشیدن! :|

اما مثل اینکه از نظر اونا هنوز ماجرا تموم نشده بود و دنباله هر حرف مزخرفی رو نمیخواستن ول کنن و هرجور شده میخواستن یه مقصر این وسط پیدا کنن و کی بهتر از من بیچاره!

واسه همین فردا ظهرش واسه خودم تو خونه نشسته بودم و آهنگ گوش میدادم که گوشیم زنگ خورد و شماره شوهر زینب بود! فک کردم باز لابد زنگ زده زینب جواب نداده و الان زنگ زده به من که بگه برو خبرش کن بگو بهم زنگ بزنه! یا شاید باز میخوان جایی برن و میخواد دخترش رو بزاره پیشم و .... جوابش رو دادم و تا گفتم الو دیدم صدای زینبه که داره گریه میکنه و با شماره شوهرش به من زنگ زده و فقط و فقط همین رو از زینب شنیدم که در حال گریه گفت ناهید تو رو خدا تو بگو من این حرف رو زدم!... و من فقط گفتم من نمیدونم راجع به چی حرف میزنی و صدای  داد و هواره شوهره از اون ور می اومد که خط و نشون میکشید و میگفت گوشی رو بده من و از دستش گوشی رو قاپید و یهو هرچی فحش از دهنش درومد به من گفت و گفت چی میخوای از زندگی من و گفتش که الان میام از خونه میندازمت بیرون و کلی فحشای زشت زد! و من که دیدم جریان اینطوریه فقط بهش گفتم از زن کمتری اگه نیای، بیا ببینم چطور بیرونم میکنی! بعدش تلفن رو خاموش کردم و هرچی دوباره زنگ زد جواب ندادم و قطعش میکردم و کلی اعصابم داغون شد سر این دو سه روزه که بعد تعطیلات عید پشت سر هم دارن با من سر چیزی که نمیدونم دعوا میکنن! بعدش خواهر زینب دیدم بهم زنگ زد اولش برداشتم گوشی رو دیدم باز شوهره است که با گوشی خواهر زنش زنگ زده و تا دیدم گفت الو و قطعش کردم و باز هرچی تماس گرفت رد تماس زدم و فهمیدم که رفتن اونجا خونه خواهر زینب و دعوا اونجا راه انداختن!

هرچی با خودم فکر کردم دیدم زندگی کردن پیش این وحشی ها که جواب خوبی هامو اینطوری میدن فایده نداره و حتی نمیدیدم که شوهر خودم هم طرفدارم باشه و کلی از رفتاهای خود شوشو تو زندگی هم شاکی بودم و کلی بدبختی داشتم که همه یهو در عرض چند دقیقه آوار شدن رو سرم، و به این نتیجه رسیدم که دیگه واقعا سکوت کردن در برابر اینا و حرف نزدن پیش خانواده ام فایده ای نداره و فقط باعث میشه که احترامم اینجا از بین بره و اونا هرجور دلشون میخواد با من حرف بزنن و فحشای رکیک بدن حتی!

واسه همین زنگ زدم به بابام و همه چی رو در کمال خونسردی توضیح دادم و گفتم پا میشی میای دنبالم و از این خراب شده ورم میداری میبری، بابام هم چون منو اینطور دید فک میکرد موضوع خیلی جدی نیست و گفتش اینطوری که نمیشه بزاری بیای و میخواست هرجور شده من کوتاه بیام که منم نشونش دادم که ناراحت و عصبی ام و گفتم اگه نیاین همین الان خودم پا میشم ماشین میگیرم میام! و بابام هم گفت باشه برو وسایلتو جم کن الان داداشتو میفرستم دنبالت

منم بعد جمع کردن وسایل و نشستن تو ماشین، زنگ زدم به شوشو و جریان رو بهش گفتم و گفتم که من رفتم بمون با داداشات و آبجی هات که هر بی احترامی دلشون میخواد به زنت بکنن!!!


....

ناهید بانو
۲۲:۵۷۱۳
آبان

هرچی از دست جاری فرار میکردم و نمیرفتم پیشش و سعی می کردم نیاد اما باز هم می اومد

خب راستش منم دلیلی واسه بیرون کردنش از خونه نمیدیدم! نسبت به تمام افراد قلعه تنها کسی بود که باهاش رابطه داشتم و باهام رفتار خوبی داشت یه جورایی همدم هم شده بودیم اما خب رفتارای شوهرش قابل هضم نبود!

ولی به هر ترتیب بود من رابطمو با جاری کم کرد و در حد سلام علیک شده بود

سال جدید هم از راه رسیده بود من حتی نرفتم بهشون تبریک سال نو بگم و از شوهر جاری هم فراری بودم و خوشم نمی اومد به خاطر طرز فکرش نسبت به من و به خاطر حرف هاش باهاش حرف بزنم و داشتیم با شوشو وسایلمون رو جمع میکردیم که شوشو بره کوه پیش خونه داییش چادر بزنه و اونجا تفریح کنه و من هم برم خونه بابا و تعطیلات عید رو اونجا باشم که یهو جاری و شوهرش و بچه اش از پله ها پایین اومدن که برن پایین پیش مادرشوهر اینا که هم تبریک بگن هم زینب با مادرشوهر آشتی کنه و زینب من و تو راه پله دید و تا خواستم جیم بزنم که من رو نبینن صدای شوهرش اومد که گفت ناهید منم خیلی سرد گفتم بله که زینب گفت میخوای بدون خدافظی بزاری بری! گفتم آره دیگه چه کنم! بعدش اومد پایین و با هم روبوسی کردیم و به دخترش هم عیدی دادم و اونا رفتن پایین و ماهم یکم بعدش رفتیم

تو مدت تعطیلات هیچ رابطه ای با جاری نداشتم و خیالم از بابت کلی راحت شده بود که از شر خودش و شوهرش خلاص شدم

گذشت و گذشت تا تعطیلات تموم شد و سیزده بدر هم گذشت و دقیقا روز چهاردهم گوشیم زنگ خورد، خواهرشوهره کوچیکه بود سلام احوالپرسی کرد و الان یادش افتاد تبریک سال نو بگه و بعد تبریک گفت ناهید تو یه حرفی زدی که میخوام ببینم راسته یا نه! گفتم چی گفتم!؟ گفت پیش داداشم و زینب گفتی که من گفتم زینب دیوونه شده و زده به سرش من کی این حرفو زدم! منم بی رودربایسی گفتم آره زدی همون موقع که تو خیابون من رو دیدی و گفتی شنیدم زینب زده به سرش و منتظر بودی من تایید کنم تا بیای دوتا حرف دیگه بزاری توش و ببری بزاری کف دست برادرت، اینم بهش گفتم که من اگه میخواستم حرفی که زدی رو همون موقع می اومد بهشون میگفتم ولی نگفتم، الانم دلیل داره که این حرف رو زدم...

به این خاطر که برادرت ادعا داره من درام زندگیشو خراب میکنم و میگه تو به زینب گفتی دیوونه در حالی که من خودم از زبون شما شنیدم و حتی از شوهرش برگه بیماریشو دیدم که هزار بار نشونم داده به خاطر رفع اتهام از خودم مجبور شدم این حرف رو بزنم چون من اگه میخواستم اونا زندگیشون خراب شه همون موقع که تو به من اون حرف رو زدی میرفتم به زینب میگفتم، همه اینا رو هم با داد و هوار سرش گفتم چون که ادعای حق به جانبی به خودش گرفته بود و کباب نخورده و دهن سوخته دیواری کوتاه تر از دیوار من نمیدیدن و هر حرفی خودشون میزدن و مینداختن گردن من، چون زینب کسی نبود که از کنار حرفایی که نسبت بهش زده میشه و میشنوه ساکت بشینه و یه جورایی دنبال دعوا بود انگار و میخواست روشون رو کم کنه...

خواهرشوهره خودش و خواهرش اون روز میخواستن پشت تلفن به من حرف بزنن و چون همیشه منو آدم آروم و ساکتی میدیدن فک میکردن میتونن الکی متهمم کنن من هم در برابرشون ساکت وای نیستادم و تا اونجا که تونستم از خودم دفاع کردم و بدون اینکه اجازه حرف زدن بهشون بدم محکومشون کردم و اونا هم که دیدن حریفم نمیشن حالا الکی زدن زیر گریه که ما تو دخترعمومونی چطور میایم پشت سرت اینطوری حرف بزنیم و اگه زینب چیزی پیشت گفته از خودش دراورده! در صورتی که حتی من حرفایی که میزدم و بهشون میگفتم چرا این چیزا رو پشت سرم گفتین و نمیگفتم از کجا شنیدم اما اونا که خودشون میدونستن پیش زینب حرف زدن میگفتن اینا رو زینب از خودش درمیاره و زینب فلان و بهمان و حالا میخواستن کاری کنن که یعنی ما طرفدار توایم و زینب آدم بده داستان!

اما من که خودم کور نبودم!!!!

بعد از این تلفن دوباره تو مراسم ختم مادربزرگشون باز خواهرشوهره نشسته بود ور دل من کلی غر غر و منم طوری محکم جوابش رو دادم که میترسید اونجا تو مراسم ختم صدامو بالا ببرم و آبرو ریزی شه واسه همین سکوت کرد و همش میگفت تو یه روز بیا خونمون من خودم برات تک تک حرفایی که زینب پشت سرت زده رو میگم

منم گفتم من نیازی به شنیدن این حرفا ندارم، هرکی میخواد بره پشت سرم حرف بزنه، هرکی پشت سر هرکی حرف میزنه یعنی نسبت به اون آدم حسودیش میشه و حتما منو از خودش سرتر میدونه که چشم دیدنم رو نداره، در ضمن من زینب خودش برام گفته چی پشت سرم گفته و من بخشیدمش! (این اخری رو از خودم درآوردم تا حساب کار دستش بیاد و اونم بعد شنیدن این حرف دهنش باز موند و دیگه چیزی نگفت)


ادامه...

ناهید بانو
۱۴:۲۴۲۸
مهر

از دو روز مونده با عاشورا خونه بابا هستم

دعوا کردم و برداشتم اومدم خونه بابا

تصمیمم جدیه و میخوام خودمو از این وضعیت خلاص کنم و طلاق بگیرم

دیگه نزدیک دو هفته میشه که اینجام و از جناب شوهر هیچ گونه خبری نیست

اگه مرض گشادیسم یاری کرد شاید اومدم و مفصل تر نوشتم

ناهید بانو
۲۳:۳۰۲۷
شهریور

 

کی میاد جدول حل کنیم سرگرم شیم؟

تا فایل قبلی اپلود شد انقدشو حل کردم : دی

با گوشی اپلود کردم و پست گذاشتم اصلا حواسم نبود عکسه کج افتاده که ویرایشش کنم، الانم دیگه بعد اپلود حوصله اش نیست 😁


پ.ن: سرگرمی شبهای تنهایی من وقتی شوشو خونه نیست (چهار روزه تنهام)

ناهید بانو
۲۳:۲۶۱۹
شهریور

هر دو سه روز یک بار یاد اینجا می افتم و روزای قدیم و بچه های وبلاگی که می اومدیم و مینوشتیم و با شادی هم شاد بودیم و با غم هم ناراحت

انگار این شبکه های اجتماعی باعث شد کلا یکی یکی از این فضای وب نویسی بیرون بیایم و پراکنده شیم

گاهی وقتا به سرم میزنه بیام بنویسم اما چون خیلی وقته روزنوشتا و خاطراتمو ننوشتم حس میکنم نمیشه و باید بیام از اوووول از اونجایی که ننوشتم دوباره توضیح بدم تا میرسم به اینجا😁

چند وقت پیشم به سرم زده بود یه کانال خصوصی برا پس از دوشیزگیم بزنم

نمیدونم خلاصه دلم تنگ اینجاست

ناهید بانو