پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

۰۰:۲۵۱۲
ارديبهشت

سال 95 از همون اولش تعریف چندانی نداشت! (چون با پری شروع شد خخخخخ)

اتفاقای زیادی افتاد و افتاده که خیلی دوست دارم حداقل واسه خالی کردن خودم بیام و بنویسم اما نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره!

با این وبلاگ و اون مزاحم لعنتی هم نمیدونم چکار کنم واقعا!

از رمزی نویسی خوشم نمیاد

میگم کامنتها رو ببندم و پستها بدون رمز باشه اما بعضی از دوستان رو واقعا با جون و دل دوست دارم و کامنتهاشون رو میخوام!

بیخیال این موضوع

ماجرای جاری و شوهرش که میخواستم تعریف کنم نصفه موند و به آخر نرسید و همون برادرشوهر سر هیچی زنگ زد و کلی به من حرف زشت زد و راستش از 17 فروردین از اون قلعه هزار اردک فراری شدم و اومدم خونه بابا و منتظرم تکلیفم روشن شه!

دیگه واقعا از اون خونه و آدما و اخلاق هاشون زده شدم و شدیدا فکر طلاق اومده تو سرم!!!

باید بیام و کامل بنویسم که چی شده و چه مرگمه

شوهرعمه ام فوت شد و این چند وقته همش عزادار بودیم و مشغول مراسمات عزاداری

ناهید بانو
۲۱:۳۶۲۴
اسفند

چهارشنبه برگشتم خونه ولی از وقتی اومدم اصلا فرصت نکردم به وبم و دوستام سر بزنم

اونجا هم نت نداشتم که با گوشی پست بزارم

سعی میکنم زود بیام 😅😉

ناهید بانو
۲۱:۴۶۱۳
اسفند

فردا با مامان و داداش راهی تهرون میشیم

شوشو خان که منو هیجا نمیبره، یه ساله پوسیدم تو خونه، حداقل خودم برم یه هوایی عوض کنم و ابجی گلمو ببینم دلم براش تنگ شده

ادامه ماجرای جاری رو اونجا اگه نت داشتم مینویسم

ناهید بانو
۱۶:۲۹۱۲
اسفند

حالا که از افسردگی در اومده بود مثل روزای اول ازدواج بازم پرحرف شده بود و هر روز میرفت پایین و بعضی وقتا هم می اومد پیش من یا بازم پایین میدیدمش اما الان یکم روابطمون بیشتر از قبل شده بود

بیشتر از قبل میشناختمش و با روحیات و اخلاقش آشنا بودم

تا اینکه یه روز که بالا پیشش بودم و دخترش خوابیده بود یهو شروع کرد به درد و دل کردن!

گفت ناهید من از وقتی اومدم تا الان تو رو امتحان کردم و زیر نظر داشتم، حتی یه بار هم ندیدم پشت سر کسی یا پشت سر مادرشوهر اینا حرفی بزنی، هر موقع هر کاری بوده انجام دادی، بد کسی رو نخواستی راه خودت رو اومدی و رفتی... واسه همین بهت اعتماد دارم و میدونم اگه برات درددل کنم پیش کسی نمیگی ولی واسه اطمینان بهم قول بده پیش کسی نگی و شروع کرد درد و دل از روز اولی که ازدواج کرده و چه ها از خواهرشوهر و مادرشوهر اینا نکشیده و چیا بهش نگفتن و دم نزده تا روزی که حامله شده و افسرده شده و چه بدیهایی از شوهرش دیده و خلاصه حسابی درد و دل کرد!!!

راستش یکم جا خورده بودم! با توجه به رفتارای مادرشوهر اینا که نسبت بهش میدیدم و میدونستم دوسش دارن هیچ وقت هم ندیده بودم بین خودش و شوهرش کدورتی پیش اومده باشه (یعنی یه جورایی از ظاهر قضیه) هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی برسه بخواد بیاد پیش من بدیهای اونا رو بازگو کنه! بدیهایی که خودم همه رو میدونستم و سر خودم هم اومده بود! و حتی فکر میکردم انقد به اونا وابسطه هست که اگه یه روزی ناخواسته یه حرفی از دهنم من و زهرا نسبت به خانواده مادرشوهر بیرون بیاد میره میزاره کف دستشون!

ولی حالا داشتم برعکسش رو میدیدم! فقط به حرفاش گوش میدادم و میگفتم از جانب من خیالت راحت چیزی نمیگم، ولی خودم هنوز هم بهش اعتماد نداشتم که حتی حرفاشو تایید کنم و بگم درکت میکنم!

خلاصه این روز درد و دل گذشت و همین درد و دل کردن باعث شد رابطه ما عمیق تر بشه... مخصوصا که اون مطمئن شده بود من حرفی به کسی نمیزنم و اینطوری شد که رفت و امدش به خونه ما بیشتر شد

راستش من اوایل زیاد حوصله اینکه یکسره و هر روز برم پیشش یا بیاد پیشم رو نداشتم ولی اون هر روز صبح که میشد اگه دخترش بیدار بود که خودش می اومد پایین اگرم خواب بود زنگ میزد میگفت تو بیا بالا یا وقتی میخواست بره پایین از دم در ما گه میگذشت اول منو صدا میزد و میگفت میرم پایین توهم بیا ظهر بعد رفتن شوهرش باز می اومد و حتی شب هم بهم زنگ میزد میگفت اگه بیکاری بیا بالا

منم کم کم به وجودش عادت کردم و خیلی با هم صمیمی شدیم

بعضی وقتا بازم درد و دل میکرد و منم جرات اینو پیدا کردم که بهش دلداری بدم و بگم درکت میکنم و چها که این پنج ساله از دستشون نکشیدم و این حرفا، البته من خیلی وارد ریز جریانات نمیشدم اما اون چون خیلی پر حرف بود باید کامل و تمام حرفاشو میزد

حتی گفت که ناهید باور نمیکنی چقد از خودم ناراحتم که دیر تو رو شناختم و همشم به خاطر افراد قلعه بوده

میگفت اوایل که تازه اومدم که شناختی نسبت به تو و زهرا نداشتم از همون روز اول شروع کردن پیشم از تو بد گفتن که یه موقع نری پیش ناهید و باهاش رابطه نداشته باشی و این دخترعموی ماست و خودمون میشناسیمش چه ادمیه و چطوره و خلاصه حسابی منو الکی پیش زینب خراب کرده بودن!

یا میگفت وقتایی که می اومدی پایین همین که میرفتی بالا هنوز پاتو از در نذاشته بودی پشت سرت شروع میکردن بد گفتن!

منم فقط پیش خودم میگفتم این دختر عموشونه و وقتی پشت سر اون اینطوری بد میگن پشت سر من هم حتما بد میگن و فقط تاسف میخوردم و انگار زبونم رو بسته بودن که بهشون حرف بزنم! بعد اونم که افسردگی گرفتم و حتی چها نشنیدم که به خودم گفتن حتی زمانی که پایین بودم حرفاشون رو میشنیدم اما بازم زبونم انگار بند اومده بود که حرفی بزنم یا از خودم و شما دفاع کنم... و میگفت ولی الان فرق کرده، الان تو رو از خواهرای خودم بیشتر قبول دارم و فقط امیدوارم بشنوم پشت سرت حرف بزنن تا جوابشون رو بدم

من خودم میدونستم اونا چطور موجوداتین و حرفاشون اصلا برام مهم نبود و بازم کار خودم رو انجام میدادم و کاری به کسی نداشتم

اکثر وقتا به جاری میگفتم بیخیال این حرفا و بحث رو عوض کن و الکی خودت رو حرص نده اما بازم بعد یه خورده میدیدی مخش میرفت سمت این حرفا و ول کن نبود و میگفت دست خودم نیست یهو میان، میگفت یه مدته بدجور این حرفا تو سرم میچرخه و حرصشون رو میخورم

این حرفا رو کم کم پیش شوهرش هم بازگو کرد و از اونجایی که شوهرش اخلاقای خیلی گهی داره زندگی قبلیشم سر همین چیزا از بین رفت اصلا حرفای زنش رو قبول نمیکرد و فقط و فقط پشت مادرش و خواهراش رو میگرفت و همین چیزا کم کم باعث شد بینشون کدورت هایی پیش بیاد

شوهرش خیلی ادم سوءظن دار و شکاکی بود! و من واقعا اینو نمیدونستم، زینب خودش اشاره کرد و یه بار گفت که وقتی دخترم رو پیش تو شیر میدم، موقعی که میری بهم حرف میزنه و میگه تو چرا جلو ناهید به بچه شیر میدی! بهش میگم خب بچه گریه میکنه میشه بهش شیر ندم! نکنه ناهید نامحرمه و من نمیدونم! یا میگفت وقتایی که یقه لباسم یکم بازه و تو هستی اشاره میده میگه برو لباستو عوض کن! یا شلوارت تنگه و از این حرفا، یا نمیذاشت تنهایی جایی بره! یا اصلا خیلی وقتا کلا نمیزاشت از خونه بیرون بیاد و خیلی از این دست مشکلات که غیر از اون قسمت شکاک بودناش خیلی از این رفتارا رو دقیقا شوشو هم داره و من واقعا زینب رو درک میکردم که چه میکشه!

خلاصه کم کم کدورتایی سر یه مضوعاتی و یه حرفی که خواهرشوهر بزرگ (عفریته) به زینب زده بود یه بحثایی بالا گرفت و زینب هم بچه اش رو زد زیر بغلش و گذاشت رفت خونه خواهرش!

ادمه دارد .... :))

ناهید بانو
۱۹:۳۹۱۰
اسفند

جاری زینب رو وقتی که تازه خواسته بودن من خب شناخت قبلی ازش نداشتم و ازدواجشونم انقدر سریع و همونطوری که قبلا گفتم بدون اطلاع قبلی به ما انجام شد و من غیر از یه بار و روز عروسی حتی از نزدیک هم ندیده بودمش!

کلا خیلی کاری به کارش نداشتم، خب به هر حال یه عضو جدید بود و من نمیدونستم چه تیپ اخلاقی داره و چطور باید باهاش برخورد داشته باشم و خیلی کم میدیدمش، اونم وقتایی که میرفتم پایین

از همون موقع شده بود بهترین عروس خانواده و از اونجایی که افراد قلعه به خون من و جاری زهرا تشنه بودن کاملا مشخص بود رفتارها و محبتایی که به زینب میکنن کاملا واسه بالا اوردن حس حسادت و حرص دادن ما هستش که ما هم با توجه به شناختی که این چند ساله از افراد قلعه کسب کرده بودیم هیچ کدوم از رفتارهاشون برامون مهم نبود و کاری به کارشون نداشتیم و اکثر وقتا میگفتیم بازم خوش به حال اون که حداقل اون رو دوست دارن و باهاش رفتار خوبی دارن، خدا کنه همیشه همینطور باهاش باقی بمونن ما دوتا به درک!

البته من هیچ وقت با افراد قلعه علنا جرو بحث و کدورتی نداشتم اما خب خیلی از رفتاراشون یا حرفایی که از پشت سر میشنیدم که راجع بهم میزنن میدونستم که به خونم تشنه هستن و اصلا دل خوشی ازم ندارن اما من با بیخیالی خودم نسبت به حرفهاشون کاری میکردم بیشتر حرص بخورن! به هر حال کسی که میره پشت سر یکی دیگه پیش یه نفر دیگه میگه حتما طرف خودش رو میشناسه و میدونه این بابا ممکنه بره و حرفایی که اون زده رو بزاره کف دست طرف... ولی من با بیخیالی از همه این حرفا میگذشتم هرچی بدی میکردن بازم با خوبی جواب میدادم، خوبی هام هم اینطور بود که هر موقع میرفتم پایین اگه میدیدم مادرشوهر مشغول کاری هستش بهش کمک میکردم، خیلی وقتا میرفتم غذا براش میپختم و بدون اینکه حتی خودم لب بزنم یا تعارف بزنن که بمون همینجا شام یا ناهار بخور بعد از پخت غذا پا میشدم می اومدم بالا و بعدش مشغول پخت و پز واسه خودم میشدم، یا دیگه اینکه هر موقع خواهرشوهرا کاری باهام داشتن انجام میدادم مثلا میگفتن تنهام باهام میای یه سر بازار یا دکتر منم میگفتم من که چیزی ازم کم نمیشه چه اشکال داره و باهاشون میرفتم، یا برادرشوهرا و خلاصه هر چی بیشتر بدی میدیدم بیشتر خوبی میکردم میگفتم شاید خودشون یه روزی از خودشون خجالت کشیدن و درست شدن!

از این حرفا بگذریم بریم سر بحث جاری...

خلاصه این عروس جدید شده یه جورایی انگار شده بود پرنسس قلعه و همه سر دست حلوا حلواش میکردن

مادرشوهری که حتی الانش هم هرچی فکر میکنم نمیدونم اخرین باری که اومده بالا اینجا کی بوده، دو سال پیش سه سال پیش واقعا یادم نیست، چون میگفت پاهام درد میکنه از پله ها بیام، حالا خیلی وقتا میدیدمش که میره بالا طبقه سوم در حالی که واحد خونه ما از همه نزدیک تره و پله زیادی نداره!

خواهرشوهرایی که هر موقع می اومدن و میدونستم پایین هستن میرفتم و بهشون سر میزدم یا روزایی که حوصله ام سر میرفت پا میشدم میرفتم خونه هاشون بهشون سر میزدم اما هیچ وقت نمی اومدن بالا یه سر به من بزنن مگه اینکه کاری باهام داشتن و اونم خیلی سریع و سرپایی

هیچ وقت هیچ کدوم این رفتارها نزاشت ازشون دلخوری به دل بگیرم و دل خودم رو پاک بود الکی چرکین کنم!

جاری هم هیچ وقت نمی اومدم پیش من، مگه اینکه روزایی که هیچکی تو قلعه نبود و از اونجایی که ادم ترسویی بود از تنهایی میترسید، روزایی که کسی نبود که بره پیشش می اومد پیش من

و اینطوری شد که در حد خیلییییییییی کمی با هم رابطه برقرار کردیم و از هم تا حدودی شناخت پیدا کردیم

به نظرم این جاری حتی از جاری زهرا که رفتارای حرص اور داشت خیلی بهتر بود و تنها مشکلی که داشت بازم این بود که زیاد حرف میزد و از خودش و خانواده اش تعریف تمجید میکرد و گاهی یادش میرفت چی گفته و یه حرف رو دو سه بار تکرار میکرد!

خلاصه فقط در حد سه چهار روز یه بار یا یه هفته یه بار میدیدمش

تا اینکه حامله شده بود حدود سه چهار ماهش میشد و حتی جنسبت بچه اش هم معلوم بود ولی بازم من بی اطلاع مونده بودم که حتی بهش تبریک بگم!

یه جورایی همیشه خبرها رو ازم قایم میکنن! و اینو مطمئنم که پیش خودشون فکر میکنن من آدم حسودی هستم و چشم دیدن خوشی کسی رو ندارم!

وقتی فهمیدم حامله است بهش تبریک گفتم و گفتم که من خبر نداشتم ببخشید که دیر تبریک گفتم و از این حرفا

رابطه من و جاری بازم مثل قبل خیلی کم بود و من خیلی از حال و روزش خبر نداشتم و گاهی یه وقتایی میرفتم بهش سر میزدم و حالش رو میپرسیدم و حس میکردم یه جورایی عوض شده! قبلا شاد بود و یه ریز حرف میزد اما الان دیگه اون ادم سابق نبود و خیلی به ندرت حرف میزد! گاهی هم می اومد پایین پیشم و همش میگفت اصلا حالم خوش نیست و دلم گرفته است و همش احساس بیقراری میکنم!

همینطوری که بیشتر از ماه های حاملگیش میگذشت بیشتر میرفت تو لاک خودش و من کم کم از زبون مادرشوهر فهمیدم که افسردگی گرفته! و بهم میگفت بعضی وقتا بهش سر بزن گناه داره و منم دلم براش میسوخت و با اینکه میرفتم پیشش و حتی یه کلمه حرف نمیزد و همش انرژی منفی نصیبم میشد اما بازم دلم به حالش میسوخت و بهش سر میزدم!

بگذریم، کم کم گذشت و بچه اش به دنیا اومد و چون از لحاظ روحی ضعیف شده بود نزدیک یک ماه فقط پایین پیش مادرشوهر بود و مواظبش بودن!

منم هر روز میرفتم بهش سر میزدم و گاهی سوپ براش درست میکردم میبردم و اکثر وقتا میرفتم کمک مادرشوهر و براش غذاها رو درست میکردم و میگفتم گناه داره!

حتی روزایی که مادرشوهر خونه نبود و زینب پایین تنها میموند و منم باشگاه بودم شوهرش بهم زنگ میزد اصرار میکرد میگفت تورو خدا زود برو خونه زینب تنهاست حواست بهش باشه و منم واقعا هرکاری از دستم بر می اومد انجام میدادم....

یه ماه که گذشت و بچه اش که یکم از آب و گل دراومد کم کم بند و بساطشون رو جمع کردن و رفتن بالا خونه خودشون

دخترش هر روز که بزرگتر میشد نازتر میشد و منم واقعا دست خودم نبود ناخودآگاه هر روز یا هر دو سه روز یه بار میرفتم بالا بهش سر میزدم و زینب هم کم کم داشت به حال اولش برمیگشت و از اون افسردگی در می اومد...

بقیه اش رو تو پست بعدی مینویسم که برای امروز خیلی طولانی نباشه :)


در حال گشت و گذار تو مطلبای قدیم وبلاگم بودم که تو بلاگفا مینوشتم یهو به این مطلب برخوردم، الان هم دقیقا همین حال رو دارم :دی

ناهید بانو
۲۲:۳۲۰۷
اسفند

دیشب و امروز از صبح تا یکی دو ساعت پیش همش تو مراسم خاکسپاری و ختم مادربزرگ شوشو(مادر مادرشوهرم) بودم

خدا رحمتش کنه همسن جنتی بود و چند سالی میشد مریض بود و بالاخره یه جورایی راحت شد

فردا میام جواب کامنتا رو میدم و راجع به دلخوریم از برادرشوهر مینویسم

ناهید بانو
۱۷:۳۰۰۵
اسفند

اینم عکس نی نی هایی که تو سال 94 واسه اهل و عیال قلعه هزار اردک دنیا اومد :دی

اول جاری زهرا "مامان امیرعلی" حامله شده بود که دختر دار شد و اسمشو گذاشت النا الانم دخترش انقد بزرگ شده

 من که امیرعلی رو بیشتر از این دوست داشتم و دارم، اینیکی به دلم زیاد نمیشینه ولی در کل بانمکه

اینم خود امیرعلی شیطونه که الان انقد بزرگ شده و به شدت شیطون و وحشی شده و کسی از پسش برنمیاد

بعد از جاری زهرا، جاری زینب حامله شده بود فک کنم با اختلاف یه ماه و نیم خخخخخ

 اینم از فاطمه خانم که از همین الان کلی شیطنت میکنه و منم خیلی دوسش دارم

تو همین حین که همه در حال حاملگی و زاییدن بودن :دی خواهرشوهر بزرگمون که تو حسادت و چشم و هم چشمی از هیچی نمیگذره اونم حامله شده بود به امید اینکه پسردار شه، قبلا وصف خانواده این خواهرشوهره تو پستهای قبل زیاد شده و ازشون به اسم خانواده مهندس مربطه نام برده شده که دوتا دختر داره که الان یکیشون فک کنم کلاس سوم باشه (مریم) و یکیشون اول راهنمایی (مینا)، و خواهرشوهره هم به امید اینکه پسردار بشه حامله شده بود ولی به نظر من از اونجایی که خدا جواب بدی های ادما رو میده زد و بچه اش دختر شد (اسمشم یاس گذاشته) و کلی حالش گرفته شد و افسرده که اصن این چه کاری بود من کردم چرا حامله شدم من گفتم این پسر میشه و از این حرفا که به نظرم بازم ناشکری!

از دختر اینم عکسای زیادی گرفته بودم، گفتم میبینه بچه های جاری ها رو دوس دارم ازشون عکس میگیرم پیش خودش ممکنه بکه از بچه من خوشش نمیاد، ولی حقیقتشم همینه که نه از خودش نه شوهرش نه بچه هاش اصلا خوشم نمیاد و دل خوشی ازشون ندارم واسه همین بعد اینکه عکسا رو براش فرستادم پاکشون کردم از تو گوشیم و الان عکس اون رو نداشتم که بزارم :دی

اینم از این...

ناهید بانو
۲۳:۰۲۰۴
اسفند

الان که دارم فکر میکنم میبینم سال 94 اصلا سال خوبی نبود!

چون درست از سال 94 به بعد انگار یه چیزی مانع نوشتنم شد!

توی این سال خیلی اتفاقها افتاد که من هیچ کدوم رو ننوشتم!

اینکه آبجیم رفت سر خونه زندگیش و اونجا(تهران) با دخترخاله هام یه کارگاه خیاطی زدن و مشغول کار شدن و چیزی نمونده یه سال از ازدواجش بگذره!

اینکه داداشم هم نامزد کرد و چند باره که تصمیم میگرن که ازدواج کنن اما هربار انگار یه چیزی مانع میشه و انشالله برج 4-5 سال 95 برن سر خونه زندگیشون، بابا هم داره براشون یه واحد خونه میگیره از همین اول زندگی راحت برن سرخونه زندگی مستقل خودشون و مشکل مسکن نداشته باشن و نامزدشم که پیش دانشگاهی میره درسش تموم بشه

اینکه جاری زهرا (مامان امیرعلی) براش یه دختر به دنیا اومد و دخترش گُپ امیرعلی شده و یکی از همین روزا عکسش رو میزارم

و اینکه زهرا دقیقا از این حاملگی دومش کلا از این رو به اون رو شد و اخلاقش عوضش شد که البته خیلی به نفع من شد! چون واقعا از اینکه هر روز مزاحم وفتم میشد یا حرصم میداد جونم به لبم رسیده بود و الان دقیقا از وقتی حامله شد تا وقتی که بچه اش به دنیا اومده و الان 7-8 ماهش میشه دیگه خونه ما نیومد و نمیاد و من رو نه صدا میزنه نه کارم داره نه دیگه میاد چیزی ازم قرض بگیره و نه میزاره امیرعلی بیاد پیشم! و دلیلش رو هم نمیدونم، شوشو میگه به خاطر اینه که وقتی زاییده بوده نرفتی بیمارستان بهش سر بزنی و منم واسه نرفتنم دلیل دارم اما خب چند بار بهش زنگ زدم و حالش رو پرسیدم به هر حال برام مهم نیست! یادم رفت بگم که کلا با مادرشوهر اینا هم قطع رابطه کرده هم خودش هم شوهرش که بازم من دلیلش رو نمیدونم!

و دیگه اینکه جاری زینب (جاری که زن برادرشوهر بزرگ هستش و بعد طلاق برادرشوهر اینو گرفت) اونم یه دختر خیلی ناز به دنیا آورد که بازم عکسش رو میزارم و اینکه دوران حاملگی بدی داشت و افسرده شد و یه ماه بعد زایمان حالش خوب شد اما یهو عین اتشفشان شد و اون زبونش که وقتی افسرده شده بود بند اومده بود و هیچی حرف نمیزد یهو به حرف اومد و بدی هایی که از مادرشوهر اینا دیده بود رو تو کل فامیل جار زد و آبروشون رو برد و باهاشون قطع رابطه کرد که بازم همه اینا جریانتش مفصله و با شوهرشم یکم رابطه اش بد شده و دو بار هستش که قهر میکنه و میره خونه باباش (الانم دو سه روز میشه که رفته تا تکلیفش روشن شه!)

و این جاری وقتی تازه اومده بود خیلی سمت من نمی اومد اما الان خیلی با من صمیمی شده و منو دوس داره و منم از اخلاقش بدم نمیاد و راستش خیلی اخلاقش از جاری زهرا بهتره و هرچی هست دوست داشتنی تره

اما این برادرشوهرم رو اصلا نشناخته بودم که از وقتی با جاری زینب صمیمی شدم و از مشکلات زندگیش پیشم گفت (که البته خیلی هاشون تو شوشو هم وجود داره) متوجه شدم که چه اخلاقه گهی داره واقعا!

همه اینا مفصله و یه روز کم کم بهشون اشاره میکنم اگه شد!

اما الان از این برادرشوهره به شدت عصبانی هستم! و مطمئنم هرچی سرش میاد اه اون زن قبلیشه که دامنشو گرفته و خدا حقش رو داره ازش میگیره و از امروز به بعد هم آه من بهش اضافه میشه چون خودم ازش بدم می اومد اما با چیزی که امروز ازش شنیدم به شدت تنفرم اضافه شده و واگذارش کردم به خدا و امیدوارم تو زندگیش روز خوش نبینه!

ادمی نیستم که اهل نفرین کردن باشه و همیشه خیلی ساده از کنار خیلی چیزا میگذرم اما این رو نمیتونم فراموش کنم

الان فقط خواستم یکم حرص و عصبانیتم رو اینجا خالی کنم تو پست بعدی مفصل راجع به مشکلات جاری و برادرشوهر و حرفی که باعث عصبانیت من شده مینویسم

ناهید بانو
۱۶:۲۹۰۳
اسفند

زمانی که تازه پا گذشته بودم تو قلعه هزار اردک جزو بدترین اتفاقای زندگیم بود!

عروس شده بودم اما خوشحال نبودم!

تو این قلعه که خونه عمو بود باید راحت میبودم اما نبودم!

با شوهری که پسرعموم بود قبل پسرعمو بودن و شوهر بودن به عنوان داداش قبولش داشتم باید باهاش صمیمی میبودم اما نبودم و به شدت ازش خجالت میکشیدم!

یه سال باهاش نامزد بودم اما هیچ وقت نتونستم اخلاقشو بشناسم یا علاقه خاصی بهش داشته باشم!

نمیدونم چطور شد که افتادم تو شرایط زندگی کردن باهاش، واقعا انگار همه چی قسمت بود و این دست روزگار بود که منو هُل میداد جلو!

از همون یه سال که نامزد بودم تا وقتی که ازدواج کردم انگار همش سر یه دوراهی بززززززرگ قرار گرفته بودم تک و تنها که نمیدونستم با کی مشورت کنم و از کدوم راه برم و راه درست کدوم بود که انتخاب کنم!

یه سری رازها از زندگی شوشو میدونستم که خودش برام گفته بود و اگه هرکدوم از اعضای خانواده ام میدونست اون رازها رو به نظرم هیچ وقت نمیزاشتن من پا به این زندگی بزارم!

منم همیشه ادمی بودم که دهنم قرص بود و پیش خودم میگفتم خیلی نامردیه اگه بخوای رازهایی رو که باهات در میون گذاشته پیش بقیه رو کنی و شخصیتش رو خراب کنی! اما گاهی میگفتم پس زندگی خودم چی میشه! به قیمت مخفی موندن رازهای اون زندگی خودم خراب شه! باز دوباره میگفتم کی گفته خراب میشه تو میتونی بری و درستش کنی! خلاصه انقد با خودم از این فکرا میکردم که تا به خودم جنبیدم دیدم ازدواج کردم و وارد زندگی شدم

با سختی های خیلی زیادی دست و پنجه نرم کردم و دندون رو جگر گذاشتم و جیکم در نیومدم تا کم کم همه چی تا حدودی درست شد و به خواسته هام رسیدم

اون روزها که تو قلعه بودم همیشه فک میکردم تنهام، یه جورایی در حال انفجار بودم که حتی کسی نبود باهاش درد و دل کنم و شاید یکی پیدا میشد که درست راهنماییم کنه! دلم یه دوست میخواست، یه سنگ صبور، یه راهنما!

درد و دل هامو تو وبلاگ مینوشتم اما نمیتونستم همه حرفای دلم رو کامل و بدون سانسور برای همه دنیا بنویسم و قضاوتهای جور و واجور بشنوم! همونطورش هم هرکی کامنت میزاشت یه جور قضاوت میکرد!

دلم یه گوش میخواست واسه شنیدن حرفام بدون اینکه بپره وسط حرفام و شروع کنه از بدبختی های خودش حرف زدن! دلم یه ادم شاد و سرحال مثل خودم میخواست که وسط درد و دل ها تو سر و کله هم بزنیم و شوخی کنیم و بخندیم!

برام فرقی نداشت این دوست مجازی باشه یا واقعی! دختر باشه یا پسر! مجرد باشه یا متاهل! فقط و فقط یه دوست خیلی واقعی میخواستم که همو درک کنیم و به هم کمک کنیم

کمبود محبت نداشتم و دنبال جبران کمبود محبت یا نیاز جنسی یا عشق نبودم و این رو خدا خودش شاهد

یه چند باری یه سری ها رو که می اومدن وبم و یکم باهام صمیمی میشدن و یه ذره حس میکردم شاید این همونی هستش که من دنبالشم رو امتحان کردم، اما متاسفانه هرکدوم دنبال یه جور برطرف کردن نیاز خودشون بودن!

دختر یا پسر هیچ فرقی نداشت هر کدوم یه جورایی دنبال یه چیزی میگشتن و چند وقت نشده یا ناپدید میشدن یا سیریش میشدن و عاشق!

اما من دنبال سنگ صبورم بودم!

اولین بار با یه پسره آشنا شدم که خودش ناراحت بود و اومد ساعتها درد و دل کرد و منم درد و دلش رو شنیدم و بهش دلداری دادم اما هر موقع خواستم خودم درد و دلم رو بگم معلوم بود که حوصله شنیدن نداره و وسط حرفا میگفت بیخیال این حرفا بیا از چیزای دیگه بگیم و بحث رو عوض میکرد

دومین بار تو وب با سحر آشنا شدم و کم کم با یاسی و شکیبا و سه تایی اکثر وقتا میرفتیم یاهو و یه کنفرانس درست میکردیم و کلی میخندیدیم اما بازم هر کدوم یه مشکلات مخصوص خودشون رو داشتن و هیچ کدوم حوصله شنیدن حرفای من رو نداشتن!

یه بار دیگه یه پسره دیگه اومد و پسر شادی به نظر میرسید و من از اینکه میتونستم وقتایی که هست شاد باشم خوشم می اومد و پیش خودم گفتم این دیگه حتما همونیه که میتونه سنگ صبور من بشه! اما انقد خنگ بود که یهو دم از عشق و عاشقی زد و گفت یه دل نه صد دل عاشقت شدم! و اینطور حرفامو برداشت که بود که فک میکردم من از زندگیم ناراضی ام و یه وقتایی میگفت طلاق بگیر من میگیرمت! یه همچین ادم جوگیری بود و فک میکرد من واسه این باهاش درد و دل کردم که عاشقش شدم و حتما طلاق میگیرم که با اون ازدواج کنم! یعنی واقعا با شناختی که از خودم داشتم میشد همچین کار مسخره ای انجام بدم! خندم میگرفت از حرفاش، خلاصه دیدم اینم تو فضا به سر میبره و سنگ صبور من قرار نیست باشه و کنار گذاشتمش!

نمیدونم شاید خیلی اشتباه کردم اما نیاز داشتم به حرف زدن با کسی! به اینکه یکی درست راهنماییم کنه! بهم قوت قلب بده، نیروی زندگی کردن بده، تشویقم کنه... واقعا تو اون تنهایی که داشتم به همچین چیزی نیاز داشتم

اخرین نفری که دیگه کلا باعث شد از این فکر دربیام که همچین کسی رو میشه تو دنیای مجازی پیدا کرد یه اقای متاهل با دوتا بچه تو دنیای مجازی به اسم مسعود بود که واقعا به طور کلی از دنیای مجازی زده ام کرد!

من فک میکردم اون به خاطر اینکه سنش از من بیشتره و به خاطر اینکه متاهل هستش حتما میتونه منو بهتر درک کنه و راهنماییم کنه اما متوجه شدم که خودش با وجود زن و بچه هاش تو دنیای مجازی دنبال عشق میگرده و فک میکنه اون یه نفر میتونه من باشم!!!!

اما من واقعا زندگیم رو دوست داشتم، و داشتم براش مبارزه میکردم و با چنگ و دندون حفظش میکردم و هیچ عشقی رو نمیتونستم قبول کنم! هیچ خیانتی تو دلم راه نداشت! من فقط یه راهنما میخواستم که بتونم وضع زندگیم رو بهتر کنم

حداقل خوبی ادمای قبل این بود که وقتی میدیدن من نیتشون رو فهمیدم و باهاشون سرد شدم میزاشتن میرفتن و میدونستن از من چیزی عایدشون نمیشه اما این یکی با اینکه از همه بزرکتره و باید عاقل تر باشه! با اینکه متاهله اما مثل بچه های دوازده سیزده ساله تازه عاشق شده برخورد میکنه و خیلی سیریشه و فک میکنه منم مثل دختر بچه های ده دوازده سالم که گول بخورم !

وبلاگ رو واسه همین رمزی کردم که بلکه واقعا شرش از سر وبلاگم کنده شه و بره پی کار خودش و حساب کار دستش بیاد که اونی که دنبالشه من نیستم، یه مدت با اینکه میدیدم هر روز میاد تو وبم و سر میزنه اما کامنتی ازش نمیدیدم تا اون روزی که مطلب جدایی رو گذاشتم دیدم اومده و کامنت احوالپرسی گذاشته! متنفرم از ادمایی که تو مشکلات زندگی بقیه دنبال سو استفاده میگردن و عین گرگ دندون تیز کردن که بیان لاشتو تیکه پاره کنن و بدرن و به خواسته های مسخره خودشون برسن!

ولی من از اون آدما نیستم، الان هم نمیدونم چند نفر با نوشتن این مطلب بیاد و سرزنشم کنه و بگه مقصر خودت بودی اما برام مهم نیست

من اون سنگ صبوری که میخواستم رو از بین آشناهای خودمون نه به صورت مجازی به صورت واقعی پیدا کردم و با هیچ چی عوضش نمیکنم و امیدوارم خدا ازش راضی باشه که وقتایی که ناراحتم بدون اینکه وسط حرفام بپره، حتی با اینکه یه وقتایی خیلی خسته بوده اما کامل نشسته پای حرفام و منو اونجوری که باید راهنمایی کرده

اما به اندازه تموم دنیا از آدمای مجازی متنفر شدم و فهمیدم هیچ وقت نباید به یه سری آدما اعتماد کرد، هر چند من فقط امتحانشون کردم و بهشون اعتماد نکردم که همه حرفامو براشون بزنم


پ‌ن: گاهی دلت نه عشق می خواهد ...نه عاشقانه ....

گاهی دلت فقط یک رفیق شش دانگ می خواهد ..

که بنشینی کنارش ....

و بدانی ....

نه سکوتت ناراحتش می کند...

نه حرفهای بی سرو تهت ...

نه اخمهایت ....

و نه تمام دق دلیهایی که از کسی داری ...

و سرش خالی می کنی...

گاهی چقدر خوب است ...

بودن کنار کسی ....

که عاشقت نیست....

فقط دوستت دارد ....

همین...

ناهید بانو
۰۱:۵۳۲۳
بهمن

دلم برای اینجا تنگ شده

برای نوشتن

دوس دارم مثل قبل روزی یک بار پست بزارم

دوست دارم مثل اون قدیما دوستای خوب وبلاگی پیدا کنم و بهشون سر بزنم و بهم سر بزنن

اما نمیدونم چم شده که تا میام دو خط بنویسم پشیمون میشم

اهاااااای تویی که اومدی حالمو پرسیدی، نظرت حذف شد، نمیخوام حالمو بپرسی، با دیدن اسمت تو کامنتا حالم بد میشه، نمیدونم چرا ولی بعضی ادما هیچ جوری تو دل ادم جا نمیشن و حتی بعضی وقتا با کارای خوبی هم که میکنن بیشتر حس تنفر ادمو قوت میبخشن تا خوشحالی

ازت خواهش کردم نیای، قسم خوردی که نمیای، جون هرکی دوس داری دیگه نیا

از وقتی اومدی از نوشتن دلزده ام کردی با قضاوتات با کامنتات

ناهید بانو