پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

دل در گرو عشق نهاده

عشق خیلی بی خبر تر از آنچه فکرش را می کردم به سراغم آمد...

بعد از تجربه یک زندگی سخت و پر از حسرت کنار یک مرد بدون عشق، دلم خود را در گرو عشق کسی انداخت که خیلی از تفکراتش با تفکراتم هم سطح بود!

شاید هم برای به دست آوردن دل بی صاحب من اینگونه تظاهر کرد... نمی دانم

اما این عشق هم دیگر در وجود زنی زخم خورده و بی رحم مانند من آن زبانه های آتشین و سوزان را ندارد

شعله های سوزنده آن توسط احساس روشن نشده اند

توسط عقل و منطق روشن شده اند

یا شاید از ابتدا توسط احساس اداره میشدند اما بعد عقل سکان آنها را به دست گرفت

چرا که اکنون شاید حدود یک ماه است از وجودش بیخبرم اما دیگر دلم کاری برای فهمیدن حالش نمیکند!

با اینکه می دانم رفتنی نیست اما با خودم میگویم می رود که برود اصلا به درک

اصلا برود ایدز بگیرد... به درک

 


ناجور بودن موقعیت و ثبت عقاید

دقیقا یه زمانهایی که پر از مشغله ای و دسترسی به نوشتن نداری و حتی نه لپ تاپ پیشت هست و نه موقعیت گوشی دست گرفتن پر از حرف ناگفته ای برای نوشتن و ثبت!

و دقیقا وقتی که بیکاری و دوست داری بنویسی مغزت خالی از هر مسئله ای برای نوشته

تضاد از این بدتر هم هست عایا؟


حس عمه بودن

دارم عمه میشم... 

از ته دل خوشحالم

عاشق بچه هام

نمیدونم عمه شدن قراره چه حسی داشته باشه ولی حس میکنم خیلی حس شیرینیه... 

چیزشکن

به یک عدد چیز شکن خوب نسخه پی سی نیازمندیم

خوشحال میشویم کسی در راه خدا معرفی کند یا لینک بدهد

با سپاس


#تقاضای_همیاری_از_دوستان

بیخیالترین زن عالم

این من لعنتی قبل از (پ) پر بود از بغض پر بود از حرف پر بود از گلایه پر بود از حرص از حرفهای نگفته از درد از...

این (پ) از خدا بی خبر آمد و همه را با خود برد

و اکنون باز من بیخیال ترین زن عالمم


+ (پ) همان دردیست که همه زنها ماهی یک بار دچارش میشوند :|

تصمیمات جدید

یه زمانی که دوباره تصمیم گرفته بودم تو وبلاگم بنویسم نشستمو پستهای قدیم رو خوندم و یهو حس کردم چقدر بچگانه نوشتم و چقدر حس بزرگ بودن میکردم! 

و حس کردم فقط تشویق دوستان بوده که باعث میشده بنویسم و یهو به سرم زد که وبلاگو تعطیل کنم و از اونجا که نمیتونم دل بکنم از نوشتن اومدم کانال زدم ولی بازم دردی از اون حس دلزدگیه من نسبت به نوشتن کم نکرد.. 

ولی... 

تازگیا احساس میکنم اون حس نوشتنه که از وجودم رفته بود دوباره برگشته!

مدام تو ذهنم با خودم نسبت به هر چیزی که پیش میاد حرف میزنم و به خودم که میام میگم چرا من این افکاری که دارم رو نمینویسم و وقتی نگاه میکنم میبینم که چقدر حرف تو سرم واسه نوشتن دارم!

شاید بزرگ شدم!

شایدم...

یسری دوستان و آشنایان هست که از خودم بزرگتر هستن و همیشه بهم میگفتن که سی سالگی بحران داره! ولی من الان دقیقا سی سالمه و هرچی فکر میکنم بحرانی نمیبینم و تازه خیلی راضیام از سنم، شاید رقمش یکم بالا زده باشه و آدمو به وحشت بندازه که داری میری سمت بزرگسالی ولی از نظر من اول جوونی و پختگی و فهم و عقل و شعور تازه الان رسیده

به خاطر همین شایدم این حال من از همین بحرانهایی باشه که دوستان میگن، نمیدونم...

به نظر شما سی سالگی بحران داشته؟ چه بحرانی بوده براتون؟


پ ن: تصمیم گرفتم افکارمو توی یه دفترچه یادداشت بنویسم، احساس میکنم حس بهتری داره. 

#روزنوشت

هم مرگ

همینطوری و در راستای حس و حال الانم بهم چسبید


پ ن: مصطفی مرسی به خاطر آهنگهایی که میفرستی🌹


#آهنگ

سالگرد طلاق

هفتم اسفند ماه سالگرد طلاقم بود!

مثل همیشه که انگار زمان زود میگذره اینجا هم خیلی زود یکسال گذشت

تو این یکسال اتفاقای زیادی افتاد

پیشرفتهای زیادی کردم، به چیزایی که دوست داشتم انجام بدم و تو زندگی مشترک اجازه نمیداد برم دنبالشون تا حدودی رسیدم

حتی یک ذره هم پشیمون نیستم از کارم

فقط گاهی به ذهنم میرسید که واقعا اگه اون میخواست میتونستیم زندگیمونو ادامه بدیم

من واسه خودم اصلا دلم نمیسوزه چون میدونم آدم قوی هستم، چون میدونم اگه هدفی تو سرم داشته باشم براش تلاش میکنم و بهش میرسم، چون میدونم سعی میکنم خودم تنها رو پای خودم وایسم و با زندگی بجنگم

اما اون به نظرم خیلی ضعیفه، متکی به خانوادشه، اگه بگن بمیر میمیره و نمیتونه تا براش تعیین تکلیف نشده که چه کاری انجام بده کاری رو به سرانجام برسونه، حداقل شناخت من از اون اینه و به همین خاطر گاهی به عنوان دخترعمو دلم به حالش میسوزه، شاید اونم همین حس رو نسبت به من داشته باشه... نمیدونم

توی این یکسال تونستم رو پای خودم وایسم

از لحاظ مالی یه ریالی از خانواده ام کمک نگرفتم و حتی یه جاهایی بهشون کمک هم کردم و هنوز قرضهامو پس ندادن

تو خونه بابا تنها چیزی که استفاده میکنم یه جا برای خواب هستش و یه لقمه غذا واسه زنده موندن

که با این غذا هم کلی مشکل دارم و تغذیه ام به خاطر بدنسازی خیلی مهمه و چند روزه خودم دارم واسه خودم خرید میکنم و متاسفانه این مستقل شدن تو بخش تغذیه خیلی کار مضخرفیه چون دلت نمیاد تو تنهایی یه چیزی رو بخوری که بقیه اون لحظه نمیخورن و ممکنه دوست داشته باشن، و این وسط یه جورایی ضرر میکنی، ولی به هر حال من مجبورم پیش برم

دیگه غیر از اینا هر کار اداری داشتم خودم انجام دادم، هر چیزی لازم بوده خودم خریدم، گاهی به خاطر ابن وضعیت دلم واسه خودم میسوزه، ناراحت میشم، ولی باز ادامه میدم و بیخیال میشم

دیگه اینکه تو این یه سال تو استخرمشغول کار بودم، درآمد خیلی آنچنانی نداره ولی واسه خرجی از هیچی بهتره، از بیکاری و تو خونه نشستن بهتره، بیشتر جنبه سرگرمیه ولی در کنارش خرجی هم حساب میشه

تو این یه سال مرتب باشگاهم رو ادامه دادم و الان اونجا کمک مربی هستم، درسته فعلا همینطوری کار میکنم ولی از سال آینده قراره باشگاه دست خودم بیفته، مسؤولیتش، مدیریتش و مربیگریش

و اینا به نظر من یعنی پیشرفت

طراحی که همیشه دوست داشتم یاد بگیرم رو تو زمانهای بیکاری انجام میدم، به صورت کلاس مجازی

و اوقات بیکاریم با فیلم و جدول و بافتنی و قالی بافی و کتاب و گاهی موبایل بازی سپری میشه و درکل خیلی راضی ام از زندگیم

فقط این مستقل نبوده یکم رو مخه

تو این سال ماجراهای عاشقانه هم داشتم

عشق به نظرم بهترین چیزه تو زندگی

بهترین انرژی و روحیه برای ادامه زندگیه

و چه خوبه اونایی که تو زندگی به عشقشون رسیدن

امیدوارم ماهم به هم برسیم

حالا بعدا شاید جریانات دیگه از این عشق رو نوشتم😉


#روزنوشت

منه خبیث :|

کلا انگار اگه بابا نباشه که برینه به اعصاب من، من یادم نمی افته که اینجا رو درست کردم😁

یه زمانایی که بچه بودم وقتی بابا عصبی میشد و شروع میکرد به داد و بیداد، فقط به خاطر اینکه ازش میترسیدم و میدونستم که دست بزن داره و اگه جواب بدم حسابم با کرام الکاتبینه سکوت میکردم، شایدم یه جورایی نسبت بهش زیادی حس احترام میکردم

ولی الان وقتی به خاطر یه موضوعی صداشو برام بالا میبره بازم سکوت میکنم اما تو دلم میگم برو بابا توام😐

اصلا انگار عددی حسابش نمیکنم که بخوام جوابشم بدم

یه همچین موجود خبیثی شدم من😈


#غرغریات

سخت ترین بخش طلاق

نمیدونم چه مرگم شده ولی واقعا نسبت به خانواده ام مخصوصا بابام و مامانم حس خنثی ای پیدا کردم!

واقعا خیلی کاراشون رو مخمه😐

دقیقا نمیدونم مشکل از منه یا از اونا...

غیر از اونا با یکی دوتای دیگه از افراد خونه هم انگار آبم تو یه جوب نمیره

کاش واقعا میشد رفت یه جای دیگه

سخت ترین بخش ممکن زندگی اینه که بری یه مدت نباشی و استقلال رو تو زندگیت بچشی و بعد دوباره بیای ور دل بقیه و بخوای طبق روال اونا زندگی کنی

کاش زودتر این بخش لعنتی زندگی سپرسی شه


#غرغریات

۱ ۲ ۳ . . . ۲۹ ۳۰ ۳۱
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan