پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

و ناگفته های پس از دوشیزگی 7

با اینکه از همه چی دل زده بودم

با اینکه از زور فکر و خیال خواب راحت نداشتم

با اینکه میدیدم هر تلاشی میکنم این زندگی درست بشو نیست

با اینکه .....

ولی باز هم تلاشم رو میکردم که کارمون به جدایی ختم نشه، تا جایی که میتونستم کوتاه می اومد، تا اونجا که میتونستم تو خلوت حرص میخوردم و دم نمیزدم و تحمل میکردم

شوشویی که تغییر کرده بود دوباره مبدل شد به همون شوشوی قبلی، ذات آدما تغییر دادنی نیست، یه چیزایی از اخلاق و رفتار دست خود آدمه و میتونه عوض کنه اما یه چیزایی تربیتیه، ارثیه، تو گوشت و پوست و خون استخونته انگار و نمیشه تغییرش داد

و شوشو واقعا رفتارهایی که داشت تو وجود کل خانواده اشون بود و درست شدنی نبود

من نمیگم شوشو بد بود، اخلاقمون با همدیگه همخونی نداشت

اون ادم ساکت و سرد و بیخیال و مغرور و غیر اجتماعی بود و من درست برعکس اینا بودم و اینا با هم خیلی تضاد داشت

همینطور آروم و بی دردسر به زندگیمون داشتیم ادامه میدادیم، هر چند خیلی جاها پیش می اومد و من بازم از کارای شوشو حرصم میگرفت، بیشتر از خسیس بودنش حرصم میگرفت

من آدم دست و دل بازی ام و هر چیزی رو هم که خوشم بیاد هر قیمتی باشه برام مهم نیست و باید داشته باشم (ولخرج نیستم ولی سعی میکنم اگه چیزی قراره بخرم چیز خوبی باشه)، مجرد که بودم عادت نداشتم از بابام پول بگیرم و برام خیلی سخت بود دستمو واسه گرفتن پول جلوش دراز کنم و سعی میکردم حتی اگه کم باشه ولی خودم کار کنم و به خواسته هام برسم و ....

و حالا همه جوره شوشو از این بابت دست و پامو بسته بود، نه بهم پولی نفقه ای چیزی میداد و نه میذاشت خودم برم کار کنم، بهش میگفتم پول میخوام میگفت پول ندارم! پیش کسی قرار میشد برم و باید کادو میدادم نمیزاشت و خساست به خرج میداد و باعث میشد آبروی من بره، میگفتم برای من یه پولی تعیین کن و هر ماه خودت بهم بده که من انقد نگم پول بازم گوشش بدهکار نبود، اگه چیزی دوست داشتم بخرم میگفت گرونه پول ندارم (آخه با دوتا ون و مغازه لوازم خانگی و تا نصف شب کار کردن و نه اجاره خونه میدادیم نه وامی داشتیم نه هیچی من نمیدونم چرا پول نداشتیم!)

البته بماند که چند سال طول کشید و من هر چند مدت یه بار این پیشنهاد یه پولی واسه من تعیین کن رو بهش میداد و بالاخره با هزار بدبختی راضی شده بود صد تومن پول خرجی به من بده واسه خودم که اونم با هزار تا نیازی که من داشتم انتظار داشت جمعش کنم! و یه ماه میداد دو ماه نمیداد و باز مجبور بودم بهش بگم پس خرجی من چی شد! چقد سر همین پول خرجی حرص میخوردم من، هزار جور وسایل نیازم میشد (چه آرایشی بهداشتی و شخصی چه لباس و ....) که همش باید منتظر این صد تومن میشدم و با همین صد تومن یکی دوتاشو هم نمیتونستم بخرم و هنوز یه روز نشده جیبم خالی میشد و اون زبونش دراز بود که این همه پول بهت میدم معلوم نیست چیکارش میکنی!

حتی یه مدت آبمیوه گیری و آسیاب نیازم بود که با اینکه مغازه دارن هرکار میکردم برام نمی آورد و اخرش گفتم اندازه پولش چند ماه به من پول نده ولی برام اینو بخر نیازش دارم و خلاصه کلی از این دردسرهای خساستی من با شوشو داشتم و آخرش هم همین خساستش کار دستش داد!

یسری برای دوتا از فامیلامون بچه به دنیا اومده بود و زشت بود اگه چشم روشنی بهشون نمیدادم

پیش یکیشون که قرار بود با مادرشوهر برم، همیشه خدا هم که جیب لعنتیم خالی بود وگرنه اکثر وقتا تو اینجور موارد از خودم مایه میزاشتم به دور از چشم شوشو خودم مبلغی که قرار بود رو بیشتر میکردم) یه روز مادرشوهر صدام کردم که میخوام برم پیش بچه فلانی بهش سربزنم اگه می آی و منم خدا رو شکر شوشو خونه بود و بهش گفتم یه پولی چیزی بده بزارم تو پاکت برم پیشش، زشته نرم، اولش که گفت ولش کن بابا بری چیکار و من اصرار که نمیشه زشته و اینا و اونم اخرش راضی شد دست کرد تو جیبش 5 هزار بیرون آورد گفت بیا اینو بده بهش!!!!

دهم باز مونده بود و اعصابم خراب شد، گفتم آخه زشت نیست 5 هزار تومن! الان دیگه 5 هزار واسه کسی هیچی نمیکنه، ما با این همه دبدبه کبکبه 5 هزار ببریم بدیم! یه خانواده بزرگیم فقط 10 تا ماشین دم در داریم 5 هزار چیه آخه حداقل 20 هزار بده

عصبی شد داد زد نه صد هزار میدم، چه خبره بیا خب 10 هزار ببر برو دیگه! گفتم اصلا هرچی مامانت داد منم همونو میدم، از راهرو مادرشوهرو صدا زدم گفتم تو چقد کادو آوردی گفت 10 هزار، بعد گفت از سرشم زیاده و داد زد بیا دیگه بریم

دیگه واقعا نمیدونستم چیکار کنم و با ده هزار و عرق شرم رو پیشونیم راه افتادم رفتم

واسه دیدن اون یکی بچه فامیل هم با هزار بدبختی راضیش کردم 20 هزار بدیم و قیمت 20 هزارم میوه خریدیم رفتیم

از همه این رفتارهاش شدیدا حرصی میشدم و احساس خار بودن میکردم

یه روز دیگه یکی از دوستام که قرار بود مراسم عروسی بگیره دعوتم کرده بود، شوشوی قبلی که هیچ وقت همچین مواقعی نمیزاشت من برم اما اینبار وقتی بهش گفتم دوستم برامون کارت دعوت فرستاده گفت باشه میبرمت! هرچند دوست داشتم به عنوان شوهرم خودش هم باهام بیاد اما بازم اینکه از اون شوشوی همیشه ناراضی این برمیاد واسه من خیلی بود!

البته چقد شبی که میخواستم برم بازم حرص خوردم!

عروسی اگه اشتباه نکنم ساعت 9 شروع میشد و من از ساعت 9 آماده بودم و منتظر شوشویی که از قبل بهش گفته بودم امشب قراره منو ببری و اونم گفته بود باشه زود میام اما تا ساعت 10 شب اومدنش طول کشید و تازه وقتی اومد غذا میخواست و من با تیپ مهمونی واسش غذا آماده کردم و جمع کردم و آخر سر هم که از همون اول میدونستم الان بازم سر کادو باید باهاش جرو بحث داشته باشم، سی هزار تومن کل موجودی خودم بود که تو پاکت گذاشته بودم و خودمو آماده کرده بودم که طی جر و بحث لازم هرجور شده حداقل 20 هزار ازش بگیرم و کلا بشه 50 تومن که دیگه سکه یه پول نشم جلو دوستم، هر چند 50 تومن هم مبلغ قابلی نبود اما دیگه واقعا نداشتم

وقتی میخواستیم بریم بهش گفتم یه پولی هم بده کادو بدم باز دست کرد تو جیبش ده هزار دراورد گفت بیا

گفتم اخه زشت نیست با ده هزار پاشم برم مهمونی! گفت دیگه ندارم، بابا مردم 2 هزار تومن 5 هزار تومن میدن تو هر دفعه گیر میدی جیب منو خالی میکنی!

گفتم اولا کی رو دیدی انقد بده! تو چه زمانی به سر میبری!؟ بعدم اخه چرا ما اصن باید همیشه جزو باند 2 هزار 5 هزاریا باشیم چرا تو گروه صد هزاری به بالاها نباشیم، چی کم داریم! هرکی کادومونو باز کنه میگه ببین با اون وضعشون کادو چی دادن و خلاصه انقد کفریم کرد و اخرش همون 20 هزارتومنو با نارضایتی کامل داد و با داد و هوار منو برد رسوند اونجا و خودش رفت که فقط نیم ساعت مونده بود

تا رفتم نشستم پذیرایی شروع شد و اخر سر هم باید زنگ میزدم شوشو بیاد دنبالم که حالا محیط تالار آنتن نمیداد و هرکاری میکردم شمارشو نمیشد بگیرم!

همه مهمونا داشتن میرفتن و من آخرش رفتم بیرون تالار تا تونستم شمارشو بگیرم که حالا از شانس من چون به نت وصل شده بود همراه اول میگفت که در دسترس نیست و مجبور شدم زنگ بزنم به جاریم بگم بره به شوشو بگه بیاد دنبال من تو عروسی ام مراسم تموم شده همه رفتن من بیرون تالار تک و تنها موندم، و خلاصه کلی دیگه اونجا حرص خوردم که الان چی میشد عین بچه آدم اینجا وایمیستاد و می اومد مراسم اونم، اصلا اون غیرت لعنتیش کجاست که الان ساعت 11 شبه و من تنها موندم دم تالار که هرکی رد میشه زل میزنه بهم و بالاخره اومد و رفتیم خونه

و خلاصه دیگه برای آخرین باری که از خساستش و رفتارهای غلطش حرصم گرفت و دیگه تحملم تموم شد روزی بود که قبل اینکه بره مغازه بهش گفتم پول بده امروز برم آرایشگاه که باز گفت ندارم، گفتم چی شد تو با یه مغازه و دو تا ون همیشه خدا پول نداری، اصلا چکار میکنی تو اون مغازه، دست کرد تو جیبش گفت بیا سه هزار دارم دو هزارش واسه تو و رفت بیرون و در خونه رو محکم پشت سرش بست! (عادت کرده بود از مغازه که می اومد خونه با جیب خالی می اومد و هر دفعه که من میگفتم میخوام برم بیرون یه پولی بده همرام باشه میگفت بیا همینو دارم هزار واسه تو 5 هزار واسه من سیگار بخرم!)

دیگه واقعا کفری شده بودم، کارد میزدی خونم بالا نمی اومد، با خودم میگفتم به چه دلیلی من باید بمونم و رفتارهای اینو تحمل کنم

تا کی باید این وضعیت ادامه داشته باشه

من که ناراضی ام و ناراضی هم میمونم و اگه همینطوری ادامه بدیم فردا اگه یه بچه وارد زندگیمون شد اونوقت چیکار میتونم بکنم! فقط دست و پام بسته میشه

دیگه طی تصمیماتی که هر شب واسه خودم میگرفتم و مرور میکردم که چی میشه اگه طلاق بگیرم زدم به سیم آخر

زنگ زدم خونه گفتم به بابا بگید بیاد منو ورداره از این خراب شده ببره

دیگه سکه یه پول شدم پیش اینا، هر دفعه واسه هرچیزی عین گدا باید سه ساعت منت کشی کنم

به شرط و شروطهاش هم که عمل نکرد

اخلاقشم که خودشه و من واسه چی اینجا دارم میپوسم

چه زندگیه که من دارم

فردا پس فردا تحمل کنم بعد با یه بچه تو بغلم بیام ور دلتون خوبه

ادامه جوونیمو بزارید از دست این نجات بدم

......

و ناگفته های پس از دوشیزگی 6

بعد از اینکه رفتم بابا اینا اصلا نپرسیدن که چی شد که شوشو نیاوردت یا اون سر و صداهای پشت گوشی چی بود و من هم طبق معمول عادت و اخلاقی که داشتم هیچی نمیگفتم و با دیدن اونا به کلی فراموش کردم که بینمون چی گذشته

فردای روز بعدش من و مامان و داداش راه افتادیم سمت تهران

از اون ساعتی هم که اومده بودم هیچ خبری از شوشو نبود و هیچ تماسی نگرفته بود و من طبق شناختی که ازش داشتم انتظاری هم ازش نداشتم و خودم هم از دستش دلخور بودم و به خودم اجازه ندادم که باهاش تماس بگیرم

حتی موقع رفتن نگفته بود پولی چیزی لازمت نیست! و من کاملا دست خالی بدون حتی یه هزار تومانی توی جیبم داشتم میرفتم تهران و مراسم عروسی!

حتی پول ساک بزرگتری که واسه وسایلهام لازم داشتم و صبح روزی که میخواستیم بریم قبل حرکت رفتم و خریدم و از مامان قرض گرفتم

ساعت 8 شب رسیدیم تهران و رفتیم خونه آبجیم که برامون شام تدارک دیده بود و حدود ده بیس دقیقه بعدش بود که باهام تماس گرفت و خیلی سرد و جزیی فقط پرسید که رفتین یا نه و من گفتم که بیست دقیقه ای میشه رسیدیم و خونه آبجیم هستیم و مکالممون در همین حد تموم شد و تازه بعد از شنیدن صداش دوباره یاد کاراش افتادم ولی خیلی زود حواسم رو به چیزای دیگه دادم که یه موقع ناراحتی به چهره ام منتقل نشه

چون مراسم خیلی خاصی قرار نبود بگیریم و فقط قرار بود یه لباس عروس و یه آرایش برای عروس انجام بدیم (البته از آرایشگاه) که برن آتلیه عکس یادگاری بگیرن و یه دور همی کوچیک بین فامیلای اونجا و خوردن شیرینی و ... که مراسمشون جنبه رسمی بودن پیدا کنه واسه همین کار خیلی زیادی نداشتیم و یه روز نمیدونم یا دو روز بیشتر وقتمون رو نگرفت و همون موقع ها که من گاه گاهی یاد دعوای اونشبمون می افتادم اعصابم خرابم میشد که واقعا چرا باید یه زندگی که براش کلی زحمت میکشی رو با دلخوری از همدیگه بخوای خرابش کنی و واسه خودت و طرفت زهر کنی! مگه چقد زنده ایم که بخوایم با دلخوری از همدیگه بگذرونیم و زندگی کنیم!

با خودم میگفتم اون که دیگه میشناسیش و رفتارش همینه و تمام تلاشش هم همین بوده و دیگه شاید نمیتونه بهتر از این باشه

تو که همیشه خودت کوتاه اومدی و دلخوریا رو از بین بردی بیا و این یه بار هم فراموش کن

به اون که فکر میکردم با خودم میگفتم حتما الان اونم به یاد اون درگیری اونشب ناراحته ولی غرورش اجازه نمیده کاری کنه و خلاصه خر درونم باهام مبارزه میکرد که بیخیال شو و کوتاه بیا

واسه همین چون تو خونه پیش بقیه نمیشد زنگ بزنم اومدم و یه پیام واسه شوشو فرستادم و نوشتم ببخشید اگه اونشب باعث ناراحتی و دلخوریت شدم، دوست دارم

یه لحظه خواستم اون دوست دارمی که به ذهنم اومده و نوشتم رو پاک کنم، چون هرچی فکر میکردم دیگه اون دوست داشتنی که قبلا وجود داشت الان دیگه از بین رفته بود

اما خب با توجه به اینکه اینطور فکر میکردم و خودم رو گول میزدم که شوشو خیلی آدم ساده ایه و چون خیلی ساده اس راه و رسم درست زندگی کردن رو بلد نیست و گناه داره و اینا واسه همین فک میکردم شخصیت ساده اش رو دوست دارم و خلاصه با کلنجار رفتن با خودم پیام رو فرستادم رفت

اکثر وقتا وقتی همچین جوگیری هایی برام پیش می اومد و براش پیامی میفرستادم و شادمانه منتظر جواب دادنش میشدم هر چی انتظار میکشیدم جوابی نمی اومد و شب که می اومد خونه میگفتم چرا بهت پیام دادم جواب ندادی و با دو جواب مواجه میشدم که یا من پیامی ندیدم و گوشی رو برمیداشت و همون موقع پیام رو نگاه میکرد و میگفت صدای پیام رو شنیدم ولی حوصله نداشتم و یا پیام رو دیده بود و میگفت جواب دادن نداشت دیگه

الان هم با خودم گفتم حتما پیام رو میبینه و جواب نمیده یا ممکنه خیلی دیر وقت یا شاید اصلا فردا ببینه و بازم جواب نده!

شوشو آدم بیخیالی بود، مثلا میدیدی طرف سعی کرده در کمال احترام و احوالپرسی و ببخشید و .... یه صفحه بلند بالا براش پیام فرستاده و مثلا بر فرض مثال درخواست مقداری پول قرض کرده شوشو هم پیام رو میخوند و جواب نمیداد یا مثلا تو جواب اخر بعد از تشریفات طرف که گفته بود پول نداری بهم قرض بدی فقط مینوشت نه یا مثلا ن یا اصلا نوچ! عین خیالشم نبود!

یا حتی عادت داشت گوشیش یه سره دستشم بود و اینستا و تلگرام گردی میکرد اما براش تو موقعیت خاصی پی ام میفرستادی اصلا انگار نه انگار و فردا اصلا پیامت رو میدید! فقط اون چیزایی که خودش میخواست رو دنبال میکرد!

مثلا یه بار مهمون داشتیم و هنوز سر شب بود و شوشو هم گوشی دستش و داشت تلگرام گردی میکرد تو تلگرام بهش پیام دادم برو یکم از سر کوچه میوه بگیر تا ده بیس دقیقه منتظر شدم جواب نداد دوباره فرستادم اس ام اس فرستادم اما انگار نه انگار آخرش صداش زدم بردمش یه گوشه و بازم گفت ول کن بابا میوه واسه چیه، خلاصه خیلی کارها گاهی پیش می اومد که باهاش داشتم و مجبور میشدم تو تلگرامی چیزی رد و بدل کنم اما نمیدید و من حرصی میشدم و حتی اومده بود صدای پیام خودم رو مخصوص عوض کرده بودم براش و میگفتم هر وقت این صدا رو شنیدی بودن منم و کارت دارم و دیگه جواب بده ولی بازم فرقی نداشت و ... بگذریم

داشتم میگفتم که انتظار نداشتم جواب بده ولی برعکس انتظارم خیلی زود جواب داد و نوشت که من هیچ وقت از دست تو ناراحت نمیشم

همین جوابش باعث شد همه چی از یادم بره و دیگه بهش فکر نکنم

مراسم داداش وسطی دیگه گذشته بود و با خانومش ماشین رو برده بودن و رفته بودن ماه عسل و دیگه فعلا معلوم نبود کی بیان و من و مامان انگار گیر افتاده بودیم و چون فکر میکردیم ماشین تصادفی داداش بزرگم که سر تعمیر تو تهران بود تا همون روزها دیگه کارش تموم میشه و همه با هم برمیگردیم اونجا موندگار شده بودیم اما اصلا حال و حوصله موندن تو تهرون رو نداشتیم ولی کاری هم نمیتونستیم بکنیم

شب همون روزی که به شوشو پیام معذرت خواهی دادم پیام داده بود که شماره کارتت رو بفرست تا برات یکم پول بفرستم و 200 تومان رو کارتم واریز کرد که همونجا با موبایل بانک فوری 50 هزاری که بابت خرید ساک از مامان گرفته بودم رو براش انتقال دادم و روز بعدش هم شوشو دوباره زنگ زده بودم که من دیگه طاقت ندارم بمونم ببینم کی میتونید بیاید پول میفرستم خودت و مامانت بلیط هواپیما بگیرید و برگردید و منم از خدام بود از اونجا خلاص شم فوری همون موقع بلیط گرفتم و روز بعدش با مامان برگشتیم خونه 

چون صبح رسیدیم خونه و تا عصر هم استراحت کردیم خستگیمون در رفته بود و شبش هم مامان رو بردیم و رفتیم شهر پدری و یه چند ساعتی موندیم و برگشتیم و حتی دیگه از ماجرای اونشب هیچ حرفی نزدیم و اینطوری شد که زندگیمون باز ادامه پیدا کرد تا ...

مشهد-شمال

خیلی یهویی و یه دفه ای قسمت شد و طلبید رفتیم مسافرت و زیارت و عشق و حال

یکی دو روزی میشه برگشتم اما فرصت نشده درست حسابی بیام بشینم پای وبلاگ

میام به زودی 😋

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan