پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

فوران احساسات...


احساساتش گویا فوران نموده است و می خواهد برایمان اداهای عشقولانه از خودش در وکند

ما نشسته در حال دوختن قسمت پاره ای از پیراهنش هستیم که می آید و میخواهد ما را آنگونه که نشسته ایم از زمین بلند کرده و در آغوش بگیرد!!!

میخندم! میگویم اصلا میتوانی از زمین بلندم کنی؟

میگوید پس چی که میتونم و یک مقدار که بلندم میکند همانجا به یکباره رهایم میکند و شپللللللللخ به زمین کوبیده میشوم!

در حال خنده میگویم چی شد نتونستی! خیلی سنگینم!؟

میگه نه پشیمون شدم حوصله ندارم

میگم خو حداقل آروم زمین میزاشتیم خخخخخخخ

یعنی این اعتماد به سقف و زبان آقایان اگر نبود چه میکردند!

حال و هوای قلعه


جانم برایتان بگوید که کار جدیدمان شده است صبح تا ظهر و ظهر تا عصر و دوباره بعد از شام تا خواب پایین رفتن در جوار مادرشوهر!

گاهی سوپ برایش درست کردن و بردن، گاهی رفتن و سر زدن برای اینکه ببینی کاری هست برایش انجام دهی، گاهی پخت و پز و گاهی جارو و غیره

نکته زیبای این آمدن و رفتن ها بعد از آنژوگرافی مادرشوهر محترم اینجاست که دیگر جفت در بسته نمیشود و دیگر کسی در آن واحد خودش را به کَرییَت نمیزند که در را باز نکند! و آنجا همیشه شلوغ است و بچه و نوه و نتیجه و عروس و داماد همه در حال رفت و آمد هستند!

خواهرشوهر بزرگ هم یک هفته ای هست اینجا ماندگار شده است و به قولی تلپ گشتیده اند

البته گاهی خواهرشوهر باز هم مثل قبل چفت در را میبندد!

به هر حال

از ساعت چهار به بعد تا هنگامی که شوشو از سر کار برگشت برای شام، پایین بودیم و خواهرشوهر بزرگ هم بود و خلاصه دور هم جمعمان جمع بود

رفتیم شاممان را نوش جان نموده و ظرفها را شستیده و دوباره پایین رفتیم که ببینیم مادرشوهر رفته است پیش دکتر، دکتر به او چه گفته است که با یکی دو نفر افراد جدید مواجه گشتیم و سلام و احوالپرسی نمودیم با آنها

بعد جا نبود نشستیم تقریبا در جوانب خواهرشوهر بزرگ که همراه دختر یازده ساله اش مشغول خوردن میوه بودند

سپس دخترش یکی از نگاهایی که ما همیشه در چهره مادرش دیده ایم و مخصوص مادرش است را روانه صورت ما نمود و رو به مادرش کرد و گفت مامان خوبی؟ سلامتی؟!

جغله محترم منظورش این بود که با مادر من احوالپرسی نکردی!

گودزیلا هم گودزیلاهای قدیم.... آخر بگو به تو چه نیم وجبی! من تا همین الان پایین بودم مادرت را دیده ام دیگر احوالپرسی ندارد که!

یعنی دخترهایش و رفتارهایشان را که میبینی انگار خود خود خود نکبتش (منظور خواهرشوهر) را میبینی!!!

 

ویرایش نوشت: و در آخر یادمان رفت با خط خوش بنگاری "اییییییییییییششششششششش"  خخخخخخ

 

حذف وبلاگ


یه چند روز دچار وب دپرسی شده بودم!

یعنی راستش یه سری ادمای دنیای مجازی با کاراشون باعث به وجود اومدن این حس شدن!

هرچی فک میکردم با خودم میگفتن دلیل نوشتن تو دنیای مجازی چیه!

اینکه یه سری ادم ناشناس بیان بخونن و یه سری نظرات حرص آور بزارن و قضاوت نابجا کنن و منم هر دفعه از دست یه سری از مزاحمتاشون جل و پلاس جمع کنم برم یه سرویس دیگه یا یه ادرس دیگه و هی از تعداد دوستا کم کنم و نوع نوشتنم رو از بازتر به بسته تر تغییر بدم!

وقتی میخوای تو دفتر یا سررسید خاطره بنویسی با خودت میگی ممکنه کسی ببینه نوشته هامو برا همین پناه میبری به دنیای مجازی و وب نویسی!

ولی فکر اینو نمیکنی که در کنار یه سری دوستای خوب که پیدا میکنی یه سری مزاحم هم پیدا میکنی و اعصابت خط خطی میشه...

یا بقول خانوم شاد بیخودی بیام دنیای مجازی از خصوصی ترین چیزای زندگیم بنویسم که چی!؟ بیخود اطلاعات دست مردم بدم که چی؟!

خلاصه همه این فکرا با هم باعث شد به این نتیجه برسم که وب نویسی کار بیهوده ایه و زدم وبو که حذف شه!

میخواستم هم بدون سر و صدا برم که کسی جلومو نگیره...

بلاگ تا 48 ساعت بهت فرصت میده که اگه خواستی وبت رو دوباره برگردونی و نزاری حذف شه!

فردای همون روز (یعنی چهارشنبه) هم قرار بود بریم تهران واسه انژوگرافی مادرشوهر

یه روز دیگه مونده بود که وبم حذف شده دوباره با خودم فک کردم این همه برا داشتن این وب زحمت کشیدم و دلم نیومد همینطوری راحت بزنم حذف شه واسه همین فوری زدم لغو حذف شه...

با خودم گفتم حتی اگه دیر به دیر بیام یا چیزی هم ننویسم ولی وبم بزار به یادگار بمونه

 

آنژیوگرافی مادرشوهر هم با موفقیت انجام شد

سرجمع سه روز تهران بودیم و دورزه که برگشتیم

این دو روزه همه با هم در خدمت مادرشوهر و پرستاری کردن ازش و رسیدن به کارای خونه بودیم

الان دیگه حالش خیلی بهتره و تقریبا خودش هم میتونه از پس کاراش بر بیاد

البته فعلا خواهرشوهر بزرگ اومده اینجا و حواسش بهش هست

آنژیوگرافی قلب


برا همین پنجشنبه - جمعه، مادرشوهر تو بیمارستان تهران وقت آنژیوگرافی قلب داشت!

ولی به خاطر تعطیلی نرفت و افتاد هفته دیگه...

بهش تعارف کردم که اگه همراه خواست میتونه رو من حساب کنه

به هر حال نسبت به بقیه خانومای قلعه من از همه بیکار ترم!

خواهرشوهر بزرگ با دوتا دختر و یه شوهر که دانشگاه و درس و اینا دارن فک نکنم بتونه بره!

خواهرشوهر وسطی با یه دختر و یه پسر سه چار ساله هم فک نمیکنم بتونه بچه هاشو ول کنه و بره!

خواهرشوهر کوچکتر هم که دخترش هنوز یه سالش نشده نه میشه ولش کنه نه میشه با خودش ببره، یکی اونجا باید برا خودش بچه داری کنه!

جاری بزرگ هم که همچنان تو قهره و با اینکه به توافق رسیدن که طلاق نگیره و برگرده هنوز نیومده!

اینیکی جاری هم که امیرعلی خان رو داره و بازم یکی باید برا خودش بچه داری کنه!

فقط میمونه من یکی که بیکارم و بچه ندارم و شوشو هم میتونه از خودش مواظبت کنه وقتی من نباشم...

به هر حال همه چی به مادرشوهر بستگی داره

اینکه میخواد کسی همراش باشه یا نه و اینکه اصن رو من حساب میکنه یا نه

به هر حال من که تعارف خودمو دو سه باره بهش میکنم که بعدا نگه هیشکی از عروسا به فکرم نبود!!!

حکایت عبور از خیابان


آوردند که روزی ناهید بانو شیطان السلطنه در راه برگشت از باشگاه بودندی

و خرامان خرامان با غرور و اعتماد به نفس و گردن کشیده و با وقار و چشمان به زیر افکنده و تمام صفات نیک یک خانوم با شخصیت ارواح عمه اش در حال راه رفتن بودندی که به انتهای خیابان رسیدندی

از قضای روزگار در یکی از قسمتهای خیابانی که او در آن مشغول تردد بودندی کارگران مشغول کندن زمین و  کند و کاو لوله های شهری بودندی که به گمانم مشغول ترمیم لوله ای بودند که ترکیدن از خودش ول ودادندی خخخخخخ و برای همین منظور انتهای خیابان را از این سر تا آن سر با یک طناب بسته بودندی که ماشین و امثالهم از آنجا عبور ننمایندی

ناهید بانوی قصه ما نیز وقتی به انتهای خیابان رسید درست روبرویش دو نفر موتوری که یکی موتور را به پیش میرانندی و یکی در ترک موتور نشستندی میخواستند از آن خیابان گذر کنندی و طناب مربوطه اجازه نمیدادندی

و ناهید بانو نیز تا طناب را به بالا هدایت نمودندی که خودش از زیرش رد شدندی، موتور سواران نیز خواستند از فرصت استفاده کنندی و رد بگشتندی

ناهید بانوی باوقار قصه ما نیز همین که به زرنگ بازی موتور سواران پی بردندی به یک باره شیطان وجودش فعال بگشتندی و همین که موتور رد گشتندی و از نفر اول عبور کردندی طناب را به پایین انداختندی و به گردن نفر دوم گیر کردندی و چیزی نمانده بود به پایین سقوط کنندی و ناهید بانو نیز برای خود کرکر خنده در وکردندی و اینگونه موجبات شادی خود را فراهم آوردندی خخخخخخ

 

ولادت حضرت عباس عایا؟؟؟!


صبح با جاری روانه مهدکودک شدیم که شرایط را جویا شویم بلکه برای ساعاتی از روز از چنگ این وروجک شیطانش راحت شویم :دی

جاریه قصه ما نیز که همیشه عادت دارد دهانش در حال حرکت باشد به خاطر ساکت بودن ما و اتمام صحبتهایش یک پنج دقیقه ای را توی راه حرفی برای گفتن نداشت

برای همین من باب اینکه صحبتی کرده باشد میگوید:

ناهید امروز تولد حضرت عباسه دیگه!

من: O.o .... من چه میدونم آخه!

بعد از یه سری فک زدنها و توضیح دادنهای بیجا میگوید:

آره دیگه فک کنم دوم نمیدونم یا سوم شعبان باید تولد حضرت عباس باشه

من تو دلم: حالا باشه هم که باشه به من چه مربوط میشه آخه! من تولد خودمم یادم میره حالا ....

میگم: من نمیدونم والا این چیزا رو از من نپرس من نمیدونم به شمسی الان چند شنبه است و چندمه بعد قمری بدونم!

و اینگونه دوباره ساکت میشود و دنبال سوژه دیگری برا صحبت :دی

 

کلا جاری آدم مذهبی هستش و رو این جور روزا و ولادتا و ... حساسه

ولی بنده همون نماز روزمو میخونم و یه سری اعتقادات خیلی شخصی دارم که بهشون ایمان دارم هنر کردم :دی

چیزهایی که خر عست!

تنهایی تو خونه بدون شوشو تا این موقع شب خر است!

زنگ زدن به شوشو و پرسیدن حالش و به خاطر خستگیش قربون صدقه نرفتنت پشت تلفن خر است!

موجوداتی مثل مادرشوهر و خواهرشوهر و ... خر است!

تویه واحد یه خونه پیش مادرشوهر زندگی کردن خر است!

جیب خالی خر است!

موبایل اندروئید نداشتن خر است!

اینترنت پر سرعت نداشتن خر است!

ایرانسل و همراه اول خر است!

انتظار کشیدن برای اومدن شوشو از سر کار به خانه خر است!

شغل آزاد خر است!

دور بودن از خونه بابا خر است!

و در آخر برای دل سمیرای عزیز با صدای بلند و با حرص خوانده شود

خواب کافی نداشتن خر است!

عید همه مبارک


امروز رو روزه گرفتم دقیقا یه ساعت دیگه مونده به افطار

خیلی خوب بود اصلا هم اذیت نشدم بابتش، جای همتون خالی :دی

عید همه هم مبارک

 

اون نرم افزار مهاجرت که بلاگ قول داده بود درست همین روز عید منتشر شده و میتونم همه مطالب بلاگفام رو انتقال بدم اینجا

زدم دانلود شه که برم تو کارش

 

این پست رو همینجوری صرفا جهت اظهار وجود نوشتم حرف خاصی در خصوص قلعه برا زدن ندارم

فقط از طریق پسرعمه فهمیدم که افراد قلعه رفتن و اون دختره که گفتم رو خواستگاری کردن

فعلا هیشکی هیچی با ما در میون نزاشته o.O

حتی شوشو هم تو این خواستگاری حضور داشته ولی اونم در رابطه با موضوع چیزی نگفت خخخخخ

منم کاری به کارشون ندارم به من چه

کلا اخلاقشون عجیب غریبه

نمیدونم انگار از عصر حجر تا الان هیچ پیشرفتی از لحاظ فرهنگی نداشتن!

اینکه با خودشون فک کردن اگه برا من یا جاری یا کلا هرکسی دیگه بگن رفتن خواستگاری آیا طرف از حسودی دق میکنه یا چی خدا میدونه والا!!!!

پول قلمبه


یهو حس کردم دلم یه پول قلمبه میخواد که برا خودم باشه فقط خخخخخخخخخ

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan