پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

دلم گریه میخواد....!


دیروز تو ماشین، تو جاده، کنار شوشو، داشتم با خودم فکر میکردم دلم لک زده واسه یه گریه حسابی ولی دلیلی برا گریه کردن ندارم!!!

هرچی فک کردم دیدم اخرین باری که گریه کردم اصلا یادم نیست!

شاید شیش هفت ماه پیش!

به نظرم جزو نیازهای احساسیه یه زنه که گریه کنه و سبک شه!

اینکه آدم انقد دل سخت شه که دیگه اون بهونه های کوچیکی که به گریه وا میداشتش دیگه اشکشو در نداره خیلی بده!

من چرا اینمدلی شدم اخه!

ممکنه کسی بیاد اینو بخونه بگه برو خدا رو شکر کن مشکلی نداری و دلیلی واسه گریه کردن نداری

ولی یه وقتایی لازمه یه زن بی دلیلی گریه کنه! لازمه یه سری بهونه های کوچیک همینطور الکی شُر شُر اشکشو دراره! بعله

این اقایون من نمیدونم چطور نمیترکن که اصلا گریه نمیکنن یا فوقش سالی یا شاید یه قرن یه بار خخخخخخ!!!

جیغ


یعنی من عاشق اون لحظه ایم که الکی جیغ بزنم و تو یهو با نگرانی نگا کنی که ببینی چی شده....

شوهر آزار هم خودتونید

 

پ.ن: ممنون از دوستانی که جویای حال من به خاطر زلزله شدن، بادمجون بم افات نداره، بنده سر و مر و گنده ام و در سلامتی کامل به سر میبرم

توصیه های کلیپسی!!


به خانمهای محترم توصیه میشود زین پس بهتر است برای همیشه یک عدد کلیپس هرچقدر کوچک و درب و داغان اما یدکی درون کیف خود داشته باشند!

چرا؟

برای وقتهایی که مثل امروز صبح من که با عجله از خانه بیرون رفتم و با شوشو از شهر خارج گشتیم و نیمه های راه احساس میکردم این شال لامصب روی سرم نمیتمرگد و دست که زدم دیدم هی وای من! ای دل غافل! کیلیپس مبارک را فراموشمان شده است، بتوانید کیلیپس یدکی را با خونسردی از کیف همراهتان بیرون آورده و بر روی کله مبارک نصب نمایید...

مرد باس! زن باس!

مرد باس مثه شوشو وقتی خودتو لوس میکنی میگی هوس نون خامه ای کردم بگه تو و یه شیرینی!

الان میرم میگیرم

ولی نباس فقط بره شیرینی فروشیه نزدیک خونه و اگه نبود برگرده بگه شیرینی نداشت خخخخخخ

 

زن باس مث من صبح که آقاش خوابه پاشه بره از نونوایی نون داغ بگیره بیاد صبونه اقاش رو آماده کنه بعد بره با شیطنتو لگد بیدارش کنه بگه بسه دیگه چقد میخوابی پاشو برو سرکار، مثه شوهرای مَردُم برام خرید کردی خخخخخ

 

یعنی جو عاشقونه رو حال میکنید اصن!؟ تو نصفه راه عاشقونه ها تموم میشه جدیت شروع میشه خخخخخ

البته اینا اخرشون ساختگی بود، صرفا جهت نمک پُست!

عشق یعنی


عشق یعنی اینکه ...

آقات بدونه تو عاشق پفک و بستنی هستی و حتی وقتایی که خسته از سر کار اومده با خودش برات یه پفک یا بستنی بیاره و وارد خونه شه

تو هم ذوق زده شی و با عشق بپری جلو در و محکم دستاتو دور گردنش حلقه کنی تا خستگی از تنش دربره...

تصمیمی که تا حالا هیچ حرفی درباره اش زده نشده!

 

تا حالا در رابطه با اینکه خیلی وقته من و شوشو تصمیم گرفتم بابا مامان شیم تو وب چیزی ننوشته بودم

الان دیگه حدود دو سالی میشه از تصمیم گذشته و ما هنوز صاحب نی نی نشدیم!

یه سال و نیم اول رو که خیلی هم تصمیممون قطعی و جدی نبود، همینطور تو بیخیالی و بدون رفتن و مشورت گرفتن با دکتر، الکلی الکی سپری شد!

یهو به خودم اومدم دیدم یه سال و نیمه میگذره و ما هنوز صاحب بچه نشدیم!

نکنه این وسط مسطا مشکلی چیزی باشه

پس بزار برم دکتر آزمایشات و معاینات لازم رو انجام بدم ببینم مشکل کجاست!؟

یه دو سه ماه مونده به آخرای سال 92 بود که رفتم دکتر

همه مدل آزمایش و چکاب هم انجام دادم و مشکلی نبود!

تو همون دو سه ماه زیر نظر پزشک هم باز به هیچ نتیجه ای نرسیدیم!

بعدش که عید شد و تو همون عید و تعطیلات نرسیدم بیمه ام رو پرداخت کنم و قطع شد و دو سه ماه دنبال کارای بیمه ام بودم و دیگه دکتر نرفتم!

تو این ماه های بدون دخالت دکتر هم هیچ اتفاقی نی افتاد!

به یه دلایلی گفتم شاید اصلا مشکل از طرف شوشو باشه! چون من مشکلی نداشتم!

خود دکتر هم گفت که سری بعد دفترچه شوهرتم بیار آزمایش براش بنویسم

خلاصه اینبار رفتم و علاوه بر داروهای همیشگی و سونو برا خودم آزمایش برا شوشو هم نوشت

خوشبختانه شوشو هم خیلی بیجنبه بازی در نیاورد و هارت و پورت کنه و بگه من چیزیم نیست و از این حرفا و مثل یه پسر خوب آزمایشش رو انجام داد!

امروز آزمایشش رو گرفتم همه چی نرمال بود

به دکتر هم نشونش دادم گفت مشکلی نداره!

خلاصه بگم که ناهیدبانویِ پس از دوشیزگی قصد مادر شدن داره

ولی مادر بسی بیخیالی تشریف داره

الانم اینا رو ننوشتم که بخوام بگم تو رو خدا دعام کنید یا به خاطر نا امیدی!

هیچ قضیه استرس آوری هم نه برای من هست نه شوشو!

حتی بعضی وقتا من حرفشو هم میزنم شوشو میگه دیره مگه! بچه دار هم میشیم!

عقیده دارم خدا هر موقع خودش صلاح دونست لیاقت مادرشدن رو هم بهم میده

فعلا باید منتظر بمونم

از این بابت هم خوشحالم که این موضوع رو تو زندگیمون یه مشکل بزرگ قرار ندادیم و با استرس الکی بهش بها ندادیم که خللی تو زندگیمون وارد کنه!

 

 


پ ن1 : یادم رفت این نکته رو بگم که کامنتهای این پست رو روی بخش خصوصی تنظیم کردم و هر کامنتی اینجا بزارید به صورت خصوصی به دستم میرسه و نه تایید میشه نه میشه جواب داد...

پ ن2: باران جان من چند دفعه است وبت میام اما حتی کامنتا هم برام رمز داره که بخوام باهات ارتباط برقرار کنم، لطفا اگه امکانش هست رمز وبلاگت رو برام بفرست که داشته باشم، مرسی

پ ن3: خیلی وقت بود تو نوشته هام پ ن به کار نبرده بودم، لامصب انگار یه حس خاص وب نویسی به ادم انتقال میده خخخخخخ انرژی گرفتم اصن :دی

یکم هزیون درباره وبلاگ!


توجه نمودین که همه آرشیو بلاگفام رو بالاخره انتقال دادم اینجا!

کلی خیالم راحت شده از اون موقع تا الان

وب بلاگفا رو هم ریشه کن کردم

تو بلاگفا، هم مزاحمام زیاد شده بود هم ناصحام هم دلسوزنماهام!!!!

برای همین خیلی وقت بود دیگه از خصوصی های زندگیم نمینوشتم، هر چند قبلا هم خیلی نمینوشتم ولی خوب بعد فشارها و حرصهایی که بعضی خواننده های گذری یا اونایی که حتی نمیفهمیدن منظور من از مطلبی که نوشتم چیه بهم می آوردن خود به خود نوع نوشتنم هم تغییر کرد!

به هر حال تصمیم گرفتم حتی اگه انتقاد پیشنهادای بد و مسخره هم از یه دسته آدمایی که از هیچی خبر ندارن و فقط یه پست وب رو میخونن و میان انتقاد میکنن شنیدم به سبک جدیدی باهاشون برخورد کنم و مهم فقط خودم و دلمو نوشته های روزانه ام باشه!

البته نمیدونم تا چقد بتونم رو حرفم بمونم و یادم بمونه طبق این روالی که تو ذهنمه پیش برم ولی خب سعی ام رو میکنم

الانم اینا رو خطاب به کسی نمیگم! روی صحبت با خودمه که یادم بمونه...

تولد امیرعلی

جمعه تولد دو سالگی امیرعلی بود

برای یه اسباب بازی فکری (پرتاب حلقه) خریدم

از بس شیطونه همون لحظه که کادوهارو (که همه شامل اسباب بازی بودن) باز می کرد باید باهاشون یه دور بازی میکرد

از همه اسباب بازی ها هم یه قطعه اشون رو شکست و انداختشون دور

اسباب بازی ها رو که شکوند بعدش تا اخر تولد هم خودش هم باقی بچه ها با حلقه ها سرگرم شدن

با خودم گفتم پس خوب شد براش ماشین و اینا نخریدم فوری میزد میشکوندش

اینم از قیافه خودش روز تولد فداش بشم

 

اولش این لباسای کُردی رو تنش کردیم که ازش عکس بگیریم مثلا

به حرف مامانش که اصلا گوش نمیده و نزاشت با دوربین چارتا عکس خوشگل ازش بندازیم

اینا رو هم من به زور راضیش کردم وایساده ولی بازم از بس وول میخوره تار شده

 

 

این هم جوجو امیرعلی در حالی که داشته با حلقه ها بازی میکرده

 

امیرعلی هم از لحاظ قیافه شبیه مامانشه

هم از لحاظ اخلاقی داره میشه کپ جاری

فقط خب چون الان بچه است ادم شیرین کاریهاشو دوس داره

ولی یه سری کاراش هم آدم رو حرص میده (زبون نفهمیش خخخخخ)

یعنی یه جورایی جاری درگیر یکی عین خودش شده و هر روز اعصابش خورده

مثلا وقتایی که پیش همیم جاری یه ریز خودش حرف میزنه بعد امیرعلی هم بدش میاد به اون توجه نکنی یه سره میاد میچسبه بهت میپره تو حرفای مامانش و یه ریز یا صدات میزنه یا شعر برات میخونه یا ازت سوال میپرسه و خلاصه نه جاری فرصت میده امیرعلی حرف بزنه نه امیرعلی فرصت به مامانش میده و منم مخم میپوکه اون وسط!

بعد جاری میگه: ناهید امیرعلی خیلی حرف میزنه انقد چرت و پرت میگه اعصاب ادم رو خورد میکنه

بش میگم خب به خودت رفته، خودت کم وراجی

ازم نیشگون میگیره میگه نامرد حالا من وراجم دیگه

میگم آره :ذی

خلاصه با دوتا حرف اینطوری نوشتاری نمیشه توصیفشون کرد و شباهتاشون رو گفت باید از نزدیک ببینیشون

ولی خوشم میاد حال جاری رو میگیره خخخخخ

 

چند روز قبل تولد امیرعلی، دختردایی شوشو زایمان کرده بود رفتیم دیدن اون یه خورده اونجا پیاده شدیم

بعد تولد امیرعلی شد برا تولدش جیب مبارک ما خالی شد

حالا بیست و دوم تولد یه سالگی دخترِ خواهرشوهره باید بریم فکر یه کادو برا اونم باشیم که کلی فیس و افاده داره و به هرچیزی راضی نمیشه

پارسال که همه با هم زایمان کردن کلی خرج رو دستمون گذاشتن حالا یکی یکی دارن دوباره براشون تولد میگیرن این بین باز ما ضرر میکنیم خخخخخخ

جاریه همیشه در صحنه

هر موقع از پشت دیوار حیاط صدایم میزند مثلا جهت حفظ احترام و رعایت ادب میگوید، ببخشید بد موقع مزاحم شدم!
هر ساعتی باشد فرقی ندارد، این جمله را حتما باید تکرار کند! شاید خودش میداند که کارش چقدر حرص آور است و لابد میخواهد با ادای این حرف اندکی از حرص درونیمان بکاهد!
بله هر بار میگوید ببخشید بد موقع مزاحم شدم اما...
چند روز پیش با صدای بلند مرا صدا زده و میگوید خانه ای؟ بیایم پیشت؟ شوهرت رفته!؟
بعد میگوید زودتر میخواستم صدایت بزنم گفتم نکند شوشویت خانه باشد و خواب باشد!
خودت برایم مهم نیستی، حتی اگر از خواب بیدارت کنم یا بد موقع باشد!!! (ای تو روح نکبتش)


به شدت متنفرم از کسی که حتی ریزترین وسایلی که در هر خانه ای میشود پیدا کرد را خودشان دارند و نمیدانند کجا گذاشته اند و گشادیشان میشود دنبالش بگردند و برای انجام کارشان دست به دامن وسایل تو میشوند!
همین مداد و پاکن چیست که کسی در خانه نداشته باشد!
چند دقیقه پیش آمده پای دیوار حیاط و صدایم زده و میگوید ببخشید بد موقع مزاحم شدم مداد داری؟!
میروم میگردم و یک مداد می آورم دوباره میگوید پاکن هم داری؟
با حرص در حالی که توی دلم فحش بارانش میکنم که بیشعور خب از اول بگو یه مداد و پاکن میخواهم، میروم و پاکن هم برایش می آورم! بعد میگوید خودم مداد پاکن دارما ولی الان نمیدونم کجا گذاشتم!


یا چند روز پیش (تعطیلات فطر) که اینجا بود و مادرش به او زنگ زده بود برای نذری که میخواستند درست کنند از او از این اجاق گازهای کوچک مسافرتی یا پیک نیک و از این دست میخواست و او به مادرش گفت آره دارم ولی نمیدونم گاز توشه یا نه، فک کنم توش نباشه!
بعد فک کنم مادرش هم گفته بود از من بپرسد که ببیند من دارم و او فوری گفت ناهید تو اجاق گاز و اینا داری! و من خوشبختانه نداشتم وگرنه توی رودربایسی حتما پرپر میشدم از حرص!
بعد که فهمید من ندارم و حال مبارکش قطعا گرفته شد دوباره به مادرش گفت عیب نداره مال خودم رو میارم گاز باید توش باشه!!!!!


یا چند وقت پیش بنده خانه آنها بودم و حوصله ام سر رفته بود به یک باره به سرم زد این کاکل روی سرش را چهار عدد بافت انداختم و او خر کیف گشت و خوشش آمد و با ذوقی خرکی گفت وااااااااااااای به من چه دیگه خودت شروع کردی از این به بعد باید هر دفعه برام بافت بزنی -_-
مثلا با لحن شوخی مانندی ادا میکرد که یعنی دارم شوخی میکنم
و من هم با همان لحن شوخی گفتم هر موقع بیای برای این کار من خانه نیستم! (چون میدانم شوخی هایش هم جدی هستند!)
این جریان گذشت و ان بافتها را هم باز کرد و یک مدت هم غیب شد رفت خانه مادرش و وقتی برگشت دیدم باز هم موهایش بافت شده!
گفتم حتما رفتی به ابجیت گیر دادی برات ببافه!
گفت آره
و دو سه روز بعد این جریان، عصر یک روزی که من هزار کار روی سرم ریخته بود خانم با خیال راحت رفته بود دوش گرفته بود و آمده بود پشت دیوار مرا صدا میزد و میگفت شوهرت هنوز نیومده!؟
گفتم نه چرا؟
گفت میخوام بیام برام موهامو ببافی؟
گفتم والا من هزارتا کار دارم و او نیز مثل همیشه گفت باشه پس ببخشید بد موقع مزاحم شدم
و من هم رفتم تو و در را بستم!
هرچقدر سعی میکنم از این موجود فضایی نکبت حرفی نزنم نمیشود و خودش اخر زهرش را میریزد و باعث میشود بیایم همه را بگویم!
جاری را میگویم

روایت!


اصن روایت داریم میگه روزهایی که جاری نیاد خونه آدم جزو بهترین و آرامش بخش ترین روزهای عمرت توی نامه اعمالت نوشته میشه و ثوابش با ثواب یه رفت و برگشت حج برابری میکنه!!! :دی

۱ ۲
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan