پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

وقت اضافه...

این روزا همه وقتای اضافه و بیکاریم رو کلش و های دی پر کرده!

بدبخت شدم رفت 😝

دلم گرفته خیلی!!!

دلم به خاطر یه سری چیزایی که بی ارزشم هست حتی یه دنیا گرفته!!

لامصب یه قطره اشکم از این چشممون نمیاد بباریم یکم سبک شیم!

خواستگار زنون!

این نمایی از وضعیت آشپزخونه است در یک هفته نبود خانوم خونه توسط جناب شوهر!

حموم و دستشویی و اتاق و حال و اینا که دیگه بماند....

آقا ما همون موقع که مامان جونمون عمل کرد و پیشش بودیم یادمون رفت بگیم که آبجیمون رو شوهر دادیم

یعنی همون موقع که مامان عمل داشت جواب مثبت آبجی رو داده بودیم و قرار بود بعد خوب شدن مامان خواستگارا از تهران تشریف بیارن (نکته: خواستگار محترم پسرخاله ام هستن "خاله ام خواهرناتنی مامانمه و این خاله ناتنی بنده دخترعمه بابامه!" بعد جالب اینجاست که آبجی همین خواستگار محترم زن داداش بنده است "یعنی یه شیرتوشیره برا خودش که نگو!") داشتم میگفتم، همون موقع ها جواب مثبت رو داده بودیم و البته ابجی بنده هم امتحاناش شروع شده بود قرار بود بعد امتحانات ابجی و بهتر شدن مامان اونا هم بیان برا خواستگاری رسمی و نشان و این حرفا

همزمان با شوهر دادن آبجیمون طی مخ زنی هایی که تو سال گذشته روی داداشم انجام داده بودیم که بالاخره باید زن بگیره آقا داداشمون یکی از دخترای فامیل رو خودش برا خودش انتخاب کرده بود و به مامان گفته بود که با مامان دختره در میون بزاره (حالا باز اینجا نکته داره: این دختره که داداشم در نظر گرفته بود بازم دخترخاله ام میشه البته اینبار خاله تنی ام هستش و اونم تهران زندگی میکنه!) خاله ام اینا هم به داداشم جواب مثبت دادن و اینطور شد که ما همزمان هم برا داداشمون زن گرفتیم هم آبجیمون رو شوهر دادیم...

باز اینجا یه نکته جالب هستش که من به مامانم گفتم که مامان جان انگار همونطوری که به ترتیب و پشت سرهم به دنیا آوردیمون همونطور بختمون پشت سر هم بوده! آخه ما پنج تا بچه ایم به این ترتیب (یه پسر، یه دختر، یه پسر، یه دختر، یه پسر) بعد دقیقا زمانی که برا داداش بزرگم زن گرفتیم یکی دو ماه بعدش خونواده عموم که دو سه سالی میشد اطلاع داده بودن که بنده مطعلق به اوشون هستم طی همون یکی دو ماه خواستگاری رسمی کردن از بنده و با خواستگاریشون موافقت شد و بازم مثل الان همزمان من و داداش بزرگم با هم رفتیم پی بختمون، الانم دقیقا ابجیم و اینیکی داداشم هم با هم قراره برن سرخونه زندگیشون....

خلاصه حال مامان که بهتر شد و من برگشتم خونه فرداش هم بخیه های مامان رو باز کرده بودن قرار شد سه شنبه اش اگه اشتباه نکنم زن داداشم از طرف مامانش اینا آبجیم رو بیاره خرید که باب میل خودش هم انگشتر نشانش رو انتخاب کنه هم خریدایی که لازم هستش رو طبق سلیقه خودش با خیال راحت بدون وجود خاله ام یا پسرخاله ام که با باعث موذب شدن آبجیم بشه انجام بدیم که اوناهم پنجشنبه بیان واسه مراسمات رسمی.

منم با آبجیم رفتم و با کمک داداشم و زن داداشم و مامانم همه خریدای ابجیمو تکمیل کردیم و من اومدم خونه و اونا هم رفتن شهر خودشون

صبح پنجشنبه هم مهمونا اومده بودن و بنده رو هم شوشو خان شبش برد شهرپدری که تو مراسمات حضور داشته باشم، جمعه هم یه مراسمات کوچیکی داشتیم و با ابجی اینا رفتیم صیغه محرمیت خوندن که انشاله اگه خدا بخواد عیدامسال عقد و نامزدی رو باهم بگیرن و برن سر خونه زندگیشون

کارای ابجی خانوم که به اتمام رسید از اون طرف خبر رسید که پدرعروس خانم گفته دامادم بیاد ببینمش (اخه چندین سال میشد که اونا داداشم رو ندیده بودن و اصلا نمیدونستن چقد بزرگ شده!)

مامان اینا هم تصمیم گرفتن حالا که این همه راه داداشم باید بره اونا هم برن و رسما خواستگاری کنن و یه نشان دست دختره بندازن (اخه عروسمون هنوز سال سوم دبیرستانه و مامانش اینا گفتن صبرکنین تا درسش تموم شه)

مامان با خاله صحبت کرده بود و ازش اجازه گرفته بود و اونا هم قبول کرده بودن، داداش بنده هم چون با من خیلی صمیمی هستش گیر داده بود که تو باید حتما باشی!

من به شوشو که گفتم گفت نه نباید بری منو تنها بزاری خخخخخخ، ولی داداشم ول کن نبود و خودش به شوشو اصرار کرده بود و راضیش کرده بود و شنبه بود اگه اشتباه نکنم همه با هم (خونواده خاله ی ناتنی و دامادمون و داداشمو زن داداشم و اینیکی داداشم و مامانمو ابجیم و من) راه افتادیم سمت تهران با وَن داداش بزرگم...

و اینطوری بود که بنده مدت زیادی از خونه و زندگیم دور بودم و جناب شوشو اونمدلی زده خونه رو ترکونده و دو سه روزه که برگشتم و همش در حال تمیزکاری ام :دی

 

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan