پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

ماجراهای من و خواهرشوهر

مثله اینکه ماجراهای ما با این ای دی خواهر شوهرمان ادامه داشته و تمامی ندارد

بالاخره چندین وقته پیش که پستش را نیز گذاشتیم برای خواهر شوهر جانمان از سرویس یاهو یک ایمیل درست کرده و برایش فرستادیم و برای اینکه بعدا با سوالهایش دیوانمان نکند ای دی خودمان را نیز برایش ادد نمودیم و سلامی هم فرستادیم تا مثلا بفهمد کار یاهو مسنجر چطور است...

چند بار منتظر شدیم اما دیدیم نه... مثله اینکه بلد نیست با یاهو مسنجر(البته یاهومسنجر گوشیشه و نمیدونه کامپیوتر هم میتونه داشته باشه) کار کند و نه آنلاین شد و نه جواب سلاممان را داد... ما هم یادمان رفته بود تا یک روز...

دیدیم یک اف از طرف خواهر شوهر گرامی رسیده است به این منوال ( س ) ... هنوز نیومده مخفف هم میفرسته!

من هم نوشتم سلام... بالاخره اومدی؟

و دیگر جوابی نشد تاااااااااااااااااا.... فک کنم پریروز که اینجا بود!!

گفت راستی من آخرش نفهمیدم این چی بود چی شد؟!

گفتم چرا نفهمیدی تو که برام پیام گذاشته بودی سلام کرده بودی!

گفت: من!!!.... همینطوری یه بار اومدم یه چیزی فرستادم نمیدونستم رسیده

گفتم: خوب من هم برات سلام فرستاده بودم ندیدی؟

میگه نه من هیچی ندیدم نیومده؟

میگم چطور نیومده گوشیتو بده

رفتم افی که گذاشته بودم رو نشونش دادم

میگه إإإإإإإإ این تو بودی!!! ... من فک کردم خودش داره

خلاصه ما رفتیم گوشی خودمان را آوردیم و همانجا کنارش باهاش چت کردیم تا متوجه بشه

بعدش میگه یعنی این از پیام بهتره!؟

افکار من: (ای خدااااااااا من اینو چطور حالی کنم) میگم این چته پیام نیست انگار رودرو و همزمان داری با طرفت میحرفی معلومه که بهتره

حالا به گمانم معتاد شده باشد

همان شب اس داده و زنگ زده بود که بیا چت

ما هم رفتیم هرچه پیغام پسغام گذاشتیم جوابی نداد که نداد (فکر کنم باز فکر میکرده ماله خودشه!)

ظهرش بالاخره توانستم حالیش کنم و یک مقدار چتیدیم... آن هم چه چتی؟

میگه دیشب چرا جواب ندادی؟ میگم هزار بار سلام علیک کردم حرف زدم هیچی نگفتی؟

میگه من ندیدم نیومده تا صبح هم روشن بودم..!!!!

و خلاصه دهنمان را سرویس کرده اساسی که به دلیل طولانی بودن از بقیه جریان صرفه نظر مینموییم

 


پ­ن: دیروز ذوقهای زنانگیمان عود نموده و برای فرار از بیکاری و یک حال اساسی دادن به احساساتمان دست به کار شده و یک حلوا درست نمودیم برای دسر و آن را نیز تزئین نمودیم که عکسش را در ادامه مطلب درج میکنم...

 

پ­ن2: چقدر بده که شوهرت بی ذوق باشه و تو با این همه ذوق به خاطر اینکه اون رو کیفور کنی این همه خلاقیت به خرج میدی بعد اون در جواب کارت فقط یه قیافه اینطوری ( ) تحویلت میده

 


بعدانوشت: خوهرشوهر محترمه همین الان اس زده که نمیای رو خط؟!!!!

انگار بیسیمه

الان رفتم به قول خودش رو خط انگار دعوا داره اگه پی ام هاشو بزارم

اه اه اه ... خوب من چیکار کنم خودت بلد نیستی با مسنجرت کار کنی.. ادعاش میشه سر من داد میزنه

فک کنم از این به بعد سوژه های زیادی برای خنده داشته باشیم

خانه خود آدم...

عجیب است که پس از دوشیزگی...

بعد از مدتها دور شدن از خانه و کاشانه قبلی...

وقتی به زادگاه قبلی ات می روی یک حس غریب داری حسی توام با درد غربت....!

انگار هیچ وقت برایت آشنا نبوده...

خیلی زود هیجان دوباره دیدن زادگاه قبلی ات به دلتنگی برای رفتن به آشیان جدیدت تبدیل میشود...

و اینجاست که معنای عمیق این جمله را درک میکنی...

هیچ جا خانه خود آدم نمیشود....!

 

 

پ­ن: این است یکی از تفاوتهای دوران مجردی با متاهلی...

یه شوهر دارم ...

 

یه شوهر دارم مثه خودم خدای ضد حال زدن....!

خونه بابا بهش اس زدم :

سلام...چطوری؟ خوبی؟ چیکارمیکنی؟ پایینی یا بالا؟

اس زده: به تو چه فضول ... هه هه هه

من و بابا

دو روزه اومدم اینجا ور دل مامان بابا

این باباهه رسما داره روانیم میکنه...!

از وقتی اومدم یک ریز هر پنج دقیقه یه بار یهو با صدای بلند میگه: دختـــــــر گلم چطوررررررررررره!؟

یعنی فک کنم عین تیک شده دیگه... رفته رو اعصابم دیشب اعتراض کردم تا اومد بگه گفتم : إإإإإإإإإإإإإإإ دیوونم کردی دیگه

امروز برام جواب پیدا کرده میگه: انقدر میگم تا از اینجا فراریت بدم!!

 

 

بنده و پدرگرامی خیلی با هم سر شوخی داشته و کل کل میکنیم!!

من هم تو نت از بس  وقتی شوخی میکنم از این شکلک () استفاده میکنم رو خودم هم تأثیر گذاشته

تا یه شوخی با پدرم میکنم دندونامو نشونش میدم... اصلا هم حواسم به خودم نبوده که ایشون پدرمه و توی چت روم نیستم

میگه: این حرکت چیه که دندونتو نشون میدی

میگم: هیچی شکلک خنده است

تو این فکرم که از این به بعد هر حرفی زدم بگم بابا دونقطه دی

 

 

دیگه اینکه این پدر ما کلا با این کارکردن ما با کامپیوتر مشکل داره...!

یک نمونه اش اینکه زمانی که مجرد بودم حسرت به دلمان مانده بود که تا از جایمان بلند شده و میرفتیم پی کاری این پدرمان نیاید تو اتاق بنشیند پای سیستم و اینتر و اسپیس بزند!

بعد هم در همان زمانها یک بار اخبار بود نمیدونم مستند بود که میگفت کسایی که با کامپیوتر کار میکنن چون سرگرم کار با کامپیوتر میشن حواسشون به سلامت بدنشون نیست و از این حرفا و در اخر هم توصیه کرد که اینا باید زیاد آب بخورن

پدر ما هم گیر داده بود به همین یک کلمه و هر ده دقیقه یک بار می آمد و میگفت بدو برو آب بخور مگه نشنیدی اخبار چی گفت

حالا اینها به کنار...

دیشب کله مبارکش را داخل لپ تاپ ما نموده که ببینه من تو اینترنت چیکار میکنم

الکی میگه لپ تاپتو نمیفروشی؟!

میگم: نه نمیفروشم

دوباره بعد ده دقیقه میگه میمیری دخترم میدونی این چند ساعته داری با این کار میکنی؟!

پاشو پاشو برو آب بخور

میگم تو هنوز این یه نکته رو یادت نرفته

یعنی یه ماجراهایی من دارم با این باباهه که به قول خودش تا منو فراری نده دست از سرم ور نمیداره

به یاد مادر...

وقتهایی که دلتنگم...

دلم برای مادرم این هوا تنگ میشود...

و به یک باره دلم میسوزد برای خودم...

چرا که سخت معتقدم...

سرنوشت یک دختر چیزیست شبیه سرنوشت مادرش...

و اینگونه است که میفهمم...

رنجهای مادری را که همیشه تحمل کرد و هرگز دم نزد...!

 

 

نمایی که من به سرنوشت یه مادر و دختر تشبیه اش میکنم

چیزی درست شبیه به این گیسباف هاست..!

زنی را می شناسم من!

 

 

+ حرفای زیادی واسه گفتن داشتم که میخواستم بزنم... اما دیدم همش تو این شعره نهفتست... ترجیح دادم این شعر زیبا رو بزارم

+ تازگیا یه بازی تو گوشیم نصبیدم که میتونی کوزه گری کنی روش نقش و نگار طرح کنی بعد ببری بفروشی خیلی کیف میده (من به چیا که معتاد نشدم) :دی

ادامه داستان شامگاه سگی...

دوستان عزیز ببخشید برای ادامه داستان زیاد طول کشید قرار بود روز بعدش بزارم

اما سرماخوردگی امانمان را برید و خفتمان را چسبید و حال نوشتن را از ما ربود

داشتیم میگفتیم...

جناب مهندس پس از معذرت خواهی و سلام و احوالپرسی سریعا سامسونت مبارکش را گشود (البته یک کیف درب و داغان بود اینجا را ما کمی اغراق نموده ایم که کلمه ها با هم همخوانی داشته باشند)... ما فکر میکردیم ایشان مثله همیشه یک برگه ای چیزی دارد که برایش تایپ بنماییم... اما مثله اینکه ایندفعه اوضاع فرق داشت...

اغا سه تا کتاب و یک عالمه برگه بیرون ریخت و گفت یه تحقیق دارم که مطالبش رو از روی کتاب و اینترنت انجامش دادم(کاملا مشخص بود چجور انجام داده بود فقط زیر مهم ها خط کشیده بود و برگه های اینترنتی را پرینت گرفته بود میگفت انجام دادم)

اری با یک لحن قاطعانه و رضایتمندانه از انجام تکالیف خودش که یعنی من مهندس میباشم گفت

مطالبام زیادن نمیدونستم میام اینجا و تو میتونی برام انجامش بدی وگرنه همه رو می آوردم... راستش فقط یه خوردشون همرامه... باید تحقیق رو پاورپوینت کنم... خودم پاورپوینتش کردم فقط چند تا عکسه باید اضافه کنی

اغا یک طوری با قطعیت سخن گفت که ما فک کردیم واقعا پاورپوینت مربوطه را انجام داده و غیر از چند تا عکس که آن هم به قول خودش جمع آوری نموده بود چیزی ندارد

گفتم مشکلی نیست اینا که میگی کار یه دقیقه است الان برات انجام میدم

ما تا اوردیم این لپ تاپ را گشودیم فرزندانش مثل ندید بدیدها که انگار ما قرار است جادو جنبل کنیم سریعا خود را به جعبه جادویی ما رسانده و چشمانشان را به صفحه مانیتور گشاد نموده و منتظر بودند غول چراغ جادو ظاهر شود

خلاصــــــــــــــه سرتان را درد نیاورم

ما این فلش ایشان را که زدیم به دستگاه قبل از هر چیز که ویروسهای عزیزشان خود نمایی کردند هیچ

انگار وسط فلشش بمب انداخته باشن انقدر نامرتب بود

هزار و یک پوشه و شونصد صفحه نت مختلف و هزاران عکس و صفحه ورد و پاورپوینتو و پی دی اف و خلاصه هزاران جایزه نقدی دیگر

کلا این ادای مهندس بودنش من رو کشته بود... باید بودید و نقشش را در رول مهندس مشاهده مینمودید تا بفهمید چه میگویم

یک ساعت در میان ان همه زباله به دنبال پاورپوینت مورد نظر گشتیم

بعد که پیدا شد دیدیم که این همه که میگوید خودم همه چیز رو اماده کردم واقعیت ندارد

تنها چیزی که آماده کرده بود فقط این بود که فایل پاورپوینت را ایجاد، بکگراند مورد نظر را انتخاب (که آن هم باب میلشان نبود و عوض نمودیم)، و برای مطالبی که انتخاب کرده بود عنوان مورد نظر را در یک اسلاید جدا نبشته بودند و فقط برای بعضی ها توضیح مختصری ذکر کرده بودند

که آن هم الحمدلله به خاطر سرعت عمل ما در تایپ از گفتار ایشان آنها را هم کلا برایمان از نو قرائت کرده و ما نوشتیم تازه تا یک لحظه ما اشتباهی دستمان به جای حروف مربوطه روی یک حرف دیگر میرفت سریعا اعتراض مینمود که اشتباه نوشتی

 اخر سر مجبور شدم برای تفهیم کردنشان بگوییم نگاهی به صفحه کلید لپ تاپ بی انداز که غیر از حروف خارجی حروف فارسی ندارد و ما با این سرعت عمل همه آنها را حفظ می باشیم

ایشان نیز تا این را فهمید کلا در کف سرعت عمل ما مانده و تا آخر دیگر ایرادی از ما نگرفتند

بعد از اینکه کلی از تحقیقشان را مرتب نمودیم خواهر شوهر گرامی گفت لپ تاپ رو جمع کنید بیاین بریم پایین

ما هم که جز اطاعت امر کاری از دستمان ساخته نبود

ورداشتیم رفتیم پایین و تا ساعت 12:30 دقیقه کلا برای ایشان اسلاید و عکس و تایپ نمودیم که دیگر خودش خسته شده و گفت زیادی زحمتت دادم بقیش رو خودم تو خونه انجام میدم

اما دوباره فردا ساعت یک بعداز ظهر خواهرشوهر گرامی زنگ زدند که شوهرم میگه اگه زحمت نیست بیاد ادامه اش رو برام تکیمیل کنه یک سری مطلب دیگه گرفتم

و دوباره تا ساعت چهار ما در خدمات ایشان بودیم و این بود ادامه ماجرای شامگاه سگی ما...

آخر سر اگه من از دست اینا به این روز نیفتادم ç 

شامگاه سگی سگی! :دی

دیشب شوهری جانمان کارش طول کشیده بود و ماشینش نیز خراب شده بود و دیر می آمدند خانه

ما هم سرگرم تلویزیون نگاه کردن و طبق معمول نت گردی بودیم و می خواستیم یک آپی چیزی بنگاریم که یکهو در خانه به صدا درآمد

هر چی میگم کیه کسی جواب نمیده فقط صدای همهمه می اومد که برو تو!!

دوباره میگم کیه؟ به یکباره مهمانان عزیز خودشان لطف کرده و زحمت در باز کردن را به بنده نداده و خودشان با نیشهای تا بناگوش باز شده چپیدند تو!!!

و درست مچ ما را در حال شیرجه زدن به سمت شال و کلاهمان (منظور همان روسری و دامن و ...) گرفته و گفتند راحت باش کسی نیست خودیه!!!

افکار من در حالی که عذا گرفته بود: اییییییییششششششششششش

آقا سرتون رو درد نیارم و معما رو حلش کنم سه تفنگدار بودند (منظور همان خواهر شوهر بزرگ و به قول داداشیمان عفریته به همراه بچه عفریته هایش)

واقعا یعنی چی آخه یا در بزن مثله آدم بمون تا برات در باز میکنن

یا اگه قصد داری طرفت رو سکته بدی همون یهو با گفتن جمله پـــــــــــــخ بپر داخل و قال قضیه رو بکن

حالا اینا خودشون وقتی می خوای بری خونشون از قبل باید زنگ بزنی بگی می خوام بیام اونجا اجازه هست

بعد که میری یک ساعت دم در منتظر بمونی تا برات در باز کنن

بعد یک ساعت در سکوت و تنهایی توی حال سر کنی تا خانوم از اتاق بیاد بیرون

خلاصه نگذاشتند ما حجاب کاملمان را بگیریم و امدند نشستند ور دلمان و سریعا فضولی و کنجکاویشان گل نمود که چرا برادر عزیزش خونه نیست ... کجا رفته ... کی میاد.... برای چه کاری رفته... چن ساعت طول میکشه بیاد

من: نمیدونم

در همین حال چشمش خورد به دست ما و گلی دل ضعفه رفت و گلی اخ و اوخ به جای ما کرده که نزدیک بود خودش و فرزندانش غش کرده و بی افتند روی دست ما

خلاصه ایشان که فکش هیچ وقت از حرکت نمی ایستد یک ریز وراجی می نمود و من هم الکی گوش میدادم

و بالاخره آن کار اصلی که برایش قدم رنجه نموده و خانوادگی تشریف آورده بودند را پس از جان کند فراوان به زبان آوردند

آنهم اینکه شوهر گرامیشان یک چیزی داره که به کامپیوتر مربوط میشه براش انجام بدی

گفتم باشه مساله ای نیست

گفت یکم دیگه خودش میاد بالا

آقا ما رفتیم آشپزخانه که اجاق گاز را برای دم کردن چایی روشن کنیم

که متوجه شدیم از جای خود بلند شده و به دنبال ما روانه آشپزخانه شدند که ببینم اجاق گاز صفحه ای شما چطوریه

من اچاق گاز خواهرم رو خریدم و خلاصه شروع کرد به بررسی علمی و تخصصی اجاق گاز خودشان و اجاق گاز ما و اجاق گاز قبلیشان و مزایا و معیاب این نوع اجاق ها و گرانی و ارزانی نرخ اینروزه بازار اجاق گاز و من نیز با سر حرفهای گوش نکرده اش را تایید می نمودم و چشمم به بچه غولهایش بود که تا مرا دور دیده بودند شروع کرده بودند به رژه رفتن رد خانه و اتاق و بررسی نمودن وسایل روی دراور من و هر چند دقیقه یکی از آنها می آمد اشپزخانه و با چنگالهای غذاخوری ما بازی می نمود... و خلاصه ما در حال حرص خوردن بودیم که یکهو در باز شده و یک صدای مردانه گفت سلام

از دست اینها من به کجا پناه ببرم!!

اینجا رو کرده بودند خونه خودشون

اینم مگه ول کن ماجرا بود گفتم من روسری سرم نیست لباسم بده الان چیکار کنم

اونم رفت در رو شوهرش بست و بیرونش کرد تا بنده حجاب بگیرم اصن یه ضایع بازاری بود اونجا

بعد خواهرشوهر گرامی برای اینکه گند شوهرش را جمع کند میگه مریم حواسش نبوده در رو برای باباش باز کرده

بعد رو به مریم: تو در رو واسه بابا باز کردی

دختره هم بعد از کلی ناز و عشوه و لبخند میگه آره

خوب اخه این بچه چیکارست که در رو باز کرده شما حداقل یه در میزدی؟

 

این داستان ادامه دارد...

 

قالب کتابچه

اون قالب کتابچه رو خیلی دوس داشتم

مخصوصا ساده بودنش رو

ولی متاسفانه برای وبلاگ بنده مناسب نمی باشد

چون کلی لینک و وبلاگ دوستان و کد چت روم و امارگیر داریم

که بهشون نیاز داریم و این قالب نشونش نمیده

حوصله گشتن قالب رو نداشتم

همین دم دستم اومد گذاشتمش

اندر احوالات چند روزه ما...

اقا ما همان شب احساساتی که روز قبلش موضوع را در وبلاگ نگاشتیم

نمیدانیم چه کسی از خوشیمان خبردار شد و در دم چشممان زد

که پس از گذشت بیست و اندی سال از کل زندگیمان خراب کاری کرده و زدیم دست خودمان را سوزاندیم!!!!

تا انجا که یاد داریم نه در کودکی این بلا سرمان آمده نه در بزرگسالی و نه حتی در زندگی مشترک

البته خوب تقصیر من نبود داشتم در ماهیتابه یک چیزی سرخ میکردم که یکهو روغن عین ماهواره امید با شدت تمام به فضا پرتاب شد و فقط شانس اوردیم که به صورتمان اصابت ننمود

آن شب که با همه احساسات و دردش تمام شد و روز فردایش ما رفتیم منزل پدری که مراسم عاشورا آنجا باشیم

انجا به رسم عادت همیشگی دسته های عزاداری از هرکدام از مسجدها پیاده روی کرده و تا امامزاده را پیاده با مداحی و سینه زنی طی میکنند و چون قبرستان هم همانجاست اکثر میرن سر قبر عزیزاشون و فاتحه میزنن

از این توصیفات بگذریم

ما هم مثه بقیه سر قبرپدربزرگ نازنینمان بودیم و دسته ها رو نظاره مینومودیم که یه پسره اومدم حلوا تعارف کرد

ببخشید ولی حلواش خیلی شل بود من تا حالا حلو به این شلی ندیده بودم اما گشنم بود و دلم یه چیز خوردنی میخواست

اصلا هم هواسم نبود که پسره این حلوا رو جلوم دراز کرده فکر میکردم تو خونه نشستم و مامانم این حلوا رو پخته

تا قاشق رو زدم تو حلوا گفتم اااااااااای مامان این حلوا چقد شُله

بعد که برداشتم پسره یهو دستشو عقب کشید و گفت شل خوبه

فقط با یه لبخند گفتم قبول باشه

الان واقعا یه حالتی بین خجالت و خنده منو گرفته بود

نمیدونستم چیکار کنم

خیلی صحنه خنده داری بود

میگم مامان نمیشه یه سقلمه ای چیزی میزدی من این حرف رو نمیزدم

خلاصه این هم از سوتی عاشورایی ما

نتمان هم که الحمدلله درب و داغان شده

همینجا از داداش پرنس گلم تشکر میکنم که تو نبودم وب رو مدیریت کرد و پست زیبا گذاشت

دیروز و امروز که بیکار بودم و نت هم نداشتم برای فرار از درد خماری نشستیم برای خودمان از این دستکش ساق دستی ها بافتیم

عکس دستش و دست سوخته مان را در ادامه مطلب میگذاریم

نامحرمان عزیز لطفا برای نظاره دست سوخته ما به ادامه مطلب مراجعه نفرمایید

۱ ۲
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan