پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

امیدم توای

خدایا! بی‌صبرانه منتظر زمانی هستم که از پشت پرده بیرون بیایی، مرا در آغوش مهربانت بگیری، سکوتت را بشکنی و با لبخند به من بگویی: در این سال‌های سرشار از سکوت دائما به فکر من بوده‌ای، خطاهایم را بخشیده‌ای و در پس هر رنجی گنجی برایم مخفی کرده‌ای؛ خدایا! با تمام وجود به تو امیدوارم.

استارت دوباره


خیلی میچسبه یه هفته دوری از خونه و شوهر و رفتن خونه بابا و دوباره تجربه کردن اینکه انگار مجرد هستی!

وقتی برمیگردی انگار یه استارت دوباره برای شروع زندگی مشترکه

حتی دوست داشتنهای همیشگی که دیگه عادت شدن به خاطر دلتنگی از دوری دوباره مثل روزای اول زندگی به همون شیرینی اولیه میرسه

به این استارت دوباره خیلی احتیاج داشتم و حس میکنم هر چند مدت یه بار برای قدر دونستن داشته های زندگیم به این استارت احتیاج دارم

زندان!

حیاطی که توش بشینی و سرتو بالا بگیری اما نتونی آسمون رو ببینی حیاط نیست، زندونه!!

درست مثل حیاط قلعه هزار اردک ما


 

این حیاط طبقه پایین هستش سقفی که میبینید خونه ما هست که رو حیاط ساخته شده

ولی این میله میله ها و اون شیشه ها برا چی هستش رو دقیق نمیدونم!!! فقط میدونم واقعا شبیه زندونه

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan