پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

و ناگفته های پس از دوشیزگی 5

بحثی که اونشب پیش اومد همونجا تموم شد و من دیگه حرفش رو نزدم و زندگی ما دوباره ادامه پیدا کرد
واقعا دیگه زندگی کردن و جنگیدن واسه اون زندگی واسم هیچ معنای خاصی نداشت
متنفر شده بودم از اون خونه و زندگی و حتی خود شوشو!
گاهی با کوچکترین حرکت خاصی که میکرد وجودم پر نفرت میشد نسبت بهش و گاهی که همه چی عادی بود و منم حالم خوب نسبت بهش حس خاصی نداشتم، حس میکردم فقط یه جور وابستگی جزیی برام مونده! حس میکردم فقط به خاطر حس ترحم و دلسوزی که نسبت به شوشو داشتم کنارش موندم
دقیقا یادمه که تیر ماه بود، و باشگاه بدنسازی که شوشو نمیزاشت من برم و یه بار به خاطرش جلوی دوستم که باهاش میرفتم آبروی من رو برد و کلی قشقرق الکی به پا کرد که مسیر باشگاه دوره
حالا میزاشت که برم (البته تو یه باشگاه کم امکانات نزدیکای خونمون) و تنها سرگرمی من واسه فرار از فکرای زندگیم فقط باشگاه کاراته و بدنسازیم شده بود
یادمه توی ماه رمضون بودیم و من روزه میگرفتم و دوتا باشگاه رو با هم میرفتم و قرار بود بعد عید فطر بریم تهران و واسه داداش وسطیم یه مراسم بی سر و صدای عروسی بگیریم (به دلیل فوت شوهرعمه نمیتونستیم اینجا مراسم بگیریم)
مامانم که حالا بعد از شوهر کردن خواهرم تو خونه کلی تنها شده بود حدود دو هفته به عیدفطر یه روز که زنگ زده بود به من گفت نمیای اینجا سربزنی یا مسیرتون نمیخوره یه روز بیاین که با من بیای برم واسه مراسم داداشت یه دست لباس بگیرم
قبلنا همیشه واسه خرید من با مامانم میرفتم و بارای سنگینش رو براش حمل میکردم و از وقتی تنها شده بود دیگه بابا براش خریدای خونه رو انجام می داد و میگفتم خودم تنهایی اصلا بلد نیستم برم بازار
بهش گفتم شوشو گفته از یه هفته به عید مونده منو میاره اونجا که هم یه هفته به شما سر بزنم هم اگه رفتیم تهران از همونجا همراتون باشم و بریم، اون یه هفته که اومدم حتما میریم خرید
شوشو رو واسه اون دو بار دیگه که واسه خواستگاری و خرید داداشم رفته بودم تهران با هزار بدبختی راضی کرده بودم، نمیدونم چرا همیشه الکی تو کارایی که ازش اجازه میگرفتم نه می آورد، هر چی هم دلیل منطقی ازش میخواستم که اصلا چرا نه هیچی جواب نمیداد و میگفت واسه اینکه من میگم، همین، تموم شد انقدم حرف نزن، اما اینبار که دیگه میترسید من بزارم و برم خیلی نتونست واسه مخالفت کردن دووم بیاره!
البته اینم بگم که اون شوشوی که هزار درجه تغییر کرده بود کم کم دوباره رنگ عوض کرده بود و شده بود شوشوی عادی یا یه درجه خیلی ناقابل بهتر!
منم طوری نبودم که اون هر مخالفتی کنه فوری از این نقطه ضعف استفاده کنم و بهش بگم اگه نه و اگه فلان پس من میرم
خیلی عادی برخورد میکردم که ببینم بالاخره این اخلاق جدیدی که شوشو پیش گرفته فقط به خاطر ترس از منه یا واقعا عوض شده
و حالا متوجه شده بودم که فقط به خاطر ترسش بوده و الان که دیگه خیالش از بابت من راحت شده دوباره شده همونی که بود
خب چی داشتم میگفتم، اها، سر اینکه بخوام برم تهران قبلش خیلی ساکت موند تا دوباره سوالم رو مطرح کردم، گفت چند روز طول میکشه، گفتم نمیدونم ولی خیلی نیست، بقیه هم کار و زندگی دارن اونجا نمی مونیم که کارای عروسی که تموم شد و اونا رفتن ماه عسل ماهم برمیگردیم
اخرش گفت خب باشه اگه در عرض دو سه روز برمیگردین میتونی بری و وقتی بهش گفتم که با مامان میخوام برم خرید و کی یه روز منو میبره اونجا اون قول رو داد و گفت یه هفته قبل عید میبرمت و همونجا بمون و برو تهران و برگرد
کم کم نزدیک شده بود به این یه هفته که یه روز به شوشو گفتم کی قراره بریم که من وسایلمو آماده کنم
در کمال ناباوری متوجه شدم که بازم شوشو یه تصمیم جدید در نبود من گرفته
گفتش که من خودم احتمالا یه چند روز برم تهران، وقتی برگشتم میبرمت
گفتم تهران چرا؟ گفت یه کاری دارم، گفتم تنها میری گفت نه با رضا، گفتم خب چه کاری هست به مغازه مربوطه؟ گفت نه یه ذره این پا اون پا کرد و بعد گفت خب بهت میگم ولی قول بده پیش کسی نگی! گفتم کسی دیگه کیه؟ کی تا حالا دیدی من حرفی رو به کسی بگم! گفت منظورم ادریس یا عباس ایناست (داداشای من که هردوشون بازم ون داشتن و اصلا اونا باعث شده بودن که شوشو هم ون بگیره و هم اینجا مغازه داری کنه و هم تو خط اونجا"شهرپدری" مسافرکشی) یکم بهم برخورد که اینطور راجع به داداشای من فکر میکنه، یعنی منظورش این بود اونا ممکنه حسادت کن، و حالا میفهمیدم چرا کلا همه چی رو از من مخفی میکنه و فکر میکنه ممکنه من پیش خانواده ام بگم و اونا حسادت کن و ما چشم بخوریم! ولی گفتم خب بعد...
گفت تو دیوار یه ون دیدم میخوایم بریم اونو بخریم و بیایم و تو هم فعلا به کسی نگو
گفتم ون واسه چی مگه یکی ندارین، عوض کنین؟ گفت نه یکی دیگه، میاریم میزاریمش تو شرکت نفت
خلاصه اینکه بازم یه تصمیم جدید واسه خودش گرفته بود و فردای همون روز رفت تهران
من داداش عباسم همون اوایل رمضان تصادف کرده بود و واسه تعمیر ماشینش خودش و زن داداشم تهران خونه پدرخانومش بودن و منم به شوشو گفتم اگه تهران رفتی و شب موندی نمیدونستیم کجا برین به عباس زنگ بزن و برین اونجا و بماند که حالا کسی که حسادت میکرد چقد اونجا تحویلشون گرفته بود و برده بود خونه و حتی ابجیمم دعوتشون کرده بود و ....
وقتی شوشو میخواست بره بهش گفتم نزدیکای عید فطره و قولی که داده بودی ولی داری میری اگه میدونی من زنگ میزنم داداشم میاد دنبالم میرم
گفت نه بمون من دو سه روزه میرم و میام و خودم حتما میبرمت و منم رو قولش حساب کردم و اون چند روز رو تنها توی خونه موندم تا برگرده
دو سه روزش اندازه پنج شش روز طول کشید و من میدونستم انقد طول میکشه چون حداقل یه روز اینور و یه روزم اونور فقط تو مسیر رفت و برگشتن طی میشد، روزی هم که برگشت یه روز کاملش رو فقط استراحت کرد و خوابید تا خستگی از تنش در رفت
حالا اینم بماند که مامانم اینا از طریق ابجیم و عباس اینا فهمیده بودن شوشو رفته تهران و من تو اون چند روز که تنها بودم حتی اگه مامان زنگ زده بود هم بهش نگفته بودم که تنهام و اینا و قولم به مامان هم که دیگه هیچی، مامان خودش تنها رفته بود خرید و ....
حالا که شوشو برگشته بود و استراحت کرده بود و کلا یه روز دیگه فقط به عید فطر مونده بود، صبحش که رفت مغازه بهش گفتم که امشب دیگه منو میبری خونه بابا و اونم گفت که بعد شام میریم، منم اونروز که مامان بهم زنگ شده بود بهش گفته بودم که امشب میایم
مامانم اینا کلا ساعت نزدیکای 12 دیگه خاموشی میدن و میرن که کم کم بخوابن و بنده شوشو تازه ساعت 12 شام خورده و حموم میره و تا می رفتیم ساعت 1 شب میشد و باید به اونا خبر میدادم که بیدار بمونن
خلاصه که منم اونروز وسایل سفرم رو اماده کردم و خونه رو تمیز کردم و غذا رو آماده کردم و کلی اونشب منتظر شوشو شدم تا بیاد شام بخوره و بریم، ساعت 11 اومد خونه و تا از در اومد گفت فوری یکم غذا به من بده که کار دارم!
گفتم چه کاری؟ گفت هیچی یه صندلی دارم میخوام رو این ماشین جدیده جوشش بزنم که یه صندلی اضافه تر داشته باشه و فردا که عید فطره باهاش برم کار!
حرصم گرفت گفتم امشب مگه قرار نبود بریم خونه بابام؟ گفت ولش کن خب فردا میبرمت
دیگه واقعا عصبی شده بودم اما خود داری میکردم ولی با دلخوری و حرص گرفتم فردا چیه! تو اگه تصمیم گرفته بودی این کار رو انجام بدی چرا به من نگفتی که من به اونا خبر ندم که میایم، تا آماده نمیشدم (لباس پوشیده بودم حتی که چون شوشو دیر کرده دیگه معطل اماده شدن من نشیم و اون بیاد غذا بخوره سریع اماده شیم و بریم) هیچی نمیگفت و این حرف نزدناش ادم رو بیشتر حرص میداد و اگرم چیزی میگفت بیشتر هیزم رو اتیش میریخت! گفت حالا همینه که هست زود باش من کار دارم
غذا رو اوردم بهش دادم و گفتم من اگه فردا بخوای ببریم دیگه باید صبح ببریم! فردا دیگه عید روز بعدش هم دیگه قراره بریم تهران، من نباید اونجا باشم! اصلا شاید مامانم کمکی لازم داشته باشه، صبحا هم که تو تا 11 بیدار نمیشی و باقی روزت هم همینطوریه، واقعا چند بار باید بگم وقتی یه تصمیمی میگیری با من هماهنگ کن! تو حتی اگه یه ساعت پیش هم همچین تصمیمی گرفتی باید منو خبر میکردی تا من الکی اونا رو معطل اومدنم نکنم و بهشون خبر میدادم که نمیام
و خلاصه اینطور شد که شوشو سر چیزی که حق من بود شروع کرد داد و بیداد کردن که اصلا نمیبرمت و حق هم نداری بری تهران، مگه من اسباب بازی دست تو ام یا نوکر شخصیتم که باید صبح ببرمت خونه بابات و ....
عصبانیی که سعی میکردم قورتش بدم و خودش تحریک کرد و منم عصبی شدم گفتم تو که تو عمرت هیچ کاری واسه من نکردی یه خونه بابا بود که با هزار منت میبردی اونم الان خودم زنگ میزنم داداشم میاد و دیگه هیچ وقت از تو هیچ چی نمیخوام
اصلا لعنت به این زندگی مسخره من چرا دارم واسه خاطر تو از خودم میگذرم، میزارم میرم که تو هم راحت شی
معلومه که خیلی خودت دوس داری از شر من خلاص شی که همچین رفتاری میکنی و خلاصه بحثمون شد!
تو اون فاصله من به داداشم پیام دادم که بیاد دنبالم و داداشم هم اولش گفت خسته ام الان از باشگاه برگشتم (داداشم مربی ژیمناستیک بود) یعنی حتما بیام و منم چون اصرار کردم اون گفت که باشه میام و به بابا اینا هم گفته بود که من دیگه شوشو نمیتونه بیارتم و قراره اون بیاد دنبالم
تو همین موقع بابام زنگ زد که بگه داداشم خوابش برده از بس خسته بوده و منتظر اومدنش نباشم و شوشو وقتی داد و بیداد میکرد من بهش گفتم ساکت شو گوشی رو جواب بدم بابامه و رفتم تو اتاق که صدای داد و هوار شوشو به گوش بابام نرسه حالا شوشو برعکس فکر کرده بود من به بابام پیام دادم که بهم زنگ بزنه و من اعتراض کنم از رفتار شوشو
همونطور داشت داد و بیداد میکرد که آره زنگ بزن بگو من نیاوردم زنگ بزن بگو من فلانم بهمانم و اینا و منم پشت گوشی داد زدم گفتم چی داری همش واسه خودت میگی یه لحظه خفه شه ببینم چی میگم، بابام هم که پرسید چی شده گفتم هیچی و یهو بابام گفت ارسلان بیدار شده و الان میاد دنبالت اولش زنگ زدم بگم خوابش برده، گفتم خب خوبه اماده میشم تا میاد
قطع که کردم گفتم چی میگی واسه خودت من اصلا به بابام نگفتم الکی داد و بیداد میکنی همه بفهمن!
دیگه از غصه گریه ام گرفته بود، همه بدبختی هام یکی یکی جلو چشمم رژه میرفتن، از همون روز اول تا همون شب تا رفتارای خانواده اش
تصمیم گرفته ام که واقعا این وضع رو تمومش کنم و به شوشو گفتم این دیگه بار اخریه که منو میبینی از سگ کمترام اگه رو حرفم نمونم و این بار بار آخرم نباشه که میرم و دوباره برگردم به خاطر تو زندگی کنم
توی خودخواه میگی واسه خاطر من بمون و اینطور با من رفتار میکنی، چرا باید شخصیتم رو پیش تو کوچیک کنم
تو همین موقع باز شوشو زد زیر گریه و اومد جلوم رو بگیره و اصرار میکرد که خودم میبرمت زنگ بزن داداشت بگو نیاد
گفتم فک کردی ما همه کارامون مثل تو بی برنامه ریزیه، خجالت نمیکشم الان که بهش گفتم و نصف راه رو اومده بگم برگرد!
من قبل اومدن تو از تهران هم میتونستم یه زنگ بزنم بیان دنبالم ولی رو قول تو حساب کردم
یعنی واقعا کار و اون صندلی از من و خانواده ام مهمتر بود
عوض اینکه الان خودت هم با من پاشی بیای تهران و تو مراسم داداشم باشی که انتظاری تو این مورد ازت ندارم با خودم هم اینطوری رفتار میکنی
وقتایی که اینطوری با شوشو بحثمون میشد انقد ازش متنفر میشدم که حتی دوس نداشتم بهم دست بزنه و اون مدام سعی میکردم دستم رو بگیره و دستش رو پس میزدم، التماس میکرد بیا به اون زنگ بزن برگرده خودم میبرمت قبول نکردم و اخر سر داداشم اومد و با کلی دلخوری وسایلمو تو ماشین گذاشتم و رفتم...

و ناگفته های پس از دوشیزگی 4

زندگی تا حدود دو سه هتفته همینطوری ادامه داشت

اینطور که شوشو تغییر کرده بود و منم همچنان به یاد شرطی که گذاشته بودم، بودم و هر دو سه روز یک بار به اون یادآوری میکردم و اون هر دفعه طفره میرفت...

اصلا حتی یک بار هم الکی و برای دلخوشی من که بگم آره اون سر حرفش هست نشد بگه پاشو بریم فلان خونه رو دیدم با هم ببینیم چطور هست!

نمیدونم اینو گفتم یا نه، اینکه شوشو آدمی بود که هیچ وقت تو تصمیماتی که برای زندگیمون میگرفت با من مشورت نمیکرد! فقط میرفت پایین با خانوداه خودش مشورت میکرد و بعد از اینکه به نتیجه میرسید و کاری که در نظر داشته بود رو انجام میداد من آخرین نفری بودم که متوجه میشدم! گاهی حتی از زبون یکی از جاری ها میشنیدم! مثلا میگفت ماشین جدیدتون مبارک و من دهنم وا میموند میگفتم ماشینمون کجا بود! میگفت شوهرم دیشب گفته داداشم ماشین خریده! خلاصه اینطور ادمی بود و این اخلاقش کاملا رو مخ من بود و به نظرم حق هم داشتم و این هم یکی از موردهایی بود که به شوشو اعتراضش رو کرده بودم و مثلا قول داده بود عوضش کنه!

جناب شوشو تو هرچیزی که داشت با یکی از داداش هاش و تا حدودی با همه شریک بود

تو مغازه که کلا همشون از داداشها و باباش با هم شراکت داشتن

خودش با یکی از داداشهای مجردش تو یه ون شریک بودن، شوشو به جای شراکت اون مغازه میرفت و سهمشون رو نصف میکردن و اون هم با ون مسافرکشی میکرد و سهمشون رو نصف میکردن و من حالا که سر عقل اومده بودم از این همه شراکت متنفر بودم

یه شب تازه از حموم بیرون اومده بودم و حوله تنم بود و هنوز لباس نپوشیده بودم که در خونه رو زدن و اون داداش مجردی که تو ون با شوشو شریک بود اومد تو، منم وقتی دیدم اونه رفتم تو اتاق لباس بپوشم و گفتم حتما اومده حساب کتاب کارای ماشین رو بکنن و زود هم میره

واسه همین وقتی لباس پوشیدم هم حوصله نداشتم از اتاق بیرون بیام و همونجا نشستم و منتظر شدم که بره

کارشون یکم طول کشید و یه پچ پچای مشکوکی هم با هم دیگه میکردن، حدس زدم که حتما یه تصمیمات جدید دارن با هم دیگه میگیرن و باز هم بدون من شوشو داره یه تصمیمی میگیره!

وقتی اون رفتم اومدم بیرون و دیگه وقت خواب بود

تو رختخواب به شوشو گفتم رضا چیکار داشت اومد پیشت، گفت هیچی حساب کتاب کردیم

گفتم نه یه چیزایی دیگه ای هم میگفتین، یه چیزی انگار میخواستین بخرین

گفت نه چیزی نگفت و معلوم بود طفره میره

گفتم مطمعنی چیزی نبود!؟ گفت بعدا بهت میگم، گفتم بعدا چرا همین الان بگو چی شده! یکم به مِن و مِن افتاد

بابای شوشو یه خونه که من ندیده بودم چه طوری هست کلنگی هست یا معمولی یا نوساز، توی یکی از روستاهای اطراف داشت، هشتاد تومن خریده بودش

حالا شوشو میگفت رضا گفته بابام گفته از اون هشتاد تومن چهل تومنش رو دادم و دیگه نمیتونم باقیش رو که یه وامه بدم، اگه میخوای تو چهل تومن رو یواش یواش بده و نصفش رو شریک شو و رضا هم اومده بود به شوشو گفته بود گه بیا این چهل تومن رو من و تو نصف نصف بدیم و شوشو هم قبول کرده بود!!! و قرارداد هم نوشته بودن واسه خودشون و اون امضا کرده بود (جریان این قرارداد رو من از تو پچ پج ها فهمیدم که رضا میگفت اینجا رو امضا کن و اینا)

یهو کلی عصبی شدم از دست شوشو، بهش گفتم واقعا رو چه حسابی این کار رو کردی! تو که هر وقت من بهت میگم با من مشورت نمیکنی میگی نه من هیچ وقت اینطوری نیستم و میزنی زیرش، بیا اینم یه نمونه اش، تو اصلا لازم نبود بیای به من بگی چه تصمیمی داری؟ همینطوری بدون اینکه اون خونه رو ببینی واسه خودت امضا میکنی! اصلا میمومدی میرفتیم شاید خوشمون نمی اومد بعد تصمیم میگرفتی، بابای شوشو کسی نبود که بخواد چیزی که خوب باشه رو با کسی شراکت کنه، گفتم این خونه اگه چیز خوبی بود نمی اومدن اینطوری شراکتیش کنن و چیزی هم که شراکتی باشه هیچی پی اش نمیره و میزاره به حال خودش اصلا خودش چی هست که سه نفری بخواین شریکش باشین

شوشو میگفت حالا چی شده، فعلا که نه من پولی دادم نه اون پولی گرفته ، ولی من میدونستم شوشو کار خودش رو میکنه چون تابع پدرش اینا بود

گفتم من هر روز دارم به تو میگم یه خونه جدا بگیر میگی نمیتونم پول ندارم الان پول داری اینو بخری! میگم شراکت با نورالله رو بهم بزن میگی نمیتونم و باشه از این به بعد شراکت نمیکنم بعد دوباره میای کار شراکتی راه میندازی، هیچ خوشم از این کارات نمی آد

اگه نمیخوای از اونا جدا بشی و نمیتونی به شرطت عمل کنی همین فردا منو ببر خونه بابام و از من جدا شو چون من دیگه تحمل این وضع رو ندارم

شوشو هم زده بود زیر گریه و گریه میکرد و بیشتر میرفت رو مخ من

میگفت الان چرا گریه میکنی، جیز سختی ازت نمیخوام که نتونی انجام بدی، میخوام زندگیمونو نجات بدم از این وضعیت ولی تو نمیخوای

میگفت واسه این گریه میکنم که تو میگی میخوام برم

خلاصه کلافه شده بودم و نمیدونستم از دستش چکار کنم و بالاخره احساساتم بهم غلبه کرد و کوتاه اومدم و گفتم باشه دیگه از خونه جدا حرفی نمیزنم اگه نمیتونی ولی هر موقع شده باید از این نورالله جدا بشی، اون خونه رو هم دوس ندارم بخری، همین که اخلاقت بهتر شده برام کافیه و دیگه گریه نکن و اینطوری شد که باز هم گول خوردم و به خاطر شوشو کوتاه اومدم

و ناگفته های پس از دوشیزگی3

بعد از برگشتن به امید شروع زندگی دوباره شوشو توی رفتار و اخلاقش کلی تجدید نظر کرده بود، کارهایی انجام میداد که من تا حالا ندیده بودم و دهنم از تعجب باز میموند! تا اون موقع حتی زمانی که گاهی برای یک هفته می اومد و خونه بابا موندگار میشدم یک بار زنگ نمیزد حالم رو بپرسه، یا وقتایی که خودش خونه نبود شاید یک بار بیشتر پیش نمی اومد با من تماس بگیره، هیچ وقت زنگ نمیزد حتی بگه الان که میخوام مغازه رو تعطیل کنم و بیام خونه سر راه چیزی نیازت نیست بیارم و خلاصه از همه این تماسهایی که هر ادمی که تو شرایط زندگی مشترک هست با هم برقرار میکنن برقرار نمیکرد، اما حالا تو طول روز زنگ میزد و جویای حالم میشد! گاهی یهو بی موقع می اومد خونه و من تعجب میکردم کسی که حتی وقتی برای کاری بهش زنگ میزدی میگفت به من چه من نمیرسم سرم شلوغه خودت برو انجام بده حالا تو ساعت کاری می اومد خونه و میگفت اومدم یه سر به تو بزنم نکنه تو خونه حوصله ات سر بره!!! یا حتی یکی دو بار وسط روز زنگ میزد میگفت حاضر شو میام دنبالت بریم یه چرخی بیرون بزنیم! و هر موقع خرید خونه داشتم میگفت عصر هر موقع خودت تونستی حاضر شو زنگ بزن میام دنبالت با هم بریم! و حالا حتی کسی که با باشگاه رفتن من مخالف بود و خیلی وقتها که حتی خونه بود و من خداحافظی میکردم برم باشگاه حتی سرش رو بلند نمیکرد نگاه کنه و بکه ساعت 3 سر ظهره وایسا خودم میبرمت و فقط میگفت خداحافظ، الان خودش من رو میرسوند دم باشگاه و خیلی وقتها میگفت زنگ بزن میام دنبالت از اون ور هم میریم مثلا اگه خریدی داشتیم یا هر کاری انجام میدیم و با هم میریم خونه! هر چند تو همه این کارهایی که میکرد باز هم سهل انگاری ها و تاخیرات زیادی وجود داشت که حرص آور بود و گاهی حتی من یک ساعت منتظر اومدنش مینشستم و اون الکی میگفت دارم میام، اما خب تغییر کرده بود!

حتی اون مادرشوهر عفریته ای که هر وقت میرفتی پایین دماغش رو کج میکرد رو به قله اورست و از شدت غرور نوک اش پایین نمی اومد که بهت نگاه بندازه یا جواب سلامت رو بده و فقط وقتهایی که بهش خدمتی میکردی باهات خوب تا میکرد الان از این رو به اون رو شده بود و من رو عزیز دردونه خودش میدونست!

وقتی میرفت خرید زنگ میزد به من میگفت چیزی لازم نداری برات بیارم!!! یا زنگ میزد میرم فلان جا تو نمی آی! (کسی که همیشه اعصابم خورد میشد که برای دید و بازدیدهای واجبی که مجبور بودم برم و اون هیچ وقت خبرم نمیکرد و تنهایی میرفت و من میموندم و شرمندگی موقع دیدن طرف مقابل) حالا زنگ میزد و خبرم میکرد! عصرها زنگ میزد بیا پایین نکنه بالا حوصله ات سر بره چایی دم کردم بیا چای بخور!!!

خلاصه اینکه از این رو به اون رو شده بودن و ظاهری دیگه از خودشون نشونم میدادند که حس میکردم ظاهری ریاکار بیش نیست!

با اینکه تو رفتارشون تجدید نظر کرده بودند اما دل چرکین شده من از دست رفتارهای قبلیشون با رفتارهای امروزشون پاک نمیشد و حتی رو به بدتر شدن هم میرفت! و همش به این فکر میکردم که خدایا الان من کدوم رفتارشون رو باور کنم! رفتار قبل اون چند سال گذشته اشون رو یا این رفتار جدید امروز رو!

با خودم میگفتم شوشو اگه بلد بود و میتونست انقد خوب باشه پس تا به حال چرا اینکارها رو نمیکرد تا من ازش دلزده نشم! یعنی دوست داشتنی که نسبت به من داشت همه اش دروغکی بود و الان با ریاکاری میخواست من رو فریب بده!

از مخمصه فکر و خیال قبلی به مخمصه بدتری افتاده بودم و فکرم همش درگیر بود و قابل هضم برام نبود اما کنار می اومدم

و همچنان سر حرف خودم بودم و منتظر بودم به شرطم عمل بشه! 

وضعیت روحی خوبی نداشتم توی اون خونه و دیگه هر وقت با نورالله مواجه میشدم باهاش حرف نمیزدم و قهر بودم و اون هم انقدر غرور داشت که نمیتونست بیاد و از من معذرت خواهی کنه! توی راهروی خونه حتی وقتی که تو خونه بودم و صداش به گوشم میرسید سراپا نفرت میشدم نسبت بهش و کلی حرص میخوردم به خاطرش و حتی اون شب خواب درست حسابی نمیکردم و حتما توی خواب نورالله رو میدیدم که یه جوری توی خوابم می اومد و اذیتم میکرد و خلاصه زندگی برام طوری شده بود که توی خواب هم آسوده نبودم!

زنش باز هم گاه گاهی می اومد و بعد از این گاه گاه ها باز هم سر زدنهاش رو بیشتر و بیشتر کرد و هر دفعه هم که می اومد مینشست و یک ریز از بدی های مادرشوهر و شوهر خودش و ... که همه رو خودم مشناختم به رفتار همه آگاه بودم و حتی همه حرفهاش تکراری بود حرف میزد و بیشتر روی اعصابم میرفت با حرفهاش و همیشه بهش میگفتم تو رو خدا بحث رو عوض کن خودم به اندازه کافی ازشون حرص میخورم نمیخوام درباره اشون بشنوم و اون میگفت باشه ببخشید ولی ده دقیقه سکوتش بیشتر طول نمیکشید یا بحث جدیدی که شروع کرده بود رو باز هم میکشوند به خانواده شوهر و باز هم ادامه میداد و باز هم تذکر من و همینطور تکرار و تکرار این وضعیت تا وقتی که غروب میشد و ساعت اومدن شوهرش به خونه و از ترس اینکه مبادا شوهرش به رابطه اش با من پی ببره فرار میکرد و میرفت خونه و من نفس راحتی میکشیدم!

هر چند میدونستم این رابطه پنهونی نمیمونه و مادرشوهر اینا که توی ساختمون هستن میفهمن و میزارن کف دستشون! و بماند که یکی دوبار توی راهرو مادرشوهر رو فالگوش دیدیم که تا مارو دید فرار کرد و خیلی چیزهای دیگه که جای بحثش طولانی هست!

اما یه روز نمیدونم چی شد که به زینب گفتم و اون هم برای جریحه دار کردن نورالله این حرف رو بهش زده بود اگه اشتباه نکنم، دقیقا یادم نیست...

اما نسبت به کار زشت نورالله بهش گفتم من از نورالله ناراحت نیستم که بهم زنگ زده و حرف زده میزارم حساب بی عقلیش که با اینکه چهل سال سن داره اما به اندازه یه زن و حتی یک بچه مغز نداره و من کاری به خریتش ندارم اما من دیگه اون رو یه مرده فرض میکنم و هیچ حسابی روش باز نمیکنم و اگه تا الان اون رو مثل برادر خودم میدونستم و میگفتم اون تو مواقع سختی میتونه پشتیبان من باشه الان اونجور نمیبینمش، الان هیچ فرقی با ادمهای عادی خیابون برای من نداره، دیگه برای من اون کسی نیست که من روش حساب باز کنم و بدونم پشتم درمیاد و واقعا هم همین حس رو نسبت بهش داشتم...

اینها بمونه برگردیم سر رابطه خودم و شوشو...

من همچنان منتظر بودم که شوشو به قولش عمل کنه و من رو از اون قلعه حال به هم زن نجات بده و از این بابت مطمعن بودم که اگه از اونجا بریم حتما زندگیمون رو به بهبودی میره و سر و سامون میگیره و آرامش پیدا میکنیم و حتی گاهی توی برنامه دیوار به دنبال خونه های اجاره ای و حتی فروشی میگشتم و چیزهای مناسبی هم میدیدم اما....

اما هروقت بحثش رو پیش میکشیدم و به شوشو میگفتم که پس چی شد، کی قراره از اینجا بریم، بدون اینکه به من نگاه کنه و جوابم رو بده، مبادا از چشم هاش دروغش برملا بشه میگفت میریم صبر داشته باش، همه کار برات میکنم

من حتی بهش گفته بودم که شراکتش توی مغازه رو با نورالله به هم بزنه و خودش یه جور دیگه کار کنه، خوش نداشتم برای کسی که قدرنشناسه اینطور از خودش مایه بزاره

چون طبق گفته خود شوشو سهم شوشو بیشتر از سهم اون بود و شوشو میگفت من اگه از اون جدا بشم اون گناه داره انقدر سهمش کمه که هیچ کاری نمیتونه بکنه، توی این دو سه سال گذشته خیلی ضرر کرده، یه زن طلاق داده و به خاطر مهریه اون مقداری ضرر کرده و یه زن دیگه گرفته و به خاطر خرج و مخارج این باز هم پول از دست داده و ماشین خریده و وام وقسط پیششه و بچه داره و خلاصه خرجش بالاست و من دلم نمی آد با اون این کار رو بکنم!

اما من میگفتم تو عین احمق ها نشستی برای اون جون میکنی و به فکر خودت و خونه و زندگی خودت نیستی! اون داره پیشرفت میکنه و تو هیچی! هر موقع مراسم عروسی توی فامیل هست تو میمونی مغازه و من هم نباید برم و اون و زنش میرن و میشن پسرخوبه پدرت که فقط اونه به فکر این چیزهاست و تو میشه پسر بده بی فکر و من میمونم و کلی شرمندگی پیش فامیل! و همچنین حتی وقتی مراسم فاتحه ای هست باز هم همینطور! تابستون که میشه تو توی مغازه جون میکنی و میمونی دست تنها و اون و زنش میرن مسافرت و ما یه تفریح ساده نداریم که روحیه امون عوض بشه! عید هم همینطور! اون وام بگیره و ماشین بخره و با زنش برن گشت و گذار و عشق و حال ما چی حتی یه ماشین ساده زیر پامون نداریم که یه شب بریم بیرون و کلی از اینها و اخر سر هم اون زنگ بزنه و به زنت بی احترامی کنه سر هیچی!

به نظر من همچین آدم قدرنشناسی لایق خوبی نیست و من برام مهم نیست به سر اون چی می آد تا حالا هرچی در این باره کوتاهی کردم و دخالتی نداشتم و ساکت موندم به ضررم بوده و از این به بعد اوضاع فرق میکنه، من هم مثل خودتون.

خلاصه اینکه واقعا پام رو توی یک کفش کرده بودم که شوشو باید از اون جدا بشه و خونه جدا بگیره و بریم برای خودمون زندگی کنیم و اون راضی بشو نبود و هر روز با بهانه های جور وا جور منو از سر خودش باز میکرد....

و ناگفته های پس از دوشیزگی 2

قبل شروع به نوشتن ادامه ناگفته ها لازمه ذکر کنم

خودم میدونم اینا دیگه گذشته و نباید بهشون فکر کنم و باید فراموش کنم و انشالا بخت خوبی نصیبم بشه و از این حرفا، خودم همه اینا رو فوت آبم ولی اینجا، وبلاگ پس از دوشیزگی یه خاطراتیش جا مونده که لازم میدونم بنویسم... 

نه ناراحتم نه پیشیمون نه به گذشته فکر میکنم


حدود دو هفته از اومدنم به خونه بابا گذشته بود و اگه کسی از فامیل هم شک میکرد که من چرا این همه وقت اینجام میگفتم نورالله سر هیچی بهم حرف زده و منم دلخور شدم و اومدم....

چون هنوز تکلیفم مشخص نبود دوس نداشتم الکی بشینم و آسمون ریسمون به هم ببافم و یه مشت خاطره واسه کسایی تعریف کنم که میدونستم یه درصد هم به فکر من و زندگیم و ناراحتیم نیستن و تنها دلیل پرس و جو کردنشون از سر فضولیه، واسه اینکه مدتها سوژه واسه تعریف کردن داشته باشن...

همینطور روزا میگذشت و خبری قطعی از طرف شوشو نبود که بخواد بفهمه درد دل من چیه!

حتی چند باری اومده بود خونه عمه ام (خونه ما و عمه تو یه شهره و تقریبا همسایه هم هستیم و خونه شوشو اینا که دوران متاهلی اونجا بودم تو شهر دیگه) و حتی سه چهار روز هم وایساده بود اما به خودش نگفته بود یه سر به زنم بزنم ببینم چش شده!

گذشت و شوهر عمه فوت کرد و مراسم ختم گرفتیم و تو همون روزا بازم خود شوشو همونجا بود اما سراغی از من نمیگرفت و همین منو کفری تر میکرد!

تو همه اون روزها فقط بابا و مامان بودن که سعی میکردن با دلگرمی الکی (بدون اینکه از وضع زندگی من آگاه باشن و بدونن من چی کشیدم! شایدم میدونستن و به روی خودشون نمی اوردن، آره مطمعنم میدونستن چون قبلا خودم بهشون گفته بودم جریان اعتیاد رو بیشتر منظورمه) سعی میکردن منو بفرستن سر خونه زندگی که دیگه نسبت بهش دلسرد شده بودم، اما من راضی بشو نبودم

شوشو مشخص بود دیگه کم کم حساب کار دستش اومده که من حرفم واقعیه (قبلا که زنگ میزد همش میگفت خودت خسته میشی بر میگردی!) و شروع کرده بود تماس گرفتن و اصرار کردن به اینکه من برگردم و میگفت هر کاری بگی برات انجام میدم فقط برگرد، اکثر وقتا هم وقتی درد و دلام رو بهش میگفتم فقط بلد بود گریه کنه و تنها حرفی که زد و یکم باعث دلگرمیم شد این بود که گفت آره بهت حق میدم، هم از طرف خانواده ام هم خودم و تو فقط بگو من چکار کنم که برگردی

یه روز مونده به مراسم چهلم شوهرعمه یه روز فکرامو کردم و با خودم گفتم اینطوری نمیشه، درسته من قبلنا به شوشو گفتم که من تا جایی که بتونم تحمل میکنم ولی زمانی که بزار برم مطمعن باش اون روز اولین بار و آخرین باریه که قهر میکنم، اما نمیشد یه فرصت به خودم و زندگیم ندم، هرچند که برای من دیگه همه چی تموم شده بود، واسه همین تصمیم گرفتم واسش شرط بزارم و شب که زنگ زد بهش گفتم به شرطی برمیگردم که قبل از هرچیزی خونه جدا بگیری (شوشو خدا رو شکر از لحاظ مالی چیزی کم نداشت ولی خسیس بود حسابی و البته با کل داداشهاش و پدرش شریک)، دیگه اینکه یا خرید خونه رو خودت انجام بدی یا باهم یا اگه قراره من باشم پول خرجی درست حسابی رو خودت همیشه بدی نه اینکه من عین گدا یه ساعت منت بکشم، و حتی یه خرجی به عنوان نفقه واسه خودم باید در نظر بگیره، من حتی نفقه هم ازش نمیگرفتم و خیلی باهاش راه می اومدم اما هیچوقت درک و شعور نداشت، و اخلاق هاش رو درست کنه، وقتی اینا رو بهش گفتم خیلی خوشحال شد و قبول کرد و قول داد همه رو انجام بده

البته یادم رفت بگم، من قبل اینکه خودم مستقیم اینا رو به شوشو بگم با بابام در میون گذاشتم، و گفتم چون ممکنه حرف منو الکی فرض کنه و انجام نده تو اینا رو بهش میگی تا حساب کار دستش بیاد و بهش میگی که یه ماه فرصت داره تا من رو از اون خونه ببره یه جای دیگه و شرطهام رو عملی کنه و اگه اینکار رو نکنه خود تو موظفی که بیای و من رو از اون خونه جهنمی ورداری بیاری و تکلیف آخرم رو مشخص کنی...

خلاصه هم بابا و هم شوشو شرط های منو قبول کردن و همه کلی خوشحال شدن که من برگشتم سر خونه زندگیم

و ما اونروز بعد مراسم چهلم شوهرعمه و دقیقا بعد از حدود پنجاه روز دوری از خونه و زندگی مشترک برگشتیم که یه شروع تازه داشته باشیم!

خرید لپ تاپ

بالاخره موفق شدم لپ تاپ بخرم و بتونم راحت بیام به وبلاگم سر بزنم و اگه وقت شد روزمرگی هام رو بنویسم...

همون روزهای اول که اینجا رو افتتاح کردم از زندگی مشترکم ناراضی بودم و فکرم برای تأسیس اینجا قبل هر چی خالی کردن خودم با نوشتن بود و دوم اینکه خواستم تلاشهای یه زن که با چنگ و دندون میخواد زندگیش رو حفظ کنه اما شوهرش یه دهم درصد تلاشی نمیکنه و خودش و خانواده اش روزگار اون زن بیچاره رو سیاه میکنن و آخرشم هیچی به هیچی و میمونه یه تجربه تلخ که باید درس عبرت بشه رو میخواستم به تصویر بکشم!

الان مرحله اول داستان غم انگیز پس از دوشیزگی تموم شده و وارد یه مرحله و بحران جدید از زندگی شده که .....

وقتی به سر و روی وبلاگ نگاه میکنم احساس میکنم احتیاج داره به اینکه دستی به سر و گوشش کشیده بشه، مخصوصا قسمت موضوعات...

اما خب هنوز کامل مطمئن نیستم که موضوعات رو به هم بریزم، چون پای کلی مطلب قدیمی در میون هست

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan