پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

منه خبیث :|

کلا انگار اگه بابا نباشه که برینه به اعصاب من، من یادم نمی افته که اینجا رو درست کردم😁

یه زمانایی که بچه بودم وقتی بابا عصبی میشد و شروع میکرد به داد و بیداد، فقط به خاطر اینکه ازش میترسیدم و میدونستم که دست بزن داره و اگه جواب بدم حسابم با کرام الکاتبینه سکوت میکردم، شایدم یه جورایی نسبت بهش زیادی حس احترام میکردم

ولی الان وقتی به خاطر یه موضوعی صداشو برام بالا میبره بازم سکوت میکنم اما تو دلم میگم برو بابا توام😐

اصلا انگار عددی حسابش نمیکنم که بخوام جوابشم بدم

یه همچین موجود خبیثی شدم من😈


#غرغریات

سخت ترین بخش طلاق

نمیدونم چه مرگم شده ولی واقعا نسبت به خانواده ام مخصوصا بابام و مامانم حس خنثی ای پیدا کردم!

واقعا خیلی کاراشون رو مخمه😐

دقیقا نمیدونم مشکل از منه یا از اونا...

غیر از اونا با یکی دوتای دیگه از افراد خونه هم انگار آبم تو یه جوب نمیره

کاش واقعا میشد رفت یه جای دیگه

سخت ترین بخش ممکن زندگی اینه که بری یه مدت نباشی و استقلال رو تو زندگیت بچشی و بعد دوباره بیای ور دل بقیه و بخوای طبق روال اونا زندگی کنی

کاش زودتر این بخش لعنتی زندگی سپرسی شه


#غرغریات

استعفا از بیمه

امروز از کار بیمه استعفا دادم، همه وقتم رو پر کرده بود

نمیتونستم از ورزشم بگذرم

باید صبح خیلی زود بیدار میشدم، تا قبل ساعت 8 برنامه تمرینیمو تموم میکردم و ساعت 8 سر کار حاضر میشدم(برای اینکه بتونم برنامه ورزشیمو برم کلید باشگاه رو از مسؤولش گرفته بودم و خودم تنها میرفتم تمرین) 

تو باشگاه نقش کمک مربی رو دارم و اگه مسؤول بخش بانوان بره مسؤول اصلی باشگاه به احتمال 90 درصد منم، و مسؤولمون گفته که تا آخرای این ماه هستم

واقعا دوس نداشتم باشگاه دست یه آدم غریبه بی افته که باعث شه همه امتیازهایی که تا اینجا کسب کردم از بین بره

تصمیم گرفتم همه هدف اصلیم رو بزارم رو گرفتن مربی گری و ادامه دادن ورزشم

باید ساعت 6:30 بیدار میشدم صبحانه میخوردم و میرفتم تمرین و از ساعت 8 تا 12 الی 12:30 بیمه میبودم و بعدش اگه از روز های فرد می بود تا عصر میرفتم استخر و مدیریت استخر رو انجام میدادم!

واقعا خسته کننده بود

خوشحالم که فردا سرکار نمیرم...


#روزنوشت

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan