پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

فوران احساسات...


احساساتش گویا فوران نموده است و می خواهد برایمان اداهای عشقولانه از خودش در وکند

ما نشسته در حال دوختن قسمت پاره ای از پیراهنش هستیم که می آید و میخواهد ما را آنگونه که نشسته ایم از زمین بلند کرده و در آغوش بگیرد!!!

میخندم! میگویم اصلا میتوانی از زمین بلندم کنی؟

میگوید پس چی که میتونم و یک مقدار که بلندم میکند همانجا به یکباره رهایم میکند و شپللللللللخ به زمین کوبیده میشوم!

در حال خنده میگویم چی شد نتونستی! خیلی سنگینم!؟

میگه نه پشیمون شدم حوصله ندارم

میگم خو حداقل آروم زمین میزاشتیم خخخخخخخ

یعنی این اعتماد به سقف و زبان آقایان اگر نبود چه میکردند!

الهی و الهی

 

چه عشقولانه ی زیبایی

فدای تو :*******
ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan