پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

درباره بلاگ
پَــس اَز בوشیزِگی

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
۲۸ مهر ۹۳ ، ۲۱:۲۹

تفریح اونم تو هوای پاییزی

روز پنجشنبه آماده شده بودم که برم باشگاه...

شوشو خان هم خونه تشریف داشتن، هوا هم نم نم بارون

هی از اون اصرار که بارونه نرو باشگاه هی از من انکار که بارون کجاست هوا به این خوبی من میرم

تو آخرین لحظاتی مه دیگه میخواستم برم گفت والا من میگم رفتی باشگاه و برگشتی بریم تفریح (تفریح رو معمولا طرفای سیاه چادر اون داییش که تو عشایر زندگی میکنه میره هم جای تفریحه و کوه و بیابون هم موقع استراحت میای زیر چادر)

گفتم من اونجا تنهام نمیام میخوای خودت برو اگه دوس داری (حالا اگه همون موقع میرفت جمعه هم اونجا میموند)

زنگ زد به یکی دیگه از دایی هاش اون گفت باشه باهات میام فقط یکی از دختراش که مجرده رو میگفت دوست داره باهام بیاد میارمش

شوشو وقتی قط کرد داییم سرکارم میزاره این کار همیششه میگه میام ولی دقیقه نود آدمو قال میزاره

بعد گفت تو یه زنگ به همین دخترش بزن بگو اگه دوس داره باهامون بیاد تا تنها نباشی (عید نوروز با خانوادشون رفتیم تفریح و با دخترش یه جورایی دوستم)

خلاصه زنگیدم و اون گفت میام ولی قراره با دخترعموم اینا بیام (دخترعموش میشه دختر همون دایی ای که تو عشایره، ماشاله بچه هاش زیادن نصفشون تو شهر زندگی میکنن نصف اونجا زیر چادر پیشش)

منم که دیگه از خونه خارج شده بودم که برم باشگاه از همونجا زنگ زدم به شوشو گفتم دخترداییت گفته میاد ولی فعلا کار داره یکم دیگه با دخترعموهاش میاد

خلاصه قرار شد باشگاه که تموم شد من برم خونه و آماده شیم بریم

یه خورده خوردنی جات خریدیم که دست خالی نریم اونجا و راه افتادیم رفتیم

شب زیر چادر هوا هم سرد بود هم یه لحظه هایی گرم

بارون هم میزد، یه خورده شدید میشد یه خورده قط میشد

صدای سگ و الاغ و گوسفند و .... خخخخخخخ

ماهم عادت نداشتیم شب زود اونم ساعت 8 شب بخوابیم با دخترا زیر پتو تا ساعت 12 فک زدیم تا خوابمون برد

روز بعدش هم هوا بد نبود، ابری بود و سرد نمیشد رفت جای دور و چرخید همون نزدیکای چادر با دخترا میرفتیم میچرخیدیم و می اومدیم تو کنار آتیش گرم میشدیم

کلی هم بارون و تگرگ زد و جمعه ساعتای 9-10 برگشتیم که تا رسیدیم نزدیکای یازده و نیم اینا بود

ولی روز خوبی بود در کل

هرچند خیلی ناگفته هام هم اینجا نوشته نشد خخخخخخخخ

۹۳/۰۷/۲۸
ناهید بانو

نظرات  (۲)

۲۹ مهر ۹۳ ، ۰۶:۵۷ سمیرا نامجو

وااااااااااااااای بارون و تو چادر موندن ..وای وای

 

ای کوفتت شه بی من میری اینجور جاهاااااا..خخخخخخ

 

آقا منم از این گردشا دلم میخواددددددددددددددددددددددددد

پاسخ:

خخخخخخخ

اتفاقا این هفته هم رفتم کیفش بیشتر بود

حالا میتعریفم تا بیشتر جلیز و ولیز کنی (اسمایلی یک عدد ناهید خبیث) :دی

وای چقدر قشنگ همیشه عشایر را تو تلوزیون میدیدم قشنگ نم بارون و سردی و گرمی  که گفتی را احساس کردم

پاسخ:

فدای تو بانوی احساساتی

جای همه دوستان اونجا سبز