پَــس اَز בوشیزِگی

خط خطے هاے مانـבگار

یکی به دو با اقای خونه


جناب شوهر معتقد هستند که بنده اون سه چهار روزی که ایشان منزل تشریف نداشتند و بنده تنهایی کپه مرگم را میگذاشتم روی بالش سرماخورده ام و الان ییهو بروز نموده است...

اینجانب از قدیم الایام ید طولایی در شوت کردن پتو هنگام شب دارم و عین بچه ها هر شب شوی گرامی وظیفه بیدار شدن و پتو کشیدن روی اینجانب را بر عهده دارد، به همین خاطر است که اصرار دارند بنده در نبود ایشان سرما خورده بودم

بنده نیز حرفش را قبول دارم ولی هی خودم به این کوچه و آن کوچه میزنم و حرفش را رد میکنم که اذیتش کنم

چطور وقتی در یک موردی حق با بنده است و ایشان خودشان هم کاملا واقف اند ولی از خر شیطانشان پایین نمی آیند و روی حرف خودشان می ایستند و کوتاه نمی آیند!؟ این هم به آن در

 

+ غول سرماخوردگی را دیشب پشت سر نهادیم و خوب شدیم :دی

خوشم میاد مریضی نمیتونه منو از پا دراره P:

بهترین کار رو میکنی،اصلا زیر بار نری ها.
احتمالا از غصه دوری همسرخان بوده مریض شدی،فقط بدنت دیر متوجه شده دیگه.اینا همش نشون دهنده عخشه فراوونه ها

[اسمایلی یک عدد خانوم خونه بدجنس] خخخخخخخخ

اصن عخش چیکه میکنه میبینی خواهر :دی

يكشنبه ۱۶ آذر ۹۳ , ۱۳:۱۴ سمیرا به قربونت

ای بابا خو چرا خوب شدی؟؟؟؟؟؟؟الان این کمپوتایی که آوردمو آقا

 

ناصر پس نمیگیره که ..خخخخخخخخ

 

ناااااااااااااااهید جیگرتووووووووووووو برم من من من...

خو خوب شدم دیگه

بدجنسیا

بده اون کامپوتا رو بخورم خو

چرا ببری برگردونی

خودمو میزنم به مریضی میخورم خخخخخخخخ

فدای تو مهربون

ایـטּ رפزهــا
عجیـب בلـم بـچگـے مـے خواهـב...
"خستـہ ام" ...
فـقط یـڪـ قـلم لطـفاً ...
مے خواهـم خـوבم را خط خـطے ڪـنـم

------------------

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی ، مطلق ، بی رنگی و بی سویی ، حیرت،عطش ،عبث ،پوچی.

و اکنون ازآن وادی نیز گذشته ام و رسیده ام به کشوری که برآن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است .من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم ؟ کجایم؟

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan